موضوع: روح

نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ

انواع تقسیم بندی روح

روح بر قسمی از معدنیات نیز گفته می شود زیرا دانشمندان معدنیات را به ارواحی مانند جیوه (و سحاب) و جوهر نقره و سنگهایی مانند یاقوت تقسیم کرده اند و هیمن طور در عرف به جوهر برخی گیاهان و بر آنچه در مقابل جسم قرار می گیرد، و نزد شیمیدانها بر شیره برخی ادویه و جز آنها اطلاق می شود گفته می گردد : خرجوا بارواح من العشی برترین ارواح: روح اعظم خدای تعالی و روح القدس یکی از سه اصل الهی است (نزد مسیحیان) و دیگر روح الامین نزد مسلمانان لقب جبرئیل دارد[۱]

جسم بکسرم = جلمه اندام تن، یا پیکر آدمی و دیگر انواع بزرگ آفریده هاست جمع آن اجسم، اجسام است. ابوالبقاء گفته است : اجزاء جسم در خارج وجود آن نیست و چنانچه جسم تجزیه و بریده شود آنگاه است که شخص در خارج هستی قرار می گیرد هر چه منسوب به جسم شود جسمی و جسمانی گویند[۲]

غیاث الدین رامپوری می نگارد : روح (بالفتح) به معنی آسایش و فرحت و تازگی و خنکی و نسیم و بوی خوش و باد خوش آینده و با لضم به معنی جان و رحمت و قرآن و نام حضرت عیسی و نام جبرئیل علیه السلام (از مؤید و مدار و منتخب و کشف و لطائف و صراح) روح با لضم نزد اطباء بخاریست لطیف که متولد می شود در دل و باعث حیات و حس و حرکت می گردد و نزد فقها امر الهی است.

روح حیوانی بخاریست لطیف که از لطافت اختلاط در دل به حسب امتزاجی مخصوص متکون می شود. بواسطه شرائین اعضاء منتشر گردد و اعضاء را بدو حیات و استعداد قبول حس و حرکت و تغذیه و تسمیه و تنمیه و تولید حاصل شود و به قول معلم اول و محققان حکماء یک روح واحدست که در هر محل و مظهری از او صورتی و اثری پیدا می شود چنانکه اگر به دماغ رسد نفسانی گویند و اگر به جگر رسید طبعی نامند.

به حسب ظاهر قول اطباء همین است که هر یک بر استقلال روحی علیحده است (از کفایت منصوری)

روح نفسانی آنچه از روح حیوانی به دماغ رسد کیفیتی دیگر پذیرد و این روح مضیض حس و حرکت می شود و قوت نفسانی بدان قائم باشد و مراد بدین روح نفس ناطقه است چنانکه در کتب الهی مراد به روح نفس است.

روح طبعی آنچه از روح به جگر رسد او را کیفیتی دیگر حاصل شود قوت طبعی بدو قائم بود و از او تعذیه و تنمیه و تولید حاصل گردد.

جسم (بالکسر) اسم عامست از هر چیز که طول و عرض و عمق دارد، در جسم و جرم فرقی نیست مگر آنکه استعمال جسم در چیزهای کثیف است و استعمال جرم در چیزهای لطیف و اینهم کلیه نیست[۳]





محمد حسین بن خلف تبریزی می نویسد : جان – بر وزن نان روح حیوانی باشد[۴] و سلاح جنگی را نیز گفته اند[۵]

روان به فتح اول و ثانی بالف کشیده و نون زده به معنی راه رفتن باشد و به معنی فی الحال وزود هم هست و مایع و جاری را نیز گویند و به معنی جان و نفس ناطقه و رح باشد[۶] و به معنی محل جان که دل باشد هم گفته اند، بعضی گویند که مراد از روان نفس ناطقه است و از جان روح حیوان.[۷]

محمدشاه می نگارد : روح بالفتح و جای مهمله . ع . آسایش و باد نرم خوش آیند و مهربانی، قال الله تعالی : فروح و ریحان ای رحمه ورزق. و نام مردی.

نیز روح شبانگاه رفتن نزد کسی و روح با لعنم، جان و یؤنث، ارواح (بالفتح) جمع و قرآن و منه قوله تعالی : وکذلک اوحینا الیک روحاً من امرنا و پیام آور خدا جبرئیل و منه : نزل به روح الامین و عیسی علیه السلام. و نفح و امر و کار نبوت و حکم خدای و فرمان اوی و محبت و فرشته ایست بصورت انسان و بتن ملائکه .

روح بلفتحین و سکون ثالث، فراخی و گشادگی میان هر دو پادر رفتن غیر فجمع که پیش پایها نزدیک و پاشنها دور نهاده رفتن است و مرغهای پراکنده و متفرق یا مرغهایی که بسوی آشیانه باز گردند شبانگاه[۸]



[۱] اقرب الموارد ص ۴۴۳ چاپ افست رشدیه

[۲] اقراب الموارد ص ۱۲۳ چاپ رشدیه

[۳] غیاث اللغات

[۴] بقول هوبشمان از سانسکریت Dhyana فکر کردن است : به قول Justi و Fr. Nuller جان با کلمه اوستایی Gaya زندگی کردن از یک ریشه است. ولی هوبشمان آن را صحیح نمی داند و هوبشمان ۴۱۳ پهلوی Gyan (شکل قدیمتر) و Jan (شکل تازه، تلفظ جنوب غربی) ینبرک ۷۷-۸۸ کردی و بلوچی و افغانی (اخیل) Jan اسشق ۴۱۳ (وجه اشتقاق بر جان را مردود دانسته اند). هوبشمان ۴۱۳ اورفانی Gian اورامان ۱۲۲ گیلکی Jan ابن سینا به معنی نفس یاد کرده :

دیگر (از انواع نیکبخت آن جهانی بود). دانشنامه ۶۸ ومط در ادبیات فارسی مترادف روان (روح انسانی) هم آمده.

اگر موری سخن گوید، و گر مویی روان دارد

هن آن مور سخن گویم، من آن مویم که جان دارد  عمعق بخارایی

[۵] برهان قاطع ص ۵۵۸

[۶] پهلوی ruvan (روح) اوستا urvan بارتوله ۱۵۳۷ ینبرک ۱۹۸ اسشق ۶۲۵

[۷] روان در مورد حیوان و جان در مورد انسان نیز بکار رفته است.

شبانگه کارد بر حلقش بمالید           روان گوسفند از وی بنالید

گلستان سعدی

۵٫ فرهنگ برهان قاطع ص ۹۶۷

[۸] فرهنگ آنتدراج ص ۲۱۳۶