نسخه قابل چاپ
روانشناسی موفقیت راههای موفقیت
پول برای انسان خوشحالی نمی آورد.
بسیاری از افراد به بیشتر چیزهایی که به دنبال آن بودهاند دست یافتهاند، ولی آسایش لازم را ندارند. دنیا پر از میلیونرهای ناراضی است که تحمل برقراری ارتباط با دیگران را ندارند. با وجود این چه خودشان، چه آنانکه با این جماعت چشم و هم چشمی دارند، همواره در این اندیشهاند که پول بیشتر، یا داشتن چیزی زیادتر از دیگران، سرانجام کمک میکند تا اینان نسبت به خود و آیندهی خود امیدوار باشند.
همه میدانیم که پول نمیتواند برای ما شادی، یا عشق و محبت بیاورد، و با اینکه این گفتهی اخلاقی بگوش همه آشناست، بازهم ممکن است انسانهایی پیدا شوند که به سهولت در دام این خیالهای باطل گرفتار شوند و باور کنند که موفقیتهای خارجی میتواند سب خشنودی و سعادت ما گردد. هرچه بیشتر این خیال خام در ما قوت گیرد که پول عشق میآفریند، مقدار بیشتری از نیروی خودمان را که بدون داشتن پول نیز میتوانیم خوشحال باشیم، از دست میدهیم.
همینطور که شما مشغول خواندن این مطالب هستید بخشی از وجود شما در اندیشه است که، بله! من میدانم که پول بحقیقت نمیتواند مرا خوشحال کند ولی حتماً میتواند کمک کند. اگرچه این طرز تفکر عقلائی است ولی مهم اینست که شما تشخیص دهید که این تنها تصور غلطی است که نیروی شما را تباه میکند. برای آنکه هدف خود را در زندگی مشخص کنید، و باز برای آنکه اطمینان یابید که شما در شاهراه موفقیت گام گذاشتهاید، لازم است تشخیص دهید که پول برای ما شادی آفرین نیست. این که گفته میشود پول، شما و دیگران را خوشحال میسازد، تنها یک نیرنگ یا چشمبندی است.
طبیعت این نیرنگ چیست؟
اجازه دهید چند دقیقهیی دربارهی طبیعت این نیرنگ یا خیال باطل گفتگو کنم. هنگامی که شما میبینید که خورشید هر روز در آسمان حرکت میکند، قسمت دیگری از وجود شما میداند که در حقیقت خورشید حرکت نمیکند. اگرچه احساس شما بر حرکت خورشید مهر تابید میزند، ولی فکر شما بر آن باور است که خورشید حرکت نمیکند. فکر شما میداند که حرکت خورشید فریبی بیش نیست و در حقیقت این شما هستید که حرکت میکنید.
درک این معنا، یا این فریب، محتاج به یک اندیشیدن انتزاعی است. یک پسربچهی جوان قادر به درک این موضوع نیست. معلمین مدارس، افرادی هستند که تغییراتی که در نحوهی تفکر نوجوانان بوجود میآید متوجه میشوند و میتوانند بین تفکر انتزاعی و ذاتی شاگرد خود تمیز قایل شوند. در بیشتر موارد، این تغییر، یک شبه ظاهر میشود. یک روز دانش آموز مدرسه قادر به درک یک معادلهی سادهی جبری نیست و روز دیگر، هنگامی که مغز وی آماده باشد، پذیرش مسئله برای وی آسان است. اگر مغز، هنوز آمادگی نداشته باشد، با تحکم و دستور، دانشآموز چیزی نمیآموزد.
برای درک یا تشخیص یک نیرنگ، لازم است که مغز به درجهیی از رشد رسیده باشد.
این دورهی انتقال در بچهها، یعنی گذشته از مرحلهی ذاتی به مرحلهی انتقالی، معمولاً با رسیدن به مرز بلوغ ظاهر میشود. زمانیکه یک نوجوان به سن دوازده یا سیزده سالگی میرسد، مغز وی به اندازهی کافی رشد کرده است که بعضی از مفاهیمی را که برای افراد بالغ از بدیهیات است درک کند. همینطور که طفل رشد میکند، ظرفیت مغز بشر نیز با گذشت زمان رشد میکند. ایدهها و نظرات مشاهیر طی زمانهای گذشته، امروز برای یک شاگرد رشتهی علوم که بیشتر از چهارده سال ندارد قابل درک است.
قضاوت صحیح
پانصد سال پیش همه تصور میکردند که زمین صاف و مسطح است و خورشید در سرتاسر آسمان حرکت میکند. مردم آن زمان آن امادگی را نداشتند تا این چشمبندی ساده را درک کنند. مغز آنان هنوز برای درک تفکر انتزاعی که بتواند قبول کند زمین گردش میکند و خورشید ثابت است آمادگی نداشت. هنگامیکه کوپرنیک در سال 1543 میلادی این پدیده را تشریح کرد بسیاری از مردم آن دوره حاضر به پذیرش نظریهی کوپرنیک که مخالف با اعتقادات آنان بود، نبودند. کلیسا کوپرنیک را تهدیدی برای جامعه شناخت و وی را در خانهاش تا پایان عمر زندانی نمود.
پس از سپری شدن چند سال، کشف کوپرنیک مقبولیت عام یافت و همه آنرا پذیرفتند. بشر، یک جهش بسوی جلو بر داشت . چیزی که پذیرش و درک آن برای بیشتر مردم غیرممکن بود بصورت یک حقیقت درآمد. در حال حاضر، بشر در تدارک شرکت در جهت دیگری است تا به رازهای موفقیت فردی دست یابد. همهی آموزشهای وسیع و پیچیده و مذاهب، تا رسیدن به این نقطه بشر را راهنمایی کردهاند. معالوصف هرچه به پیش میرویم سنتها و اعتقادات پایههای محکم خود را حفظ میکنند. شاگرد کلاس جبر همواره بر اصول اندیشیدن ذاتی متکی است تا مهارت خود در ریاضیات را بحد کمال برساند.
در این دو راهی هیجان انگیز تاریخ، بسیاری از چشمبندیها تشخیص داده شده است. بعنوان مثال، چشمبندیهای مربوط به روابط بین مردان و زنان. همواره از من میپرسند چرا کسی هیچگاه نمینویسد که مردان از سیارهی مریخ آمدهاند و زنان از سیارهی زهره؟ برای اینکه این موضوع از بدیهیات است. درشت شباهت به عقل سلیم دارد.
عقیدهیی که زمان آن فرا رسیده است.
سادهترین جواب به سؤال بالا اینست که این عقیدهیی بود که زمان آن فرا رسیده بود. در پنجاه، یا حتی بیست سال پیش، طرح این سؤال چندان جالب نبود. هنگامی که در اوائل دههی هشتاد، من آموزش مردان از سیارهی مریخ آمدهاند و زنان از سیارهی زهره، را شروع کردم (نویسندهی کتاب در همین دوره کتابی تحت همین عنوان نوشت که در بالاترین تعداد به فروش رسید. مترجم)، گروهی از مردم بر من شوریدند و از کار من عصبانی شدند. مفهوم آنچه را که من میخواستم در آن روز بیان کنم، هم بد فهیمده شد و هم آن را بد تفسیر کردند. نتوانستند درک کنند که آنچه من گفتم این بود که مردان و زنان با هم متفاوتند و هر دوی آنها نمونهی کمال خلقتاند. در مغز اینان، اگر مرد و زن با یکدیگر متفاوت میبودند ناگزیر لازم میشد که یکی از آن دو برتر باشد. و چون من مرد هستم، تصور مردم بر این بود که من میگویم مردان بهتر از زناناند. به تدریج، ظرف این مدت پانزده سالی که از ماجرا گذشته است، عقیدهی مردان از سیارهی مریخ آمدهاند و زنان از سیارهی زهره، را همه پذیرفتهاند و این پذیرش تنها محدود به آمریکا نبوده است. این تغییر در درک مفاهیم، همه گیر و در سطح کرهی زمین است. نحوهی قضاوت یک سنل، همواره برای نسلهای پیشین کشف جدیدی بوده است. پنجاه سال قبل، این نغمه در حرکت و جنبش زنان ساز شد که همه با هم برابریم زیرا همه یکسانیم. زنان با مردان تفاوتی ندارند. برای رسیدن به این برابری، لازم بود زنان این ادعای خود را ثابت کنند. سرانجام جامعه پذیرفت که هر دو جنس در آفرینش یکسانند و یکی بر دیگری برتری ندارد. باز به موضوع برمیگردیم و میگوییم که از نقطه نظر دانش عمومی، مرد و زن متفاوتند، ولی ما چنان تشخیص میدهیم که متفاوت بودن این معنی را نمیدهد که یکی بهتر از دیگری است.
مبنای قضاوت یک نسل، همواره کشف جدیدی نسبت به نسلهای قبل بوده است.
ما در آستانهی تشخیص برابری این دو جنس هستیم بدون آنکه به اشتباه تصور کنیم که یکی از دو جنس به طور ذاتی، و به نحوی از انحاء بهتر از دیگری است. این بینش درونی به تدریج ما را بیدار میکند و آماده میسازد تا فکر تبعیض نژادی را نیز از سر خود بیرون کنیم. در همین راستا، بیشتر مردم این روزها به ارزش تعلیمات مذهبی کلیهی مذاهب واقف گشته و به آن معرفند. این اصل پذیرفته شده است که خداوند، مذهبی را بر مذهب دیگر ترجیح نمیدهد و در کار خداوند تبعیض وجود ندارد. فیض و برکت خداوند در دسترس همه است. چه شما منکر وجود وی باشید، کافر باشید، یا اینکه مسیحی، کلیمی، هندو، مسلمان، یا غیر آن باشید. خداوند صرفنظر از اینکه اعتقاد ما چیست ما را دوست دارد. همینطور که دنیا کوچکتر میشود، این فرصت برای ما وجود دارد که خوبی گروههای مختلف مردم را از هر فرقه و مسلکی که هستند تجربه کنیم. این تشخیص خوبی یا پاکدامنی در مردم، صرفنظر از مسلک و اعتقادهای آنان، بسیاری از مردم را از بند اعتقادات محدودی که از گذشته داشتهاند رهانیده است. مردم کم کم این اصل را که عقل سلیم به آنان حکم میکند پذیرفتهاند که تمام مذاهب بزرگ میتوانند حقیقت را بیاموزند و در عین حال مختلف نیز باشند. جای شکرش باقی است. میلیونها نفر در این راه جان خود را از دست دادهاند چون مردم قادر به درک این موضوع نبودهاند که پیامهای روحانی ممکن است مختلف باشد ولی معنا و مفهوم آن ها یکی است. چون در آستانه ورود به قرن جدیدیم، عقل سلیم حکم میکند که، راه زیاد است ولی همه به یک جا ختم میشود. از طریق چشمبندی یا وهم، یا هرنام دیگری که بر آن میگذارید، ما تنها یک راه را مشاهده میکینم، یا یک گروه ممتاز، یا یک آموزندهی چیرهدست یا یک مذهب را. ولی در آن زمان که با تعمق به همه مذاهب بنگریم، آن وقت است که قادر خواهیم بود حقیقت را در راههای شخصی خودمان بهتر قدر بشنایسم.
دریچهی جدیدی که بروی بستر گشوده میشود.
علاوه بر این همه پیشرفتی که در معرفت عمومی حاصل شده است، باز، دریچهی تازهیی در شرف باز شدن به سوی بشر است بعد از این قادر خواهیم بود که سایر چشمبندیها و حیلهها را دور بیندازیم: مثلاً، فریب اینکه دنیای بیرونی مسئول طرز تفکر و احساس ماست، یا اینکه موفقیتهای خارجی ما آنقدر قدرتمند است که میتوانند ما را خشنود کنند.
گو اینکه ممکن است بنظر رسد که دنیای خارج مسئول طرز احساس ماست ولی در حقیقت، ما خود مسئول اصلی این کاریم. هنگامی که دنیای خارج به ما بیش از آنچه میخواهیم میدهد، و ما را خوشحال میسازد، این خوشحالی زودگذر است زیرا تصور ما برآنست که برای آنکه ما خوشحال باشیم به چیزهای بیشتری نیازمندیم. در آن زمان که باورمان شد که ما متکی به دنیای خارج هستیم، ارتباط داخلی ما ضعیفتر میشود. به مجرد اینکه، این عقیده در ما رسوخ پیدا کرد که بدون دستیابی به بیشتر، ما نمیتوانیم خوشحال باشیم، خوشی از میان ما رخت برمیبندد. زمانی خوشی ما باتمام میرسد که باورمان شود و مرتباً تجربه کنیم که بطور کلی ریشهی خوشحالی و انبساط خاطر ما بر اوضاع و احوال خارجی متکی نبوده است. اجازه دهید برای توضیح مطلب، پول را در نظر بگیریم.
زمانی که دریابیم که خشنودی ما متکی بر اوضاع و احوال خارجی نیست، شادی و سرور ما پایان میپذیرد.
باید این را بدانیم که این پول نیست که سبب خوشحالی ما میشود، بلکه عقیدهی باطنی ما، احساس و تمایلات ماست که این خوشی و مسرت را در ما به وجود میآورد. زمانی که ما پول بیشتری بدست آوریم خوشحالیم زیرا عقیدهی ما بر این است که حالا میتوانیم خودمان باشیم. هنگامی که ما جواز اینکه خودمان باشیم را دریافت کردیم همین اجازه است که ما را خوشحال میسازد نه پول. برای یک لحظهی کوتاه باورمان میشود که حالا آنقدر قدرت دارم که خودم باشم و هر کاری که دلم خواست بکنم.
ما چون به پول متکی شدهایم قدرت رفتن بدرون خود را نداشتهایم تا کشف کنیم همیشه ما این قدرت را داشتهایم و تازگی ندارد. هماکنون شما میتوانید، و آن نیرو را دارید که توجه خود را متوجه درون خود کنید و ارزش و نیکویی درون خود را تجربه کنید. با کمی دستور و تمرین، میتوانید اهمیت این حقیقت درونی را تجربه کنید.
هم اکنون شما آن نیرو را دارید که متوجه درون خود شوید و فضیلت درون را تجربه کنید.
در هر موردی که باشد پول ما را خشنود میکند زیرا عقیدهی ما بر آنست که پول به ما اجازه میدهد که باشیم، بکنیم، داشته باشیم، یا هر کاری که خواستیم انجام دهیم.
ما، فاقد آن کارآیی و قابلیتیم که درک کنیم قبل از پولدار شدن، خوشحال، دوست داشتنی، مسالمتآمیز و مطمئن بودهایم. در هر حال این تجربه آموزیها در دسترس همه کس نیست. در گذشته، تنها معدودی از افراد میتوانستند این موضوع را درک کنند و بعضی اوقات این ادراک معنا، به زمانی مشابه با طول عمر یک فرد نیاز داشت. حالا با برداشتن یکی دو قدم در جهت جدید، به فوریت قابل دسترسی است. چیزی که زمانی فقط برای افراد منزوی که اجتماع را ترک گفته بودند تا به آرامش درون دسترسی پیدا کنند قابل دسترسی بود، حالا در دسترس همه است و نیازی به این که شیوهی زندگی خود را تغییر دهند نیز ندارد.
زمانی که تقی، برای مشورت نزد من آمد افسرده و غمگین بود. تقریباً چهل و دو سال داشت و چندان از نحوهی زندگی خود راضی نبود. زمانی که میدید سایر مردم سوار بر اتومبیلهای قیمتی از کار وی میگذرند در درون خویش احساس مساعدی نداشت و میپنداشت که بنحوی از انحاء وی مقصر است، البته اندازهگیری نکرده بود ولی ناراحت بود.
از اینکه دیگران بیشتر از او دارند ناراحت و خشمگین میشد. همهاش کارهای خوب انجام داده بود. به مدرسه رفته بود. سخت کوش بود. و به مسجد هم میرفت. چرا وی از قسمتی از چیزهایی که نصیب دیگران میشد بیبهره بود؟ چرا نام او از سیاهه حذف شده بود؟ از این بیعدالتی که در توزیع ثروت بعمل آمده بود بینهایت خشمگین بود و برای خودش متأسف.
پس از موفقیت فردی که در کارگاه بدست آورد، طرز تفکر وی نسبت به پول به کلی تغییر کرد. تشخیص داد که وی هیچگاه به راستی دربارهی پول فکر نمیکرده است و بهمین علت نیز بوده که پول نداشته است. گو اینکه بیشتر میخواست، ولی تشخیص داد که در زندگی، بد کار نکرده است. شروع به آزمایش کرد که چگونه میتواند خودش را از پول دور نگه دارد.
این مبارزهی جدید این معنی را میداد که تقی، مایل است به خوشحالی خود ادامه دهد، و در عین حال پول بیشتری هم میخواهد. هنگامی که اتومبیلهای گران قیمت را میدید، میگفت، این دیگه مال من است. همینطور که کمکم نظرش نسبت به بیعدالتیها دربارهی پول و پولدارها تعدیل میشد بخود اجازه داد که بیشتر بخواهد. برای شکستها و اشتباهات خود در زندگی گذشته، خود را بخشید و حتی بخاطر درسهایی که دربارهی آنها آموخته بود سپاسگذار بود.
تقی، آموخت که وی، هم نیروی بیشتر خواستن دارد و هم اینکه به طور کامل با آنچه که دارد خوش است. به وضوح دریافت که برای آنکه خوشحال باشد احتیاج به بیشتر از آنچه دارد ندارد. همینطور که وابستگی خود به پول را گسست، شروع به تولید پول بیشتری کرد. رمز بدست آوردن آنچه که میخواهید بدست بیاورید را کشف کرده بود. قادر شده بود در عین حالی که از آنچه داشت شاکر باشد، بیشتر بخواهد.
چیزی که زمانی فقط در اختیار معدودی از افراد بود تا برای آرامش درون، تنشهای اجتماعی را از خود دور کنند، حالا در اختیار همه است.
زمانی که من شروع بتدریس اصول و مبانی موفقیتهای فردی در حدود بیست و پنجسال قبل کردم، نتیجه رضایتبخش بود ولی از امروز خبر ندارم. این اصول، در مورد من کارآیی داشته است ولی قسمت اعظم زندگی من صرف این کار شده است. چیزی که مردم میتوانند ظرف دو روز آخر هفته آن را فراگیرند، برای من بیست سال وقتگیر بوده است. تفاوت بین امروز و آنروز، شباهت زیادی به تفاوت بین شب و روز را دارد و حتی نتیجهی کار بارزتر است.
معلم همواره دوست دارد مزایای کمی برای کسب موفقیت شاگردانش برای خود در نظر بگیرد. بشر مشغول برداشتن گامی بس شگفتانگیز است. ما، همه در دورهیی متولد شدهایم تا این قدم را باتفاق برداریم. زمانی که مغز دانشآموز همانطور که برای درس جبر لازم است، آماده است، برای ما نیز بصیرت، درون بینی و ادراکی تازه، با کمی دستور و تمرین، برای رسیدن به مقصود کافی است.
بعنوان یک معلم، ظرف بیست و پنجسال گذشته، شاهد و ناظر این تغییر بودهام ظرفیت درک این مطلب که چگونه ما به تنهایی مسئول احساسات خودمانیم این روزها در دسترس همه است. با این بیشن درونی سادهف ولی مهم، رموز دستیابی به موفقیتهای فردی میتواند سرانجام بوسیلهی همه، و نه فقط گروهی خوششانس، درک و بکار گرفته شود.
