نسخه قابل چاپ
روح
انسان در خویش احساس می کند پشتوانه ای دارد که پیوسته به آن نیروی فخر کرده و می بالد و حتی گاهی که ناچاراً مجبور می شود از آن پشتیبان و نیروی نهفته در خود که دیگری آن را نمی بیند یاد کند و انسانها را به عظمت آن آگاه سازد. به لفظ من چنک می زند و زمانها با قدرت و شهامت عربده می کشد من چنان کردم، من بدو گفتم تو عمل را انجام، و … هزاران هزار من دیگر.
دانشمندان از آن به نامهای روح، روان، و قلب، جان، دل، نفس یاد کرده اند و اغلب فلاسفه در وجود روح کوچکترین تردیدی ندارند. پس ممکن است آنان را در بازپرسی بازجوئی کنید که دعوائی میان نخواهد بود زیرا به روح که معتقد بودند اشکال ها بر طرف می گردد. اما آنچه که مورد بحث دانشمندان و فلاسفه دنیاست، تجرد و بقای روح است.
تابلوهای تاریخ فلسفه
در طول اوراق تاریخ فلسفه که نام فلاسفه درج شده است، می توان تابلوهائی از عقاید آنان بدست آورد که مشکل معتقد بودن آنها به وحی را حل کند.
لحظه ای که این اشکال برطرف شد بنابر اعتراف خودشان می توانیم به موضوع اصلی اندیشیده و در پیرامونش مطالبی را بیان کنیم.
تالس[۱] که از فلاسفه می باشد و او را پدر فلاسفه هم خوانده اند آب را ماده المواد می دانست و می گفت چون مرجع تمام اشیاء و موجودات به آب است، پس اولین چیزی که خدا آفرید آب می باشد وی تصور نمود که زمین چون چوبی روی آب شناور است. او درباره روح می گوید : روح انسانی ازلی و ابدی است و زوال و فنا نمی پذیرد و مرگ و زندگی برابر است.[۲]
زنون[۳] درباره روح می نویسد : روح پرتوی از آفتاب زندگی که پایه همه هستی هاست و این پرتو مانند گرمی که از یکی به دیگری نقل می شود و پس از انجام گردش خود به پایه نخستین باز می گردد و پس از مرگ نابود نمی شود و کار او همیشه گرد آوردن و پراکنده کردن است.[۴]
ارسطو[۵] نیز درباره روح اینکه روح را تجزیه می کند و متلاشی می سازد تا آن را باقی و جاودانی سازد، نفس باقی و جاودانی عقل محض است و با عالم مادی آلوده نیست، همچنانکه خدای ارسطو فعل محض است و افعال عالم آغشته و آلوده نمی باشد[۶] بنظر ارسطو : موجودات زنده درک نمی شوند مگر آنکه یک روح برای آنها قائل شویم. روح در هر موجود زنده، چیزیست که حیات آن موجود را نگه می دارد در هر فرد زنده روح عبارتست از همان چیزی که در جسم عملی را که در آن بروز و ظهور می کند، تعیین و نگاهداری می کند، در نتیجه هر روح صورت طبیعی است که بالقوه دارای حیات می باشد. یعنی واجد اعضایی در حال عکس العمل است مانند اعضای حیوانات و نباتات از یک نوع معین، آنچه را که فعالیت یک جسم را می سازد کمال می نمامیم و از این روی روح کمال اولیه یک جسم طبیعی منظم است پس روح در همه نباتات و همه حیوانات و همه آدمیان وجود دارد اما ارواح درجات کمال مختلفی دارند[۷]
فلوتین[۸] نیز معتقد است : خدا روحی است که فقط می تواند واجد دو صفت باشد و آن یکی خیر و دیگری وحدت است و از او عقل و به اصطلاح Nous صادر گردیده و روح جهان از اوست که از روح جهان هم قوای مختلفه صادر شده که از آن جمله روح انسان است و در مرحله آخر این سلسله ماده قرار دارد. کار انسان آنست که بخدا برگشته و به او بوسیله تخلیه نفس و انخلاع از شوائب مادی و امور غیر حقیقی متحد گردد و آخرین قدم در این اتحاد، همانا محو در حق او و بیگانگی از خود می باشد.[۹]
مارک اورل[۱۰] درباره روح می گوید : درد ! با اینکه ناشی از یک بیماری جسمی است و در اینصورت وظیفه جسم است که آن را اطلاع دهد و یا برای روح مشقت باراست، ولی روح قادر است که آرامش و صفای خود را که ویژه اوست، حفظ نماید و قضاوت نکند که درد برای آن ناگوارست زیرا هر قضاوت و هر خواهش و هر میل و هر اکراء در درون روح اثر دارد[۱۱] و نیز می گوید : من روح خود ندیده ام، با این وصف آن را تجلیل می کنم[۱۲] به نظر مارک اورل احساس از آن جسم و امیال متعلق به روح و عقاید از آن فکر هستند … و[۱۳] بگذاریم از این قبیل اعترافات که آن را تابلوهای تاریخ فلسفه نامیدم زیاد در دسترس می باشد. که بیان داشتن تمام عقیده ها برای غیر ما ممکن است زیرا به کتابی جداگانه احتیاج دارد.
بطور کلی این فلاسفه (قدیم-جدید) درباره روح به دو دسته تقسیم می گردند
۱٫ طرفدار روح مجرد
۲٫ طرفدار جنبه های مادی
مادیها قائل هستند که روح مجردی در کار نیست، بلکه همواره سلسله اعصاب ادراکات ما را به عضو مرکزی (مغز) می رساند و این ادراکات مجموعه واحدی را تشکیل می دهد که در صحبتها از آن به من تعبیر می نمائیم.
اعتقاد به بقای روح ذاتی می باشد، مردم جهان آن هم از قدیم تا عصر حاضر در اعماق قلوبشان احساسی شبیه به الهام داشته و برای مردگان خود تشریفاتی قائل بوده اند.
هندیها معتقد بودند که روح انسان نفخه ایست رحمانی که وقتی از بدن خارج می شود در قالبی نورانی و شفاف که لاتدر که الابصار است تجلی می نماید.
چینیها عقیده داشتند که روح انسانی غیر از این جسد ظاهری جسمی لطیف تر او را احاطه کرده است که عوامل فنا و نیستی در آن راه ندارد.
مصریها در حدود پنج هزار سال پیش معتقد بودند روح پس از مرگ در قالبی لطیف تر به زندگی و سیر تکاملی خود ادامه می دهد.
ایرانیان، رومیان، یونانیان نیز به تجرد و بقای روح معتقد بوده اند. بنابراین اعتقاد به بقای روح پاک انگیزه ذاتی است که هرگز وجود انسان را ترک نخواهد گفت و اصحاب ماده که بیهوده می کوشند تا تجرد و بقای روح را انکار کنند در حقیقت بر ضد اعتقاد غریزی خود می کوشند[۱۴]
از تمام اینها گذشته قرآن درباره روح آیات متعددی را بیان می دارد.
قل الروح من امرر بی و ما اوتیتم من العلم الاقلیلا :
روح یک امر الهی است و برای بشر یک حقیقت ناشناخته و مجهول است و آنچه در فهم این حقیقت به شما افاضه شده بسی کم و ناچیز است[۱۵]
فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعواله ساجدین
وقتی صورت بندی آدم به پایان رسید و من از روح خود در کالبد وی دمیدم بر او سجده کنید[۱۶]
اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا و هم لایفرطون
هرگاه مرگ یکی از شما در رسد فرستادگان ما آن را قبض روح کرده و ایشان تقصیر نمی کنند.[۱۷]
و آیات متعدد دیگری که در این پیرامون نازل شده است. در نتیجه می توانیم بنگاریم روح را انکار نکرده اند حال روح عذاب می شود یا جسم بحثی دیگر است.
کدام یک
در آن روزگار که هنوز بشر دست به بسیاری از اختراعات و اکتشافات نزده بود و در ظلمانی ترین دوران می زیست بسیاری از مطالبی که عنوان می شد انکار می کرد. به خود اجازه نمی داد که آن را قبول کند، می پنداشت مطلبی که بیان می شود بغرنجترین مسائل زندگیش می باشد. حق هم داشت زیرا در آن لحظه که او بر عقلش حکومت می کرد تا چیزی دستگیرش شود نتیجه کمتری عایدش می شد علتش هم این بود که بشریت به ترقی نائل نشده و خود را هم با وحی های الهی مجازات نمی کرده که هر آنچه را خالقش می گوید قبول کند و رهبر عالیقدرش هیچوقت سخن به دروغ نگوید.
یکی از همان مطالب بغرنج که کمتر دیده شده مورد قبول عده ای واقع گردد. مسئله معاد جسمانی است، که پیشینیان حتی عده ای از بیچارگان عصر حاضر که مدرکی از جهل و نادانی خود در دست دارند و بدان می بالند می گویند : انسان هنگامیکه دنیا را وداع گفت و پس از مدتی خاک شد. مسلماً همگان قبول دارند که نابود می گردد و از او کوچکترین اثری نمی ماند و آنگاه چطور ممکن است این اجزاء معدوم موجود شوند ؟ نه غیر ممکن است.
چه زیبا قرآن این ایراد را مطرح می نماید. او می فرماید :
عجب اینکه ما انسانها را بعد از مردن و خاک شدن دو مرتبه بصورت نخستین بر گردیم[۱۸]
در همان اعصار گذشته که توده ای از ملت مسلمان این موضوع اصل سوم قانون اساسی را انکار می نمودند فلسفه مادی هم منکر می شد. زیرا برای اثبات آن استدلالی نداشت. اما این خمودگی علمی و نادانی و مبارزه شدید با پیشرفت مقاصد علمی و طرفداری کردن از خرافات زیاد دوام نداشت تا اینکه در قرن هجدهم درب نوینی روی مطالب علمی و جویندگان دانش باز شد و آن هم قانون لاووازیه Lavoizizei بنیان گذار شیمی جدید مبنی بر اینکه در این دنیا هیچ چیز معدوم و هیچ چیز موجود نمی شود[۱۹] و خلاصله مسئله بقای ماده جزء مسلمات علوم گردید. در معنا همان فلسفه مادی که به بقاء ماده و تجدید حیات جسمانی عقیده نداشت از آن زمان به بعد قبول کرده و تئوریهای علمی را با ادوات و ابزار جالب تحقیق می کند و به بقای ماده اعتراف نمودند. خلاصه امروز به این نتیجه رسیده اند که آنچه پدید آمده ناپدید نخواهد شد و بنا بر گفته و استدلال دانشمند گرامی آقای عبدالکریم بی آزار شیرازی منتها بدست تحولات خواهد افتاد آب بخار می شود و بخار ابر می شود و از ابر باران و سرانجام بصورت نخستین خود باز می گردد.
شمع می سوزد و ذرات سوخته اش در فضا پراکنده می شود و این ذرات پراکنده دوباره به خاک می نشیند و با خاک می آمیزد و با مرور ایام از آن خاک گل و گیاه می روید و زنبورها از شیره اش می مکند و عسل می دهند، موم می دهند، آن موم بصورت شمع بار دیگر در جمع می نشیند. هیکل آدمیزاد نیز از خاک بوجود آمده و دوباره خاک خواهد شد یعنی بهیئت نخستین خود باز خواهد گشت و این تحول هرگز هسته وجود او را از میان نخواهد بد.
گرچه برخی از دانشمندان شیمی ضمن آزمایشهای خود به این نتیجه رسیده اند که ماده نیز می میرد و تبدیل به انرژی می شود ولی در اثر آزمایشهای پیرکوری و مادام کوری این مطلب به ثبوت رسیده که ما بین مواد و انرژی فاصله ای وجود نداشت هر دو صورت مختلف از شی واحد هستند و ماده، عبارت از انرژی تراکم یافته است. انرژی هر گاه متراکم شود به شکل ماده در می آید و ماده هرگاه تراکم خود را از دست دهد به شکل انرژی در می آید. بنابراین اگر اتمی به انرژی تبدیل شود باز طبق اصل ماتر یالترسیون ممکنست بصورت ماده برگردد همانطور که لاووازیه اصل بقاء ماده را به ثبوت رسانید و در حدود یک قرن بعد از او دانشمندانی مانند برتلو و پلاس آزمایشهائی در زمینه قانون ثبات حرارت و ثبات کار نموده و از راه به ثبوت رساندن این دو قانون اصل اول ترمودینامیک یا اصل بقای انرژی را در جهان علم پایه ریزی کردند و در این اواخر دانشمندان آمریکایی دریچه ای از امید به روی مردگان گشوده و آنها را منجمد می کنند تا سالهای بعد مجدداً آنها را زنده کنند زیرا معتقدند که پیری یک بیماری است و با پیدا کردن داروی آن می توان ۱۰۰ هزار سال عمر کرد[۲۰]
قرآن نیز این مطلب علمی را در چند جا بیان کرده که حتی صورت داستانی هم دارد.
اصحاف کهف را همگان می شناسید، و داستان افتخار آمیز آنان را از قرآن شنیده اید. در زمان سلطنت قاردوسپوس امپراطور مسیحی مردم به معاد روحانی معتقد بوده و معاد جسمانی را انکار می کردند. قاردوسپوس از خدا تقاضا کرد که این مسئله را به مردم بفهماند پروردگار اصحاب کهف را برانگیخت که ۳۰۹ سال در غاری بخواب فرو رفته دوباره بیدار شدند[۲۱] و تردید مردم درباره معاد جسمانی برطرف شد.
داستان عزیز، قرآن کریم می نویسد : عزیز (ع) بر دهکده ای رسیده و جز گورستان چیزی نمی دید او بر الاغی سوار بود و سبدی از انجیر در دست داشت کوزه کوچکی چون دریاچه ای در بیابان حکایت می کرد که او را از تشنگی رهائی بخشد سفره ای از نان و پنیر نیز همراه داشت که او را از گرسنگی نجات می دهد بارها در حالیکه به این صحنه غم انگیز و خموش دهکده نظر می افکند خود را در بازپرسی قرار داد. از خود می پرسید :
کجا رفتند ؟ . . .
. . . کجا رفتند ؟
همه آنهائی که زمانی در همین دهکده زندگی می کردند جان سپردند و حال جز مشتی خاک از آنها چیزی به یادگار نمانده است. همه جان دادند، کاخهای مجلل و باشکوه خود را ترک گفتند و در ظلمتکده گور آرمیده اند.
راستی، سوال دیگری کالبد مرا مسخر کرده است. اینان که زندگی می کردند دنیا را ترک گفتند ! اما آنچه که از این موضوع و اندیشه مهمتر و حساستر می باشد اینست که چطور این ذرات ناچیز خاک دوباره کالبد انسانی را پی ریزی می کنند !!
انی یحیی هذه الله بعد موتها
کلمه ای که فلاسفه را به فریاد در آورده و بین آنها جنجالی بپا کرده است. همگان را به عقیده خود دعوت می کنند اما خود حیران و گیج می باشند. زیرا لحظه به لحظه عقاید آنان متزلزل گشته و دستخوش امواج انقلابات می گردند.
ذرات این خاک همان گونه گلگون می باشد. این خاک آرام که میدان تاخت و تاز خاکیان است زمانی چشمان جذاب عده ای انسان بوده است !!
همین خاک آرمیده و آرام و خموش روزی زلفهای مشکفام گروهی از اشرف مخلوقات یعنی جنس دو پا بوده است !!
حال چقدر افسرده و پریشان است !
آه، احساس دیگری می کنم، چرا ؟! حالتی دیگر در من پدید آمد ؟!
آه چطور شد . . .
. . . چطور ؟!
که ناگهان پلکهای چشم عزیز سنگینی کرده و روی هم خفت، او بخواب رفت.
دقایق حساس عمرش را خوابید،
دقایق بر لحظات پر خاطره زندگیش حاکم شد و در آن حال هم خوابیده بود.
لحظات مقدس عمرش بر روزها سلطان گردید و بر آنان با افتخاری بیشتر حکومت می کرد. در آن ایام نیز او خوابیده بود.
روزها، بر چهره نامرئی هفته ها کاخی مجلل ساختند، که او هنوز خوابیده بود.
هفته ها، می گذشت ماهها پدید می آمد و از عمر او می گذشت که خودش خفته بود.
ماهها، آغوش گشوده تا خاطرات دل انگیز و غمناک سالها را در بر کشد، که عزیز (ع) در این لحظه های حساس هم خوابیده بود.
سالها با دل انگیزترین صحنه ها و غمبارترین مناظر خود می گذشت که سرگذشت نویسان تاریخ دفتر یک قرن را بر هم می نهادند.
اما عزیز هنوز خواب بود.
زوال آخرین روز یک قرن از گورهای آدمیان می گذشت و علفهای زمردین را نوازش می کرد، که عزیز سر از بستر علفزار برداشته دست به چشم خود کشیده و بیدار شد.
تا چشم انداز دشتها، و فضا دیدبانی کرد. همین که لب می خواست بگشاید و از خود بازجوئی کند الاغم کجاست؟ چشمش به انسانی افتاد که در مقابلش ایستاده و با چهره ای خندان به عزیز سلام کرد.
او از ملکوتیان می بود، فرشته ای زیبا و قشنگ که می خواست با نوای آسمانی خود که آغشته به گناهی نیست پاسخگوی سوالش که بارها از خود نموده بود باشد و بدو بگوید چطور و به چه نحو این ذرات خاک دوباره انسانی خواهند شد.
سلام عزیز . . .
عزیز به تو می گویم از حیرت به در آی، به تو سلام کردم، پاسخم گوی.
سلام، تو کیستی ؟!
آه راستی – درست یکروز است که خفته ام.
فرشته زیبا و قشنگ گفت : عزیز اینطور نیست، تو بیش از یکروز در خواب بوده ای.
بیش از یکروز ؟!
بلی بیش از یکروز !!!
عزیز تو یک قرن یعنی صدسال در خواب بوده ای
صد سال !!!
آری عزیز صدسال، که هنوز انجیر و انگورت همچنان تازه مانده است.
فانظر الی طعامک و شرابک فانه لم یتسنه
عزیز-به سفره نان و پنیر و کوزه آب نظری افکنده تا درک کنی که مرور زمان بدو زیانی نرسانده است اما عزیز در انتظار الاغش بود. به اطراف نگاه می کرد.
- چه چیز را جستجو می کنی ؟
من الاغی داشتم که با او سفر می نمودم. اما از او فعلاً خبری نیست !!
این استخوانها و خاک تیره الاغ تست.
تو به الاغ خود نگاه کن ببین چگونه ذرات ناچیز خاک به یکدیگر می پیوندند و دوباره کالبد سواریت را تشکیل می دهند،
عزیز- از خود پرسش کرده بودی. چطور ممکن است این خاک پریشان دوباره انسانی گردد ؟! بر این صحنه زندگی خود نگاه کن و سرانجام کیفیت معاد را تماشا نما.
و انظر الی العظام کیف تنشزها ثم نکسوها لحماً
استخوانها را مشاهده کن چگونه آنها را به یکدیگر می پیوندیم و لباس گوشت بر او می پوشانیم. پروردگار متعال مرده را بدین نحو زنده نموده و معاد را پدید می آورد[۲۲]
[۱] تالس Tales سر سلسله فلاسفه بود. وی در ۶۲۴ پ.م در میلت Milet از شهرهای آسیای کوچک دیده به جهان گشود و اولین کسی است که فهمید سال ۳۶۵ روز است و تصویر دب اصغر را هم کشف کرد. او از فراز برج ساحلی فاصله کشتیها را تا ساحل معلوم می ساخت و ارتفاع پرم را به کمک سایه اش اندازه می گرفت و نخستین کسی است که ادعا نمود اگر نیمدایره مثلثی رسم کنید قائم الزاویه خواهد شد. از او آثاری بجا نمانده است. مرگ او به سال ۵۴۷ پ.م می باشد.
[۲] روح در قلمرو دین و فلسفه
[۳] در قرن سوم در شهر آتن رواقی بود که زنون Zenon در آنجا تدریس می کرد از این جهت او را رواقی و پیروانش را رواقیون Stoices می نامند زنون شاگرد پارمیند بود و بین سال ۴۹۰-۴۸۵ پ.م در سیتیوم متولد شده بود.
[۴] روح در قلمرو دین و فلسفه
[۵] ارسوط به سال ۳۸۵ پ.م در استاگیرا Stagira در تراس Thrace بدنیا آمد و در ۱۷ سالگی نزد افلاطون مشغول تحصیل شد و پس از چندی خود در باب مسایل فلسفی نظریاتی ابراز و با افلاطون مخالف شود. پس از درگذشت افلاطون در شهر مدلی ساکن شد و با خواهرزاده هرمیاس زناشوئی کرد. بعد به مقدونیه رفت تا آموزش و پرورش اسکندر فرزند فیلیپ را بعهده گیرد در سال ۳۲۳ پ.م آموزگار اسکندر شد و از ۳۳۵ در آتن می زیست تا سرانجام به سن ۶۳ سالگی در سنه ۳۲۲ در خالسیس به مرض معده درگذشت.
[۶] تاریخ فلسفه ویل دورانت ترجمه زریاب خوئی ص ۶۴
[۷] ارستواز آندره کرسون ترجمه کاظم عمادی ص ۲۹
[۸] فلوتین و به اصطلاح اروپائیان پلوتینوس متولد ۲۰۳ یا ۲۰۵ در لکیوبولیس Lgcoplis یکی از شهرهای مصر می باشد فلوتین بانی مکتب افلاطونیان جدید است وی در ۲۸ سالگی در درس و خطابه Ammonia S.Saccos حاضر شد و استفاده نمود در سالهای نخستین عمر به بین النهرین و مشرق آمد و بعد به روم رفت و ده سال به تعلیم فلسفه پرداخت نامبرده تا سنین ۴۹ سالگی چیزی ننوشت ولی از آن پس اثار ارزنده ای پدید آورد.
[۹] ضمائم فلسفه ابن سینا نوشته محمد شاهوردی
[۱۰] مارک اورال که ابتدا مارکوس نامیده می شد به سال رومی ۸۷۴ (۱۲۱ م) در روی تپه کولیوس Coelius متولد شد وقتی به ۱۸ سالگی رسید امپراتور آدرین Adrien از سنا برایش معافیت سنی گرفت و پس از مرگ آدرین جانشین آنتونسن که فرزندی نداشت و زنش فوستین خاله مارک اورال او را فرزند خود کرد و دختر خاله اش را نامزد مارک نمودند و در سن ۴۰ سالگی مجلس سنا به او اختیار تام داد او چند سالی با اقتدار پادشاهی کرد سرانجام ضعف مزاج و تیفوس گریبانش را گرفت و در شب ۹ آوریل ۱۸۰ م در سن ۵۹ سالگی مرد.
[۱۱] اندیشه ها – کتاب ۸ بند ۲۸
[۱۲] اندیشه ها – کتاب ۲ بند ۸
[۱۳] اندیشه ها – کتاب ۳ بند ۱۶
[۱۴] جهان دیگر از دائره المعارف فرید وجدی (ماده روح)
[۱۵] سوره بنی اسرائل آیه ۸۷
[۱۶] سوره حجر آیه ۳۰
[۱۷] سوره انعام آیه ۶۱
[۱۸] فقال الکافرون هذا شیء عجیبء اذا متناو کناترا با ذالک رجع بعید سوره ق آیه ۲
[۱۹] جهان دیگر
[۲۰] جهان دیگر
[۲۱] وکذالک اعثرنا علیهم لیعلموا أن وعدالله حق و ان الساعه لاریب فیها (سوره کهف آیه ۲۰)
[۲۲] سوره بقره آیه ۲۶۲
