نسخه قابل چاپ
انحراف در اصل لذت و رنج
ترس تهدید کننده ، آدمی را از خطر آسیب های جسمی و روانی محافظت می کند ، آدمی با تشخیص موقعیت ناامن و پر خطر در صدد بر می آید از آن موقعیت خارج گردد و یا از قرار گرفتن در آن پرهیز نماید و از آن فاصله گیرد. این موقعیت ممکن است از نظر جسمی یا روانی و یا هر دو برای فرد ناخوشایند باشد. خوشایند بودن و ناخوشایند بودن ، محتوا و بعد عاطفی قضیه است و فرد با توسل به نوعی پیش بینی براساس تجربیات خوشایند و ناخوشایند بودن ، محتوا و بعد عاطفی قضیه است و فرد با توسل به نوعی پیش بینی براساس تجربیات خوشایند گذشته با تعبیر موقعیت به ناخوشایند، دستخوش بی قراری و احساس ناامنی و ترس می شود و درصدد خروج ، یا رهائی از آن موقعیت بر می آید. بنابراین پیش بینی را می توان محتوا و بعد فکری اضطراب نامید که با محتوای هیجانی ( احساس ناخوشایند و درد آور بودن) در یک دور تسلسل به تقویت یکدیگر می پردازند به طوری که تا زمان خروج جسمی یا روانی فرد از آن موقعیت احساس ناامنی و اضطراب برقرار است . تا اینجای قضیه ،ترس مرضی و ترس طبیعی یکسان است اما اگر ترس ، طبیعی باشد به عنوان مثال اگر فرد براساس شواهد ، احساس عدم امنیت شغلی نماید محتوای هیجانی اضطراب او را تشدید خواهد کرد تا زمانی که فرد احساس نماید گریز روانی یا فیزیکی اش او را به نقطة امنی رسانده است. در اینجا باز یک پیش بینی دیگر صورت می گیرد و آن پیش بینی اتمام درد و فرارسیدن آرامش است که می توان آن را نوعی لذت نامید. این پیش بینی بتدریج بارهیجانی را کاهش می دهد و در ادامه به فرونشانی ترس منجر می گردد.
در ترس مرضی ، اوج گیری هیجانی ممکن است در ادامه به دو صورت متفاوت خاتمه یابد. صورت اول آن است که فرد طبق معمول آنچه که یادگرفته است از آن موقعیت بگریزد و خود را خلاص بخشد. درست همانگونه که همه انسانها از موقعیت های مخاطره آمیز و ناخوشایند ( براساس معیارهای عمومی و کلی) به نحوی می گریزند این گریزی از نظر روانی با توسل به برخی فریب های ذهنی که آنها را مکانیسم های دفاع روانی می گویند صورت می گیرد و از نظر فیزیکی با گریز با تغییر مکان فیزیکی میسر می شود. اما زمانی که گریز به هیچ یک از دو راه فوق ممکن نگردید و فرد عاجزانه در معرض موقعیت ترس آور قرار گرفت با نزدیک شدن مرحلة پیش بینی شده ، هیجان اضطرابی به اوج خود می رسد و زمانی که فرد کاملاً در آن مرحله واقع گردید اوج گیری هیجان متوقف و به تدریج سیر نزولی خواهد گرفت چرا که فرد در مواجهه کامل با موقعیتی که به غلط، تصوری ترسناک و مخاطره آمیز از آن داشته است از برخی از بافته ها و ساخته های صرفاً ذهنی خویش آگاه می شود. از طرف دیگر تداوم و استمرار یک حالت اضطرابی در صورتی که فرد قدرت ایجاد هیچ تغییر درونی (مکانیسم های دفاعی روانی) و بیرونی (ایجاد تغییر در محیط) را نداشته باشد اضطراب زمینه مساعدی برای تظاهر فیزیکی و درد روانزا و اختلالات شبه جسمی و تبدیلی پیدا می کند که البته اینها نیز ، به نوعی مکانیسم دفاعی در برابر اضطراب هستند که البته برای فرد اندکی گران تمام می شوند.
غالب خوشایندها و ناخوشایندهای انسان محصول تجربه و یادگیری است اما خوشایندهائی طبیعی تلقی می شوند که آدمی را در ادامة بقا یاری کنند و به اعتلای روانی و اجتماعی او جامة عمل بپوشانند و ناخوشایندهائی طبیعی تلقی می شوند که مخاطرات فیزیکی ، روانی و اجتماعی ، منشأ و خاستگاه آنها باشد در ترس مرضی این تناسب منطقی جای خود را به منطق مرضی خاصی می دهد که در آن ، قرار گرفتن در یک موقعیت بی خطر ناخوشایند و ترسناک است و رها شدن از آن موقعیت و یا خلاصی یافتن از مواجهه با آن پدیده ، در حکم لذت است بدین ترتیب معیارهائی خاص برای تعبیر لذت و رنج شکل گرفته است که غیر طبیعی است.
تمرکز عاطفی
تمرکز عاطفی شاید اساسی ترین نشانة اضطراب و اختلالات اضطرابی باشد. در این گونه اختلالات عاطفة بیمار به شکل گسترده ای به مورد مرضی منحصر و محدود می گردد و به بیانی دیگر عواطف فرد چنان تمرکزی به مورد مرضی می یابد که سایر عوامل و محر هائی که دارای بارهای عاطفی غیر قابل انکاری هستند در نزد فرد به کلی رنگ می بازد و یا تأثیر بسیار ضعیف و ناچیزی برجای می گذارند در عوض موضوع یا اندیشه ای که به شکل مرضی و غیر منطقی بار عاطفی پیدا کرده و به صورت یک محرک اضطرابی شدید در آمده است ، برجسته تر و عمده تر می شود تا جائی که فرد از میان محرک های عاطفی بی شمار زندگی تنها با رهایی از آن محرک اضطراب زا ، رضایت و خوشی عمیقی در خود احساس می کند و تنها با رهایی از آن محرک اضطراب زا ، رضایت و خوشی عمیقی در خود احساس می کند و تنها با قرار گرفتن در معرض آن محرک یا موقعیت در ناخوشایندترین وضع عاطفی قرار می گیرد. به عنوان مثال جمعیت هراسی به عنوان یک اختلال اضطرابی ، فرد مضطرب را در یک تمرکز عاطفی محبوس می کند. فرد اجتماع هراس از بودن در میان انسان های دیگر و از قرار گرفتن در مکان های پرجمعیت و شلوغ دستخوش ترس و بی قراری غیر قابل تحملی می شود این شخص از نظر عاطفی کاملاً برگریز از موقعیت های اجتماعی و پیش بینی اضطراب حاصل از قرار گرفتن در آنها تمرکز یافته است و محرک غیر منطقی شدت ثابتی یافته است که در میان محرک های عاطفی و طبیعی زندگی روزمره چنین خصیصه ای وجود ندارد.
انفکاک در ابعاد حیاتی
در اضطراب دو انفکاک اساسی به وقوع می پیوندد؛ اول جدائی بین وجود فیزیکی و وجود روانی – فیزیولوژیک است و دومین انفکاک بین محتوای فکر و استدلال فرد است. انفکاک اخیر در واقع به معنی سست و کم رنگ شدن همبستگی و ارتباط بین استدلال و عاطفه است. در انسان عادی و در شرایط معمول ، اگر به فردی که از میان جمعیتی عظیم در حال عبور است هشدار داده شود که مواظب جمعیت باشد اطراف را وارسی خواهد کرد ، جمعیت را از نظر خواهد گذراند و چون موضوع مخاطره آمیزی نخواهد دید استدلال خواهد کرد که جائی برای هیچ گونه نگرانی نیست این استدلال محتوای فکر او را تا قبل از استدلال ، پیرامون وجود خطر و عدم امنیت بود، شکل می دهد و این استدلال او در آرامش و آسودگی خاطر قرار می دهد. در بیماران اضطرابی این ارتباط طبیعی دچار گستگی می شود. به عنوان مثال در اختلال ترس از محل های سرپوشیده(Claustrophobia) ، فرد درمان جو بخوبی بر پایه ای کاملاً منطقی استدلال می کند که امکان سرپوشیده هیچ موضوع یا عامل مخاطره آمیزی ندارد و هیچ خطری او را تهدید نمی کند با اینحال از ترس او کاسته نمی شود و نتیجة استدلال او به عنوان محتوای فکری اش تأثیر عاطفی و متناسب و مورد انتظار را بوجود نمی آورد بنابراین حاصل این نوع جدائی و گسستگی ، یک استدلال منطقی بی اثر و خنثی است. در تمام اختلالات اضطرابی این رابطه صادق است.
انفکاک نوع دیگر ، جدائی بین حضور و وجود فیزیکی و حضور روانی عاطفی و فیزیولوژیک است. در بیماران اضطرابی واکنش ها و عملکردهای روانی، عاطفی و فیزیولوژیک همبستگی و انسجام خود را از دست می دهند به طوری که فرد از نظر فیزیکی در مکانی قرار می گیرد و از نظر روانی – عاطفی و فیزیولوژیک در موقعیت و وضع نامتنناسب با آن . فرد واکنش هائی از خود نشان می دهد که با موقعیت فیزیکی و حسی دیگری تناسب دارد. این گسستگی مرضی در دو بُعد زمانی و مکانی روی می دهد که نتیجة پیش بینی وقوع یک حادثه تهدید کننده و وحشتناک است. در ترس طبیعی نیز عامل پیش بینی سبب می شود فرد با دریافت نشانه هائی از یک عامل یا موقعیت ترس آور ، از زمان حال گسسته واز نظر عاطفی و فیزیولوژیک در آینده ای حضور یابد که انتظار دارد در آن با آن عامل ترس آور مواجه گردد.
در اختلالات اضطرابی ، ممکن است هیچ نقطة اوجی وجود نداشته باشد که بتوان ظهور حالت اضطرابی را نتیجة پیش بینی آن نقطه به شمار آورد به عنوان مثال در ترس از مکان بسته چنین نقطه ای وجود ندارد بلکه به جای چنین نقطه ای خاطره ای خاص یا تجربه ای تعمیم یافته می نشیند و فرد خود آگاه و ناخودآگاه تجربة ترسناکی را که در یک مکان بسته تجربه کرده است به مکان های بسته تعمیم می دهد. از این جهت مصداق عینی سخن « عادت مافوق استدلال» دراینگونه بیماران قابل مشاهده است.
انفعال و نگرش یک جانبه
نگرش بیمار اضطرابی ، انفعالی و یک جانبه است . به عبارت ساده تر بیمار اضطرابی یاد گرفته است که بروز اضطراب او حتمی است و به شکل انفعالی آن را می پذیرد وتنها راه حل را در گریز می بیند و به عبارتی دیگر فرد مضطرب یک حیات روانی خاص به موضوع اضطراب که به شکل غالباً موهومی ترس آور است بخشیده است، او از بکارگیری هر عمل تدافعی ریشه ای، در برابر آن ناتوان است زیرا تنها چیزی که فرد به شکل تدریجی یاد گرفته است نوعی گریز است . در ترس طبیعی ، فرد اولاً حالت انفعالی ندارد یعنی با بروز اولین علائم حاکی از یک عامل ترس آور خود را تسلیم نمی کند در صورتی که در ترس مرضی یا اختلالات اضطرابی با بروز اولین علائم ظهور اضطراب ، هر مقاومتی محکوم به شکست است و فرد به سرعت تسلیم می شود. یکی از پی آمدهای قابل توجه این نگرش وتحلیل یک جانبه آن است که احساس لذت فرد نتیجة نوعی کاهش است و نه افزایش . به این معنی که احساس لذت اساسی و عمدة فرد با کم شدن حالت اضطرابی شکل می گیرد در صورتی که درافراد غیر اضطرابی احساس لذت وتجربه های خوشایند بیشتر از آنکه نتیجة کاهش یا نقصان در یک وضعیت باشد محصول اضافه شدن و افزایش است. در این حالت احساسات خوشایند در اثر تجربة برآورده شدن ایده آل های درونی ، آمال اجتماعی و یا تحریک لذت بخش حسی و عصبی در فرد شکل می گیرند و بر حالت طبیعی و عادی فرد چیزی افزوده می شود. در حالی که در اختلالات اضطرابی با کم شدن اضطراب مرضی و قرار گرفتن فرد در حالت طبیعی و عادی، نوعی لذت و راحتی راتجربه می نماید. فردی که در مکان بسته دستخوش اضطراب می شود با بیرون آمدن از آن موقعیت و با کاهش احساس ناخوشایند و با بازگشت به سطحی که برای افراد دیگر کاملاً عادی و دارای بار عاطفی خنثی است از نظر عاطفی دستخوش احساسی خوشایند می شود.
