نسخه قابل چاپ
درک مراحل ده گانه
مخازن ده گانهی عشق که به آنها اشاره کردیم دارای نظم و ترتیب خاص خود هستند. همین طور که ما از مرحلهی جنین گذشته و بسوی بلوغ پیش میرویم، زمان خاصی برای هر یک از این مراحل در نظر گرفته شده است. اینها مراحلی است که بنوعی از عشق، بیش از سایر انواع آن احتیاج داریم تا همهی استعدادها و قابلیتهای خود را پرورش دهیم. همینطور که در هر مرحله، از عشقی که به آن نیازمندیم برخوردار میشویم، شروع به پی افکندن پایههای دیگری برای دریافت سایر عشقها میکنیم.
به مرحلهی بعدی که وارد شدیم، کمال مطلوب اینست که مخزن عشق قبلی خود را پر و مالامال نگاه داریم . اگر آنها پر نیستند، همینطور که موفق به پر کردن یک مخزن میشویم، لازم است که به عقب برگشته و سایر مخازن را نیز پر کنیم تا ارتباط ما با خودمان قطع نشود.
اگر در این مرحله از تکامل، زمانی فرا رسید که دریافتیم، قادر به دریافت عشقی که به آن نیازمندیم نیستیم، به این علت است که ما بعضی از جنبههای وجودی خود را نه میدانیم و نه آنها را پرورش دادهایم و هیچگاه به آن واقف نخواهیم شد مگر آنکه برگردیم و آن نوع خاص از عشقی را که دریافت نکردهایم، بدست آوریم.
بعنوان مثال، موقعی که کودکان عشقی را که به آن نیازمندند دریافت نکنند و دقت و توجهی که باید به آنان مبذول شود در بوتهی اجمال بماند، هیچگاه این کودکان حقیقت وجودی و کامل خودشان را نه تشخیص میدهند و نه یاد میگیرند. بطور کامل نمیفهمند که چه موجود استثنایی هستند. در نتیجه، خود را کمتر دوست داشتنی میانگارند. بعدها، هنگامی که در طول حیات خود با موضوع قابلیت فردی و نمره دادن به افراد مواجه میشوند، رشتهی ارتباطی آنان با حب نفس، خوشی، آرامش، و اطمینان و اعتماد، گسسته میشود. از راههای مختلفی که تجسم آن برای ما مشکل است، در زندگی آیندهی خود کلاهشان در پس معرکه گیر خواهد کرد مگر آنکه بیاموزند چگونه باید مخزنهای خالی یا نیمه پر عشق را که در گذشته در پر کردن آنها اهمال شده است پر کنند.
جدول زیر زمانهای مختلفی را نشان میدهد که برای دریافت انواع ویتامینهای عشق به آنها نیازمندیم تا اینکه بدانیم که هستیم؟ و همواره با حقیقت وجود خود در ارتباط باقی بمانیم.
زمان های ده گانه
|
مراحل مختلفه ی زندگی |
نوع ویتامین عشق |
نوع عشق |
|
| 1 | دوره ی جنینی | ویتامین «خ» | عشق به خداوند |
| 2 | تا هفت سالگی | ویتامن «د» | عشق به والدین |
| 3 | هفت تا چهارده سالگی | ویتامین «ف» | عشق به فامیل، دوستان و بازی |
| 4 | چهارده تا بیست و یک سالگی | ویتامین «د» | عشق به همگنان که هدفشان با ما یکی است. |
| 5 | بیست و یک تا بیست و هشت | ویتامین «خ2» | عشق به خودمان |
| 6 | بیست و هشت تا سی و پنج سالگی | ویتامین «ر» | برقراری ارتباطات و تخیلات |
| 7 | سی و پنج تا چهل و دو سالگی | ویتامین «و» | عشق به وابسته ها |
| 8 | چهل و دو تا چهل و نه سالگی | ویتامین «ا» | عشق و وابستگی به اجتماع |
| 9 | چهل و نه تا پنجاه و شش سالگی | ویتامین «ج» | عشق و وابستگی به جهان |
| 10 | پنجاه و شش سالگی به بالا | ویتامین «خ3» | خدمت به خداوند |
همینطور که طی زمانهای یاد شده به سوی بلوغ و رسیدن به سرحد کمال گام برمیداریم، در پنجاه و شش سالگی، ویتامین عشق ویژهیی که مربوط به آن دوره از زندگی است، برای رشد ما از واجبات است. اگر بطور فعال این احتیاج ما برآورده نشود، بنحوی از انحاء به ما زیان میرسد. وقتی که ما این مراحل زمانی را پشت سر میگذاریم چیزهای مختلفی را که درجات آنها مختلف است از دست میدهیم.
درست مثل زمانی میماند که شما کوشش به خواندن دارید ولی تاکنون کسی چیزی برای شما نخوانده است تا بدانید خواندن چیست. یا اینکه کوشش میکنید اتومبیلی را برانید در حالیکه شما دوچرخه هم نمیتوانید سوار شوید. یا اینکه مصمم میشوید بدون آنکه از ریاضیات و الفبای تجارت اطلاع داشته باشید به تجارت بپردازید. گو اینکه ممکن است بتوانید گلیم خود را از آب بالا کشید، که در این صورت به کشش و کوشش بیشتری نیاز دارید. به طریقی مشابه با این مسئله، هر یک از این ویتامینهای عشق، پایه و ستونی میشود تا دیگری، رشد و توسعه یابد. بدست آوردن هر یک از این احتیاجات عشقی، به ما یاری میدهد تا با کلیهی افرادی که میتوانیم در ارتباط باشیم، یا مرتبط شویم، ارتباط خود را حفظ کنیم.
همینطور که پیش میرویم، پختهتر و آبدیدهتر میشویم. بیشتر نارضایتیهایی را که تجربه کردهایم، در حقیقت، ارتباطی به نیازهای ما در یک دورهی معین از زندگی نداشته است. اغلب به این علت بوده است که آن چیزی را که میتوانستهایم با آن سایر مخازن خود را پر کنیم بدست نمیآوردهایم.
زمانیکه محیط زندگی زن و شوهرها پرتنش است، علت اصلی آن است که اینان خودشان را دوست نمیدارند. این تجربه در ازدواج خود من، سرانجام مرا رهنمون شد تا به وجود مخازن مختلفهی عشق پی ببرم. اگرچه شما یک بار خواندید که عشقهای ده گانه از بدیهیات است، ولی من هیچگاه نشنیده بودم که به این سادگی دربارهی آنها صحبت شده باشد.
این تفاهم از مخازن عشق و مراحل مختلفهی زمانی که دربارهی آنها صحبت شد، حقیقتاً به قضاوت صحیح و عقل سلیم نیازمند است. پدر و مادرها خودشان متوجه میشوند که زمانی که کودکان آنان به هفت سالگی نزدیک میشوند، بیشتر مستقل میشوند و اگر به حمایت نیاز داشته باشند آنرا از دیگران میگیرند و کمتر علاقهمندند که از والدین خود کمک بگیرند. بهمین علت است که بین محیط کلاسهای مقدماتی و کلاسهای دورهی ابتدائی آنقدر اختلاف است.
البته تغییر عمدهی دیگر، بلوغ و بدنبال آن سن بیست سالگی به بالا است که فرد، بالغ و کامل شده است و کم و بیش، همه او را برسمیت میشناسند. برای بسیاری از جوانان، این سن، سنی است که جوان خانه را ترک میکند تا برای خودش خانه و کاشانهیی ترتیب دهد و استقلال داشته باشد. هر یک از این مراحل سه گانه شناخته شده است. چیزی که هنوز خوب آنرا نشناختهاند، مراحل آخرین است. مردم تصور میکنند که در سن بیست و یک سالگی، مرحلهی رشد و توسعهی ما خاتمه مییابد که پنداری ناصواب و بسیار دور از حقیقت است. به دنبال این آهنگ رشد و بلوغ، هر هفت سال یک بار، ما از دالان تنگ تغییرات عمده در پخته شدن و آبدیده شدن باید بگذریم که هر یک از آنها با یکی از مخازن عشق، تطابق و همآهنگی دارد.
وقتی که انسان به سن پنجاه و شش سالگی و بالاتر از آن میرسد، در حد کمال بودن به صفات انسان اضافه میشود. همین طور که شما میآموزید که کلیهی مخازن خود را پر نگاه دارید، در پنجاه و شش سالگی به اوج پتانسیل خود میرسید. در آن زمان است که شما میدانید که هستید و چه میتوانید بکنید. در بقیهی دورهی حیات خود، میتوانید خدمت خداوند یا هر فرد دیگری را برگزینید و از اندوختههای خود در این راه استفاده کنید. حیات انسان همیشه روندی برای رشد و ترقی بوده است. زمانی که رشد شما متوقف شود لحظهی مرگ شما فرا رسیده است.
روند بلوغ در سن بیست و یک سالگی متوقف نمیشود در سرتاسر حیات ما با ماست و ادامه دارد.
به عنوان یک نفر مشاور، متوجه شدهام که در حدود بیست و هشت سالگی، موکلین و دوستان من از مراحل تغییراتی عمده گذر مینمایند. مثل این است که همهی آنان به زبان حال میگویند، برای آنکه زندگی خودم را وقف دیگری کنم آمادگی ندارم. من باید زندگی خودم را اداره کنم. زمان نزدیک به بیست و هشت سالگی وقتی است که افراد سرانجام از رشد و بلوغ کافی برخوردار گردیدهاند و میتوانند تصویر روشنی از آنچه هستند بدست دهند. از طرفی، این آمادگی را دارند که بتوانند با دیگران روابط صمیمی برقرار نمایند. اگر زمانی را صرف اینکار نکردهاند که خودشان باشند، آمادگی برای به جلو رفتن را نخواهند داشت. دلشان میخواهد دوباره به عقب برگردند و آزاد باشند.
هنگامی که افراد در اوائل دههی بیست سالگی خود ازدواج میکنند، در حدود سن بیست و هشت سالگی، مواجه با دست و پنجه نرم کردنیهای حیات خود میشوند. آمار نشان میدهد که رقم طلاق در این سن بالاترین رقم است. اگر برای برقراری و پرورش یک رابطهی صمیمی با یکدیگر عفلت ورزیده باشند، ناگهان متوجه میشوند که مثل اینست که از ابتدا با همسر خود ارتباطی برقرار نکرده، یا این که اصولاً ازدواج نکردهاند. این موضوع دربارهی هر دو نفر صادق است. همین طور که ما به جلو رفته و وارد در مراحلی که بین سنین بیست و هشت، و سی و پنج سالگی است میشویم. مطمئناً از خود سؤال میکنیم که آیا آمادگی داریم یا نداریم؟ علاقمندیم بدانیم که آیا در درون ما چیزی کم و کسر نیست؟ زیرا که ما بین سالهای بیست و یک و بیست و هشت، غفلت ورزیده و کمبودها را جبران نکردهایم و به همین علت قادر به برقراری ارتباط با راهنماییهای درون خود نیستیم. بسیار مشکل است بدانیم در آن زمان که ارتباط ما با درون خودمان قطع شده است چه باید بکنیم؟ حتی مشکلتر خواهد بود اگر جلو رویم و سایر مخازن عشقی ما خالی باشند و بخواهیم، هم ارتباطی سالم، و هم موقعیت شغلی موفقی داشته باشیم.
بازگشت به عقب، برای جلو رفتن
بنظر میرسد برای آنکه جلو رویم ناگزیر باید عقب گرد کنیم. نمونههای بسیاری از این عقبگردها در زندگی افراد وجود داشته و دارد. بسیاری از مردم هستند که در دههی شصت و هفتاد، و بالاتر از آن، میتوانند خاطرات کودکی خود را بیاد بیاورند. پدربزرگها و مادربزرگها اغلب داستانهایی در این زمینه دارند که هر موقع فرصتی بدست آمد آنها را برای جوانها تعریف میکنند. اینکار، بسیار سالم است. برای زنده ماندن و سالم بودن، اینان بطور خودکار به عقب بازمیگردند، داستانها را به یاد میآورند و به لذت و آرامش دست مییابند. اگر اینان زخمهای گذشته خود را التیام نبخشیده و مخازن آنان خالی از عشق و محبت باشد نمیتوانند جلو رون مگر آنکه گذشته را التیام بخشند. بعضی از آنان حتی حافظهی روزانه خود را از دست میدهند و تنها چیزی که برای آنان باقی میماند، یادآوری گذشته است. عدهیی دیگر، به راستی قادر به جلو رفتن نیستند و نمیتوانند بطور کامل ، حضور خود را در زمان حاضر حس کنند.
زمانی که مردم بیمارند و بهبودی نمییابند به عشقی که به آن نیازمندند دسترسی ندارند.
موقعی که یک اتومبی، بنزینی را که به آن نیاز دارد د رمخزنش ریخته نشود و روغن آن هم تعویض نگردد، از حرکت باز میماند. زمانی که مخازن ما خالی است، نمیتوانیم به نیرهای حیاتبخش به وجود خودمان، که دوست داشتن و دوست داشته شدن است، غذا برسانیم. در بسیاری از موارد افراد سالخورده سیر قهقرائی طی میکنند و رفتار آنان مانند کودکان میشود. یا اینکه بعلت بیماری، استقلال خود را از دست میدهند و باید متکی به افراد دیگر شوند.
بحران بازنشستگی، سن پنجاه و شش سالگی
در نقطهی انتقال یا برزخ بین مراحل است که ما، به تهی بودن سایر مخازن خود واقف میشویم و آنها را احساس میکنیم. همین لحظه است که در خود احساسی قوی برای بازگشت پیدا میکنیم. اگر ما در زمان انتقال از یک مرحله به مرحلهی دیگر، به اقدامات احتیاطی و بازدارنده دست نزنیم، به تکاپو و تلاش بیحاصل خود ادامه خواهیم داد زیرا قادر به تشخیص نیاز واقعی خود نیستیم.
اجازه دهید کمی دقیقتر به مسئله نگاه کنیم و ببینیم زمانی که سن ما به پنجاه و شش نزدیک میشود در نزدیکیهای مخزن شمارهی ده چه میگذرد؟ بعضی از مردان محققاً نمیتوانند صبر کنند تا بازنشسته شوند. اینان بدنبال کاری خواهند رفت که همواره آرزوی انجام آنرا در گذشته داشتهاند. دلشان میخواهد استراحت کنند و خوش بگذرانند. علاقهمندند که به پیش روند و کارهایی را شروع کنند که برای انجام آنها قبلاً طفره رفته بودند زیرا علاقه نداشتند سواری بدهند. بنابراین به جای اینکه جلو روند، به عقب برمیگردند. بجای ورود در صحنههای رقابتی برای خدمت به خداوند، احساس میکنند که احتیاج بیشتری دارند تا به خود خدمت کنند. هنگامی که زندگی جدیدشان سرانجام ملالت آور شد، ناگهان دیده از جهان فرومیبندند.
شرکتهای بیمه گزارش میکنند هنگامیکه مردی بازنشسته میشود، این شخص فاکتور احتمالی زیادی برای مردن دارد. اگر این فرد، به کار کردن ادامه دهد، بیشتر از آنچه انتظار است زنده میماند. راز پیرتر شدن یک مرد این است که به کار کردن ادامه دهد و ضمن آن از خوشگذرانی و عشق ورزیدن غافل نماند. مردانی که به کار خود ادامه میدهند، غالباً آن را خوب انجام میدهند زیرا کار خودشان را دوست دارند. در این مورد خاص، اینان حیاتی برای خود به وجود آوردهاند که بیشتر مخازن عشقی آنان مالامال بر جای مانده است. هنگامی که شما کار خود را دوست داشته باشید، نشانهیی از این است که شما به درون خودتان متصل و با آن در ارتباطید.
مرد باید این احساس را داشته باشد که هم مورد احتیاج و هم مسئول دیگران است والا حس عزم، اراده و حیاتی بودن وجود خود را از دست میدهد.
زنان در حدود پنجاه سالگی استعداد کمتری برای مردن دارند ولی امکان سیر قهقرائی رفتن آنان موجود است. اگر اینان برای جلو رفتن آمادگی نداشته باشند، متمایل به یک دندگی و استبداد رأی خواهند شد. بجای آزاد بودن و استفاده از معرفت گرانبهایی که از حیات خود کسب کرده و میتوانند با آن تغییراتی در جهان بوجود آورند، ممکن است سیر قهقرائی داشته و چه بسا با افکار دیگران مبارزه کنند. درست مانند فرد بالغی که میگوید : من هر کاری که دلم بخواهد میکنم و به من مربوط نیست که شما چه فکر میکنید. چیزهایی که من باید بدانم میدانم. استقلال زیاده از حد ممکن است زن را یک دنده و تدافعی بار بیاورد. برای سالم ماندن، زن، به این احتیاج دارد که حس کند تنها نیست و میتواند به کمک و مساعدت دیگران متکی باشد.
زن به این نیاز دارد که حس کند تنها نیست و می تواند روی کمک دیگران حساب باز کند. زیاده از حد خودمختاری، برای زن ، از سلامت بدور است.
زمانی که شما به سن پنجاه و شش سالگی میرسید و مخازن عشقی شما لبریز است، آماده برای پیشروی به سوی مرحلهی بعدی هستید، این احساس به شما دست میدهد که از نشاط فراوانی برخوردار شدهاید و زمان آن فرا رسیده است که هر کاری که دلتان خواست انجام دهید. هم به شما کمک میرسد و هم اینکه به شما نیاز دارند. موقعی که نحوهی تفکر شما چنین است، دلیلی وجود ندارد که شما ناخوش شوید. سالم و با نشاط بر جای باقی خواهید ماند و سرانجام، پس از سالها سلامت زیستن و در خدمت خداوند و جهانی که در آن زندگی میکنید بودن، این جهان را وداع خواهید گفت.
بسیار اهمیت دارد که در هر یک از این مراحلی که به آنها وارد میشویم، به ندای قلب خود گوش دهیم و کاری کنیم که خلاء موجود پر شود. اگر در زمان انتقال، کاری برای رفع مشکل نکنیم، تقلای ما ادامه خواهد یافت و نمیتوانیم به نیاز واقعی خود پی ببریم.
بحران خالی بودن آشیان: سالهای بین چهل و نه و پنجاه و شش
بحران معمولی و رایج دیگری که از آن سخن به میان می آید، بحران خالی بودن آشیان است. در حدود چهل و نه سالگی، بسیاری از زن و شوهرها، و پدر و مادرهایی که همسر خود را از دست دادهاند در زندگی خود، احساس خلاء میکنند. زمانی که لازم شود برای مبارزه و درگیریهای حیات وارد گود شوند، ناگهان احساس میکنند که درون آنان تهی است. برای دادن، چیزی بسیار ناقابل دارند و در عوض، مدام به آن چیزهایی که فاقد آنند اندیشه میکنند. اگر متأهل باشند غالبا ًهمسر خود را برای ناخشنودیهای موجود سرزنش میکنند. هرچقدر درجهی محرومیت آنان از روابطی که به آن نیازمندند زیادتر باشد و مثلاً فرزندان آنان خانه را برای تشکیل زندگی مستقل خودشان ترک کرده باشند، محرومیت و نومیدی آنان بیشتر خواهد بود.
هم برای زن و شوهرها و هم برای افراد مجرد، ممکن است این مرحله، شروع آزادی بیشتری برای بهرهگیری از مظاهر حیات، یا عکس آن، منبعی مملو از مشکلات باشد. در این سن، یا ما یاد گرفهایم که خارج از موضوع ارتباط، چگونه به آن چیزهایی که نیازمندیم دسترسی پیدا کنیم یا اینکه در برابر همسر خود مقاومت بخرج دهیم که نه اینها برای ما کافی نیست. این زمان، زمانی نیست که ما شریک زندگی خود را سرزنش کنیم یا از نداشتن شریک، ناله سردهیم. این زمان، زمانیست که لازم است ما به رشد خودمان ادامه دهیم و از عشق کلی بهرهگیری کرده آنرا با دیگران قسمت کنیم. زمانیست که باید در جهان تغییر و رفورم ایجاد کنیم.
یا ما برای این زمان خود را آماده کردهایم، یا اینکه از کمبودهای موجود در حیات خود دل افسرده و رنجیده خاطریم. اگر یاد نگرفته باشیم که مخازن عشقی خود را چگونه باید پر کنیم، جلو رفتن برای ما هر روز مشکل و مشکلتر خواهد شد. پزشکان سرگرم پژوهشاند تا راههایی برای طول عمر پیدا کنند. جواب اینکار بسیار ساده است. مخازن عشق خود را پر نگاهدارید. جوان و سالم باقی خواهید ماند.
راز جوان ماندن اینست که مخازن عشقی اولیهی خود را پر نگاه دارید.
در این دوره از حیات احساسی از اخلاقیات خواهیم یافت و میل به جوان ماندن در ما باقی خواهد ماند. در حقیقت، این برداشت بسیار سالمی است. اگر در گذشته نسبت به مخازن عشقی خود قصور ورزیده باشیم، بیشتر اوقات این احساس را پیدا خواهیم کرد و ممکن است ارتباطمان با نیرویی که در گذشته، یعنی زمانیکه کودک بودیم و به نوجوانی و بلوغ رسیدیم، بطور کلی قطع شود.
مردان، به زنان جوانتر مینگرند تا احساسی در دلشان برانگیزند که اینان جوانند و حال آنکه زنان به اندام خود نظر میافکنند و کوشش میکنند جوانتر جلوه کنند. در این دوره از حیات اگر راهی برای جوان ماندن پیدا نکرده باشیم، همین موضوع سبب تلاش و جویندگی ما میشود. نظر کردن پرداختن به خود در این دوره، ممکن است ما را از مبارزات و چالشهایی که در این دوره از زندگی به آنها نیازمندیم بازدارد. در این دوره از حیات لازمست که ما آمادگی خود را برای خدمت و حمایت از جهان و هم نوع، اعلام کنیم. ایدهآل، آنستکه ما باندازهی کافی نیازهای خود را تأمین کرده باشیم و حالا آماده برای پس دادن آن به اجتماع باشیم.
اگر شما این آمادگی را دارید، بالاترین لذتی که برای شما متصور است اینستکه در مبارزاتی که گروهها برای بهتر کردن جهان شروع کردهاند شرکت جوئید یا اینکه حداقل، به مسافرتهای دور دنیا بروید، و نور و عشقی که در دل شماست با مردم دیارهای ناشناخته و دور قسمت کنید. این برهه از حیات، زمانیست که انسان میتواند سایر مردمی که فرهنگ و زبانشان با ما متفاوت است ملاقات کند و نفوذ معنوی خود را در دل افرادی خارج از اجتماع فعلی خود گسترش دهد. بسیار دیدنی و جالب است که انسان مشاهده کند افرادی که در دهه پنجاه یا شصت حیات خود هستند وقت خود را صرف جهانگردی و سیر آفاق و انفس کنند.
بحران میانسالی: سالهای بین چهل و دو و چهل و پنج
نقطهی انتقال دیگری که بسیار دربارهی آن صحبت شده است، بحران میانسالی است. معمولاً این بحران زمانی عارض میشود که فرد به مرز چهل و دو سالگی یا حدود آن نزدیک میشود. قبل از آنکه به طرف مخزن عشقی دیگری حرکت آغاز شود، به بیشتر مردم احساسی از تهی بودن گذشته دست میدهد. اگر شما جزو گروههای ورزشی بودید که با چتر نجات، به بیرون هواپیما میپرند، یا به زبان خودشان، شیرجه میروند، طبعاً علاقه داشتید پاراشوت یا چتر نجات خودتان را قبل از پرش به بیرون هواپیما چندین بار بازرسی کنید. قبل از آنکه افراد حس کنند که آزادانه میتوانند به اجتماع خود کمک کنند، لازم است که درون آنان «پر » باشد. شما نمیتوانید ساختمان خانهیی را شرع کنید مگر آنکه ساختمان «پی» داشته باشد. اگر مقدار پولی که در حساب بانکی شما موجود است ناچیز باشد شما نمیتوانید چک بکشید و آنرا به بنگاههای خیریه ببخشید.
وقتی که زمان حرکت فرا میرسد و شما بارگیری نکرده و پر نیستید، بجای حرکت به سمت جلو، به عقب مینگرید و با حسرت به همهی چیزهایی که بدست نیاوردهاید فکر میکنید. ممکن است فردی پیدا شود که ناگهان چوب حراج بر شغل خود زند وبرود کوهنورد شود. یا اینکه اگر متأهل است، هوس کند و احساس تجدید فراش کند. اگر این شخص در طول زندگی خود محافظه کار بوده است، ممکن است تمایل پیدا کند که اتومبیل سریعالسیری خریداری و با آن رانندگی کند، یا اینکه کاری را شروع کند که همواره در نوجوانی به فکر آن بوده و هیچگاه از قوه به فعل در نیاورده بوده است. تنها کاری که این شخص میکند اینست که دوباره یک ارزیابی مجدد، از زندگی خود و اولویتها میکند. غالباً اتفاق میافتد که دلش میخواهد مسئولیتهایی را که سبب میشود احساس کند پیر شده است به دور اندازد. علت واقعی که وی فکر میکند پیر شده اینست که پر کردن مخازن اولیه را رها کرده است.
هنگامی که زمان جلو رفتن فرا میرسد ما معطل میشویم و اگر آماده نیستیم به عقب بازمیگردیم.
اشارهها و زمینههایی از گذشته که این شخص احساس کند خود را قربانی کرده یا آنکه آن چیزی را که میخواسته بدست نیاورده است، سوهان روح او میشود و برای وی ایجاد ناراحتی میکند. بدون آنکه در زندگی خود ایجاد هرج و مرج کند، یا آنکه افرادی را که دوست دارد بیازارد، یا برای آنکه در دورهی رشد و توسعه پیش رود، باید برای بدست آوردن نیازهای خود مبارزه کند. راههای فراوانی برای پرکردن مخازن عشق، بدون آنکه در زندگی فرد وقفه ایجاد شود وجود دارد.
برای جلو رفتن، باید هدف مرد آن باشد که بدون هیاهو و جنجال، یا اذیت و آزار افرادی که آنانرا دوست دارد به آنچه نیاز دارد دست یابد.
در حدود چهل و دو سالگی، یک زن نیز ممکن است در زندگی خود ناراضی باشد و غالباً از این موضوع شکایت کند که به چیزهایی که میخواسته، دست نیافته است. یک روز صبح، با یک لیست بالابلند از چیزهایی که داده و چیزهایی که پس نگرفته است، از خواب بیدار میشود. همواره احساس بی میلی و خستگی میکند. اگر این زن معرفتی به مخازن عشق نداشته باشد، به جای آنکه به عقب بازگشته و گذشتهی خود را التیام بخشد، بی میل نیست که گناه را به گردن زندگی جاری خود گذارد. از عشق، دوری میجوید و غالباً تصمیم میگیرد خود را وقف اجتماع کند. با وجود این کاملاً نسبت به این کار بیمیل است. برای آنکه کارها را از بد بدتر کند، برای این بیمیلی خود از زندگی، خود را مقصر میشناسد.
مطمئناً این احساس همه وقت به انسان دست نمیدهد. تهی بودن و خلاء گذشته بیشتر سرو کلهاش به هنگام تغییر حالت از یک مرحله به مرحلهی دیگر، پیدا میشود. اگر به گذشتهی خودمان احترام نگذاریم و کاری نکنیم که با پر کردن مخازن اولیه عشق درد تهی بودن موجود التیام پذیرد، همینطور که در زندگی به جلو میرویم، از در ارتباط بودن با منابع داخلی خودمان سودی عاید ما نمیشود. باید این را یاد بگیریم که بدون برقراری ارتباط داخلی، هیچگاه زندگی به پایهی آرزوها، امیدها و انتظارهای ما نمیرسد.
بحران مخفی، سن سی و پنج تا چهل و دو سالگی
پیرامون سن سی و پنج سالگی، بحران دیگری وجود دارد که هیچکس راجع به آن صحبت نمیکند. انتقال، در سن سی و پنج سالگی حرکتی است که انسان بدون چون و چرا عشق خود را به فردی که با وی در ارتباط است تقدیم کند. بچهها و پس از آن نوههای انسان، ایدهآلترین افراد برای این کارند، ولی اگر ما فرزند نداشته باشیم چی؟ شاید یک گربه یا سگ، یا یک پرنده بتواند جای فرزند را بگیرد. در حدود همین سالها، روح انسان، بدنبال کسی میگردد که محتاج و نیازمند دیگران است.
دادن به فرزندان و وابستگان، بمنزلهی اولین تجربه از عشق بدون قید و شرط ما به حساب میآید. فرزند به والدین خود چیزی بدهکار نیست. بعضی از پدر و مادرهایی پیدا میشوند که بعضاً به این موضوع اشاره میکنند و میخواهند این پیام را به فرزند خود برسانند که به آنان مقروض است و حال آنکه چنین نیست. گفتهها و کنایههایی از این قبیل: بعد از تمام کارهایی که برای تو کردم، تو به من مدیونی. این گفته به هیچ وجه صحیح نیست. در هر حال، اگر آنان آمادگی برای این دوره را ندارند، این احساسها به وجود خواهد آمد.
بعضی از پدر و مادرها آگاهانه فرزندان خود را متهم میکنند که به آنان بدهکارند.
هنگامی که مخزن والدین پر است، تولید فرزند برای آنان هدیهیی بس بزرگ و فرصتی آزادانه است. فرصت یافتن انسان برای عشق ورزی با فردی که به غایت او را دوست دارد و فرزند نیز از مصادیق آنست، آنقدر لذت بخش است که به گفتن در نمیآید. این موقعیت به پدرو مادرها این فرصت را میدهد تا به رشد خود ادامه دهند. مشکلی که بعضی از پدرو مادرها دارند اینست که قبل از آنکه بیاموزند چگونه به خودشان برسند، اینان بچه دار شدهاند.
وقتی که مردم قبل از آنکه آمادگی داشته باشند بچهدار میشوند، نزدیک سی و پنج سالگی که میرسند این احساس به آنها دست میدهد که در تمام دورانی که اینان برای پدر و مادر شدن، مقاومت ورزیدهاند مقصرند. از این متأسفاند که چرا به فرزندان خود آن چیزی را که استحقاق آنرا داشتهاند ندادهاند. یا آنکه برعکس، از این موضوع در خشماند که چرا آن قدر زیاده از حد دادهاند و فرزندان در مقابل، چیزی به آنان ندادهاند.
هنگامی که مخازن ما پر نیست، غیرممکن است که ما بدون قید و شرط عشق خود را به کسی تقدیم کنیم.
این، بحرانی صامت است. زیرا مردم دوست نمیداند راجع به بیمیلی خود برای داشتن فرزند با کسی صحبت کنند. فرزندان خود را دوست دارند، و علاقهمندند به آنان بدهند، ولی در عین حال، در زندگی خود چیزی کم دارند. هنگامی که فردی صاحب اولاد میشود، برای آنکه بخاطر از دست دادن بعضی چیزها در زندگی، بیمیلی در او ایجاد نشود، باید یاد گیرد که به چه طریق باید مخازن عشقی خود را از قبل پر کند.
افرادی که در این مرحله از حیات خود هستند، و فرزند یا فردی که مانند فرزند او را دوست داشته باشند ندارند. به نظر میرسد که چیزی در زندگی خود کم دارند. به جای آنکه اینان با دست و پنجه نرم کردنیهای حیات خود را سرگرم کنند، به قهقرا میروند و به جای در اختیار گذاشتن قسمتی از وجود خود برای آسایش دیگران، بدنبال دل خود میروند و هر کاری که دلشان حکم کرد انجام میدهند و نمیدانند یا اینکه نخواهند دانست که چرا چیزی پیدا نمیشود تا آنانرا اقناع کند؟
چنانچه شما در این زمان فرزند ندارید، گذراندن وقت با خواهر زاده یا برادرزاده برای شما کافی نیست. این نوع سرگرمیها مسئولیت دارد. افرادی که گربه یا سگ در منزل خود دارند آنها نیز مسئولیت دارند. باید به حیوان غذا دهند و آنرا مرتباً به گردش برند. این حیوانات مریض میشوند و شما باید در بهبود آنها بکوشید. ساعاتی وجود دارد که حیوان، مانند پدر و مادرها در برابر فرزندان، به خود گذشتگی شما نیازمند است. با این وجود، این کارها همه پرارزشاند. اگر نگهداری گربه در منزل با سبک زندگی شما جور در نمیآید، وقت خود را صرف پرورش و رسیدگی به گیاهان، یا باغچه کنید. اینها نیز میتوانند غریزهی پرورشی شما را اقناع نمایند.
اگر شما در این زمان فرزند ندارید، وقت گذراندن با برادرزاه یا خواهرزاده برای شما کافی نیست.
جنبهی دیگر بحران مخفی، تناوب روابط جنسی در ازدواجهاست. در این زمان، غالباً اتفاق میافتد که مرد کمتر به روابط جنسی اهمیت میدهد و برعکس او زن، علاقهی بیشتری به این کار دارد. این موضوع، بویژه اگر اینان در دورهی بیست سالگی ازدواج کرده باشند بیشتر مصداق پیدا میکند. پس از گذشت سالهای زیاد که در طلب روابط جنسی بیشتری است و به آن دست نمییابد، سرانجام مرد علاقهی خود را از دست میدهد. درعین حال چون بدن زن آمادگی بهتری برای داشتن کودک دارد، بیشتر اوقات تمایلات جنسی او افزایش مییابد.
نزدیک به سی و هفت سالگی، این زن است که از نداشتن امور جنسی کافی لب به شکایت میگشاید، و نه مرد.
در سمینارهای روابط که من آنرا اداره میکنم، از این صحبت میکنم که چه میشود که مرد کم کم علاقهی خود را به روابط جنسی با همسرش از دست میدهد، بویژه اگر تمایل وی با مقاومت نیز روبرو شده باشد. در زنگهای تفریح و پس از آن، همیشه تعدادی از خانمها هستند که به من نزدیک میشوند و محرمان این مطلب را فاش میکنند که برای آنکه شوهرشان خجلت زده نشود اینان بودهاند که امور جنسی را متوقف کردهاند ولی باور من بر این است که خود اینها هستند که شوهرانشان آنانرا نفی کردهاند. این زن ارتباط جنسی میخواهد و مرد، بیعلاقه است. وقتی که از سن آنان سؤال کردم، تقریباً همهی آنان سی و هفت سال را داشتند. همینطور که زن به این مرحله از سن قدم میگذارد، به حمایتهای رمانتیک نیز احتیاج دارد. بویژه اگر شریک زندگی آنان به نحوی از انحاء برای خودش سرگرمی دیگری، مثلاً بازی گلف را برگزیده باشد. اگر احتیاجات رمانتیک مردی برآورده نشود، معمولاً این شخص یک بازگشت قهقرائی بسوی احتیاجات اولیهی خود خواهد داشت، تا از این طریق اقناع شود. بجای اینکه در ابراز عشق خود پیشقدم و با بازتابی منفی مواجه شود، ترجیح میدهد مسابقهی فوتبال تماشا کند.
بر روی بحران انگشت گذارید: سن بیست و هشت تا سی و پنج سالگی .
من کیستم؟ و چه میخواهم بکنم؟ سؤالهای رایج دههی بیست سالگی است. اگر ما چندان وقتی صرف نکردهایم تا خودمان را بیابیم و دوست بداریم، قبل از آنکه آماده برای حرکت به سوی مرحلهی بعدی باشیم، در سن بیست و هشت سالگی، این احساس در ما به وجود میآید که باید عقب گرد کنیم و خود را بشناسیم. احتمال دارد که از فکر ازدواج کردن منصرف شویم، یا در برقراری ارتباط با دیگران طفره رویم.
بسیاری از زنان مجردی هستند که در دههی سی سالگی خود بسر میبرند و در تعجب و شگفت، که چرا وضع آنان این چنین است؟ به هر علتی که میخواهد باشد، آنها نتوانستهاند شریکی برای زندگی خود پیدا کنند. از نقطهنظر چشمانداز مخازن عشق، جواب به این مشکل این است که اینان در دههی بیست، خودشان را نیز نتوانستهاند پیدا کنند. کارهایی که در نظر داشتند را گم کردهاند. یا اینکه در بسیاری از موارد، بدنبال یافتن دلیل و مدرک برای عرضه کردن به افرادی که به آنان اجازهی ابراز وجود و نشان دادن شخصیت حقیقی خودشان را ندادهاند، وقت خود را تباه کردهاند.
سالهای دههی بیست، زمانیست که برای اکتشاف و تجربهاندوزی صرف میشود. اگر افراد کاملاً به خودشان فرصت اینکه خودشان باشند را ندهند، یا اینکه به دنبال خواستهها و آرزوهای خود نروند، بعداً از دستاوردهای خود راضی و خوشحال نخواهند بود. زمانی که ما با حقیقت خودمان ارتباط برقرار نساختهایم، یعنی زمانی که خودمان را دوست نداریم، برای فردی دیگر بسیار مشکل است که بتواند خودش را با استاندارد ما تطبیق دهد و با ما زندگی کند. هنگامی که ما خودمان را به اندازهی کافی خوب و صالح نمیدانیم، همینطور ممکن است که زیادهطلب باشیم، انتظاراتمان از افراد نیز ممکن است بیش از حد معقول باشد. هیچ شریک زندگی پیدا نخواهد شکه اگر ما خود را دوست نداشته باشیم بتواند با ما برابری کند. نتیجهی کار این میشود که زن در برابر برقراری ارتباط، از خود مقاومت نشان میدهد مگر آنکه طرف مقابل در برابر زن تسلیم شود که در عمل، برای بعضی از مردان از خیر موضوع گذشتن، بهتر از متعهد کردن خود است.
پیدا کردن یک همسر مناسب
هنگامی که زن برای مردی که باید همسر آیندهی وی شود زیاد مته به خشخاش میگذارد، قدر آن چیزی را که میتواند بدست آورد و آن چیزی را که نمیتواند کسب کند، درک نمیکند. شریک زندگی یافتن اینان شباهت زیادی به فروشگان رفتن برای خریدهای روزانه را دارد. به فروشگاه میروند ولی کسی با آنان بیرون نمیآید. احساس اینان بر این است که اگر قرار است با فردی محشور شوند، باید این شخص سری در بین سرها داشته و پتانسیل پیشرفتش در آینده بسیار زیاد باشد، دلشان نمیخواهد وقت خود را حرام کنند و فردی عوضی نصیبشان شود.
از یک نقطهنظر، عقیدهی بدی نست. ولی فاقد یک عنصر بسیار مهم است. لازم است که در این فرض، زن بسیار محتاطانه گام بردارد تا قبل از آن که فردمناسب خود را پیدا کند خود را زیاد متعهد نکرده باشد. در عین حال اگر خواستگاران دیگری نیز پیدا شدند باید فرصت انتخاب کردن را از دست ندهد. اگر مردی علاقمند پیدا شود که از نقطهنظر زن نیز جالب و صالح است، زمان خوشی و نشاط زن فرا میرسد حتی اگر این فرد بطور قطع و یقین همسر آیندهی او نباشد.
التیام بخشیدن به … گذشته
زمانیکه افراد به سن بیست و هشت سالگی میرسند، احساسی از ناراحتیهای عاطفی دارند، بویژه اگر در گذشته جواب مثبتی به احساسات خود نداده باشند. اگر سن بیست و یکسالگی را مبنای بلوغ بدنی بدانیم، سن بیست و هشت سالگی زمان بلوغ عاطفی است. چنانچه ما احساسات حل نشده یا التیام نیافتهیی در گذشته داشته باشیم، این احساسات به سوی ما باز میگردند. و چون روح ما در برابر یک ارتباط دوستان و بی شائبه آسیبپذیر است، ناگهان ار آنچه در درون ما میگذرد و ما آنرا حس میکنیم باخبر میشویم.
اغلب، موج خروشانی از احساسات عاطفی مختلف ما را احاطه میکند و هرچه از گذشته لاینحل برجا مانده است رو میشود. آنچه را که در گذشته آموختهایم و صحیح است، دوباره دربارهی صحت آنها از دیگران سؤال میکنیم. حالا زمانیست که ما با راهنمائیهایی که از درون به ما میشود، زندگی کنیم. محققاً دیگران نیز میتوانند در این سفر ما را ارشاد و راهنمایی کنند، ولی حالا وقت آن است که ما در درون قلب خودمان تشخیص دهیم چه چیزی برای ما مناسب و عملی است و همان کار را انجام دهیم. چیزی که برای فردی دیگر مناسب است ممکن است برای شما نامناسب باشد.
اگر در دههی بیست سالگی ( یا عقبتر از آن)، در روابطمان با دیگران رنجیده خاطر شدهایم، لازمست قبل از آنکه خودمان را درگیر کنیم، آن رنجشها التیام پذیرد. قل از آنکه مطمئن شویم که باز کردن کامل دریچهی قلبمان برای ایجاد یک رابطهی صمیمانه با دیگری، امن و بدون ضرر است، باید اطمینان پیدا کنیم که دیگر آسیبی متوجه ما نخواهد بود. اگر ما در درونن خودمان دردی التیام نیافته داشته باشیم، همواره این ترس را با خود یدک میکشیم. همین رنجهاست که سبب میشود بعضی از زنها زیاده از حد مو را از ماست بکشند و از برقراری ارتباط مجدد واهمه داشته باشند. ا گرچه این دودلی زن مرد را از اینکه به جلو گام بردارد باز نمیدارد، معالوصف سبب میشود که با دست به عصا قدم بردارد و خود را متعهد نسازد و چنانچه زن بر متعهد شدن وی اصرار ورزد، این مرد است که این بار مته به خشخاش خواهد گذاشت.
مادامی که جراحت گذشتهی ما التیام نپذیرفته است، مشکل به نظر میرسد که در دههی سی سالگی قدم پیش گذاریم و به فکر برقراری ارتباطی جدید باشیم. خود را دائماً مشغول نگاه میداریم، روابط حسنه با دیگران برقرار میکنیم ولی زیاده از حد خود را درگیر روابط دوستانهی نزدیک نمیکنیم. در فصل بعد به روش التیام یافتن آسیبهای گذشته اشاره خواهم کرد.
بحران آموزشی: سن بیست و یک تا بیست و هشت سالگی
زمانی که فرزندان ما خانه را ترک گفته و به دانشگاه میروند، با بحران جدیدی که در تمام محوطههای دانشگاهها وجود دارد روبرو میشوند. بعضی از دانشجویان نمیدانند که چگونه باید از آزادی که نصیبشان شده است استفاده کنند. به این که خود را منضبط کرده و به نظم درآورند عادت نکردهاند. سابقاً رسم بر این بود که در این سن، نوجوان پس از فراغت از دورهی دبیرستان از خانه بیرون میشد تا برای خود شغلی دست و پا کند و گلیم خود را از آب بیرون بکشد. در هر دو صورت، این نوجوان بنوعی از آزادی که در طلبش بود دست مییافت بدون آنکه پختگی لازم را داشته باشد، اگر لازم بود که شما سرپا بایستید و زنده بمانید باید کارهایی که به شما دیکته میشد انجام دهید. هنگامی که شما در طلب لقمه نانی برای ارتزاق و حیات خود هستید، دیگر زمانی برای فکر کردن برای شما باقی نمیماند که اندیشه کنید، که بودهاید؟ و چه میخواستهاید بکنید؟
در گذشته، ما آن زندگی تجملی را نداشتیم که سالهای متعددی از هجده سالگی تا بیست و یکسالگی و حتی بیشتر از آنرا به هزینه والدین خود صرف تحصیل و دانشاندوزی کنیم. خانه را ترک میکردیم، خودمان بودیم و خودمان و باید کاری دست و پا میکردیم. این روزها بسیاری از این افراد وقتی خانه را ترک میکنند بالغاند و دیگر لزومی ندارد که دنبال کار پیدا کردن بروند. بجای آن، وارد در محیط دانشگاه (که شبانهروزی نیز ممکن است باشد – مترجم) میشوند و ناگهان، آزاد و رسته از بند، کنترل زندگی خود را بدست میگیرند. و چون نیاموختهاند که چگونه خود را منضبط کنند، افسار گسیخته میشوند و کنترل خود را از دست میدهند. از آزادی خود سوء استفاده میکنند، مواد مخدر مصرف میکنند و چه بسا کارهای ناشایست اجتماعی دیگر نیزانجام دهند.
چه به تحصیل خود ادامه دهند و چه ندهند، اگر افراد درسالهای اولیه، مخازن عشق خود را در این مرحله از تغییر پر نکرده باشند، احساسی از عدم امنیت خواهند داشت که منجر به افسار گسیختگی یا از بین رفتن آنان خواهد شد که در صورت اخیر به دنبال امنیت خواهند گشت. ممکن است که زودتر از موعد ازدواج کنند تا کسی پیدا شود و از آنان مواظبت کند، یا اینکه فاتحهی خوابهای طلایی که برای خودشان دیده بودند بخواننند زیرا که اینان، قابلیتی بیش از این در خود سراغ ندارند. برای آنکه جوانان خود را برای دههی بیست سالگی آماده کنند، به تعداد بسیار زیادی از دوستان مثبت و هم شأن خود در سنین نوجوانی نیازمندند. در تماس بودن با ناصحان مشفق و دوستانی که هدف مثبتی برای زندگی آیندهی خود دارند، به شدت سودمند است. حتی اگر منافع این افراد، یا نظرشان تغییر یابد، اینان تجربهیی از حس اعتماد در خود نهفته دارند که قادر به انجام کارهای بزرگند.
برای آنکه در جوانان اعتماد به نفس بوجود آید به فعالیتهای گروهی نیازمندند.
اگر این دسته از جوانان با گروهی ناباب و ناصالح محشور شوند، بشدت تحت تأثیر قرار میگیرند و بعداً برای تحقق بخشیدن به خوابهای طلایی خود احساس بیهودگی میکنند. این احساس به آنان دست میدهد که محلی از اعراب در این جهان برای آنان وجود ندارد. باید این جوانان بدانند که دههی بیست سالگی، زمانی است که باید جای خود را در این جهان پیدا کنند. به هیچ وجه نباید امید خود را از دست دهند. بسیاری از افراد موفق را میشناسم که تا سن بیست و هشت سالگی هنوز تکیه گاهی در جهان برای خود نداشتهاند. اگر شما این جای پا را زودتر یافتید چه بهتر، فقط گروهی انگشت شمار موفق میشوند.
در یک جلسهی بزرگی که با حضور پدر و مادرها برای یکی از دخترانمان در کالج داشتیم، از مدعوین سؤال شد که کدام یک از آنان به شغلی اشتغال دارد که با رشتهی تحصیلی آنان مربوط است؟ تنها ده درصد حاضرین مصدر کارهایی بودند که مستقیماً با رشتهی تحصیلی آنان مربوط بود. همه از این امر حیرت زده شده بودند. نکتهیی که در طرح این سؤال مخفی بود این بود که پدر و مادرها اطمینان یابند که فرقی نمیکند فرزندان آنان در چه رشتهیی فارغالتحصیل میشوند. هدف از آموزش برای آنان این بوده است که علاقهی خود را پیدا کنند و راجع به دنیا، و خودشان در آنچه باید بیاموزند کوتاهی نکنند.
بحران هورمونی: سن چهارده تا بیست و یک سالگی
در سن بلوغ، پسران و دختران از مقدار بسیار زیادی هورمون مردانه و زنانه بهره میگیرند که همین فرآیند طبیعی موجب تغییرات بسیاری در آنان میشود. اینکه اینان از نقطهنظر پسر بودن یا دختر بودن، که هستند؟ دوباره مشخص میشود. بطوری غیرمترقبه و ناگهانی، زندگی آنان بطور یکپارچه دستخوش تحول و تغییر میشود. این تغییر، اگر مخازن عشقی ما از قبل پر باشد، باندازهی کافی مهیج و دراماتیک خواهد بود، ولی اگر به چیزی که به آن احتیاج داشتیم دسترسی پیدا نکنیم، همین زمان است که خود را به ما نشان میدهد.
در چند سال گذشته، صحبت بسیار شده است که ما برای پسران و دختران خودمان که مراحل بلوغ را طی میکنند چه باید بکنیم ؟ پژوهشها نشان داده است که در این دوره تغییرات زیادی در اعتماد به نفس ختران به وجود میآید، و به وضوح، بسیاری از پسران مشکلات مربوط به طرز رفتار و سلوک خود را به نمایش میگذارند. اگرچه در گذشته نسبت به این مسئله سکوت شده است، ولی ویژه گران تربیتی در آن اندیشهاند تا راه حلهایی برای رفع این مشکل بیابند، و والدین و معلمین در تلاش، برای یاد گرفتن درسهایی که به فرزندان خود در این راه کمک کنند.
لازم است که ما به این مسئله چهارچشمی نگاه کنیم. از طرفی باید تشخیص دهیم که فرزندان ما مشغول گذراندن یک دوران برزخ از عمر خود و گام گذاشتن به مخزن بعدی عشق که جلب حمایت دوستان و همگنان است میباشند. در حال حاضر، اینان تهی بودن مراحل اولیه را احساس میکنند. اغلب اتفاق میافتد که ما قادر به درک خلاء در وجود خود نشده و احساس نمیکنیم که چه چیزی را از قبل کم داشتهایم، مگر آنکه وارد در سن بلوغ شویم. تنها در این موقع است که فرد تازه بالغ متوجه میشود و باید، با رنجی که از قبل، به علت عدم دستیابی به چیزیهایی که به آنها نیاز داشته است، راه چارهیی بیندیشد.
زمانی که فرزندان ما به سن دوازده تا چهارده سالگی میرسند، تغییراتی ریشهیی در آنان به وجود میآید. بچههای کوچکتر ما، نوجوانند و هر پدر و مادری به وضوع میتواند این تغییرات را در آنان مشاهده کند. نوجوانان “Teenagers” استقلال بیشتری از والدین و فامیل دارند ولی آسیب پذیری آنان در برابر دوستان و همگنان بیشتر است. خنده و شوخی و تفریح، دیگر در اولویت نیست. کوشش آنان بیشتر مصروف به تکالیف مدرسه میشود و نظر آنان بیشتر معطوف به تهیهی پروژهها و هدفهای آینده است. اگر اینان در سالهای اولیه از بازی و تفریح لازم بهره نگرفته باشند، ممکن است در برابر مسئولیتهای جدید خود مقاومت نشان دهند و تمایل به زمان تفریح بیشتری داشته باشند.
درست است که نوجوانان ما به این احساس دست یافتهاند که به حمایت دوستان و هم کلاسیهای خود وابسته و به آن نیاز دارند، با وجود این، هنوز به خانواده و محبت والدین نیازمندند. عشق پدری یا مادری و حمایت آنان از فرزندان، همیشه به عنوان پایه مستحکمی برای رشد ما تلقی میشود، ولی در این مرحله از رشد ما بیشتر از والدین، به گفتهها و نصایح معلمان و ناصحان خود گوش میدهیم. پدر و مادرهای عاقل بطوری جدی فرزندان خود را تشویق و حمایت میکنند تا در سلک گروهایی که قدمهای مثبت برمیدارند درآیند و با آنات شریک مساعی کنند. در این مرحله از رشد است که یک بز گر، گله را گر میکند. هنگامی که پسری عضو دستهیی میشود، معمولاً تابع سردستهی خود میشود که البته همه همان کار را میکنند. این حالت موقعی مصداق کامل پیدا میکند که نوجوانی فاقد نقش قوی و مثبت در بین آن جمع باشد.
لازم است که نوجوانان نظری نیز به خارج از خانواده و فامیل نزدیک بیندازند تا دریابند که هستند و چه کارهایی از آنان ساخته است؟ درست مثل اینست که اینان به خارج روند و از سایرین مطالب یا مسائلی بیاموزند و دوباره با چیزی که متعلق به خودشان است، به خانواده و در جمع فامیل بازگردند. در زندگی خود من، مادرم عاقلانه مرا تشویق و حمایت کرد تا مربیانی برای خود. پیدا کنم و از طرفی در فعالیتهای دستهجمعی گروهها مشارکت داشته باشم. چه شرکت در کلاس کاراته باشد و چه توزیع روزنامه به خانههای مردم.
کارهای مورد علاقهی مختلفی هست که نوجوانان میتوانند انجام دهند. یک نوجوان به وقت و فرصت کافی برای آموختن، علاقهمند شدن و کسب فضیلت نیازمند است. این، همان دورهیی است که اعتماد در نوجوان شکل میگیرد. مهم این است که شما کشف کنید در چه زمینهیی استعداد و برتری دارید و کوشش کنید در همان زمینه خود را به درجهی اجتهاد برسانید. انواع رشتههای ورزشی، موسیقی، هنرهای دراماتیک، حتی کارهای پس از دوران تحصیل، همه ایدهآل و مطلوباند.
این بسیار مهم است که والدین، نوجوانان خود را منحرف نکنند. هرچقدر فرزندان ما قابلیتشان برای استقلال بیشتر میشود، نقش ما بعنوان والدین بحدی غیرقابل تصور تغییر پیدا میکند. اگرچه ما قبلاً مدیر خوبی برای فرزندان خود بودهایم، از این پس، باید در نقش مشاور انجام وظیفه کنیم. نقش یک مدیر، اداره کردن امر است و حال آنکه مشاور، وقتی به خدمت فرا خوانده میشود که موکل به رایزنی و مشورت نیاز داشته باشد.
این موضوع، در بعضی موارد برای مادران و دختران جوان ایجاد مشکل میکند. خصلت دختران اینست که از مادر خود در سالهای اولیهی حیات استفاده کنند. هنگامیکه وارد سالهای نوجوانی شدند، تا چه حد آمادگی برای پیروی از مادر و راضی نگاهداشتن او هستند، موضوعی قابل بحث است ولی قدر مسلم اینست که برای این گروه از دختران، سرپیچی و مقاومت در برابر دستورات مادرانه دور از ذهن نیست. بعضاً اتفاق میافتد که دختری بدون آنکه در مقابل مادرش بایستد، خود را کنار میکشد و از خیر موضوع میگذرد.
این را نیز باید قبول کنیم که برای مادران بسیار سخت و غیرقابل قبول است که به صرف اینکه دخترش نوجوان شده است از مدیریتی که سابق دربارهی وی معمول میداشته است دست بردارد. در این سن، غریزههای ذاتی که در سالهای اولیه برای بارور شدن کودک مؤثر و کارآ بودهاند، ممکن است برای یک نوجوان بصورت محدود کننده، یا کنترل کننده درآید. پدر و مادرها در این دوره از حیات فرزند خود، باید این موضوع را درک کنند که نفوذ آنان بر روی فرزند خود کاهش یافته است، و این بسیار خوب است. فرض بر اینست که نوجوان شروع به یافتن حمایت و پشت گرمی در خارج از خانواده کند. و همین طور که یکی از این نوجوانان گفته است، من دیگر به مادر خود مثل گذشته احتیاج ندارم، ولی خوشحالم که وقتی به خانه برمیگردم او در خانه است.
اگر شما یاد بگیرید که از این پس به فرزند خود نگویید چه بکند یا چه نکند، خودش میآید و آنرا از شما سؤال میکند. به جای اینکه به او بکوئید چه بکند، زمان آن فرا رسیده است که بپرسید، تو چی فکر میکنی؟ اگر این رویه بکار گرفته شود و شما بیشتر گوش دهنده باشید تا سؤال کننده ارتباط قبلی بین مادر و دختر برجای میماند ولی باید مواظف باشید که نوجوانان زیاد به پند و اندرز احتیاج ندارند.
بحران سکوت، سن هفت تا چهارده سالگی
ترک کردن خانه و پدر و مادر، نشستن در صندلی کلاس اول مدرسه، کودک را روان زخم میکند ولی اغلب نه کسی آنرا میداند و نه آنرا بیاد میآورد. این، بحرانی صامت است، زیرا هنگامی که کودک خانه را ترک میکند، والدین طفل آنجا نیستند، تا بدانند چه اتفاق میافتد. غالباً، اگر کودکان ایمن برای بیان احساسات خود نباشند، نه تنها چیزی به والدین خود نمیگویند، بلکه خودشان نیز نمیداننند چه باید بکنند. در حدود این سن، برای آنکه کودکان بیاموزند که چه در درون آنان میگذرد، به کسی نیازمندند که از آنان سؤالهای جالب کند تا با مراجعه به درون خود، راجع به تجاربشان، احساسشان و آرزوهایشان برای ما سخن گویند.
اگر کودک در مرحلهی اول باندازهی کافی مواد تقویتی به وی نرسد، در مرحلهی دوم که وارد میشود، ممکن است برای شرکت جستن در بازی با سایر کودکان، یا انجام کارهای دستهجمعی، عقبنشینی کند و هنوز خود را کودک به حساب آورد. در این حالت ، کودک کج خلق میشود. رختخواب خود را خیس میکند، شست دست خود را میمکد، یا اینکه به نوعی دیگر از رفتارهای واپسگرایانه دست میزند. بجای سرزنش کردن فرزندان برای چنین رفتارها، پدر و مادرها باید تشخیص دهند که فرزندان آنان مشغول عقب گرد و پر کردن مخزن اولیهی عشق خود هستند. در همین حال است که والدین میتوانند اینان را کمک کنند و زمان و فرصتهای ویژهیی را برای آنان در نظر بگیرند تا به پرورش و تغذیهای که احتیاج دارند دست یابند.
زمانی که کودکان به مرز هفت سالگی میرسند، به یک محیط سراسر بازی و تفریح و دوستی احتیاج دارند. درست مثل آن است که ما از خواب بیدار شویم یا از حالت خواب گونهی هفت سالگی خود به درآئیم. از سن هفت تا چهارده سالگی، زمان پرورش مهارتهای اجتماعی ما و فراگیری بازیها و تفریح است. این سالهایی که به آنها اشاره شد فقط به منظور راهنمائی کلی است. مطمئناً بعضی از کودکانی هستند که زودتر از خواب بیدار میشوند و بعضی دیگر دیرتر و این موضوعی کاملاً طبیعی است. اگر ظرف چهارده سال اول برای مقابله با مشکلات، ایمن نباشیم و طبق احساسات مختلفهی خودمان عمل کنیم، نمیتوانیم شکل بگیریم و نشان دهیم که هستیم، یا چه میخواهیم؟
قدرت ما در به تأخیر انداختن خشنودیها و لذائذ خودمان، در همین دورهی بازیگوشی و شیطنت یاد گرفته میشود. با فراگیری نوبت و سهمیه، قابلیت ما رشد پیدا میکند، مزهی خواستن و تمنا را احساس میکنیم و برای بهرهجویی از آن صبورانه در نوبت میمانیم. قسمت عمدهی این فرآیند اینست که موقعی که ما را ه خود را پیدا نمیکنیم، کج خلق و خشمگین میشویم. این خشم و غضب ما، چنانچه از طریق مدارا و دوست داشتنی به آن رسیدگی شود، برای رشد عاطفی و سالم ما ضروری است. اوقات تلخی و کجخلقی، راههائیست که ما یاد میگیریم تا بوسیلهی آنها بدون پایمال کردن آنچه که در طلب آنیم، احساسات عاطفی خود را فرونشانیم. زمانی که والدین در پاسخ به کجخلقی فرزند خود، کنترل خود را از دست نمیدهند، کودک یاد میگیرد که در برابر ا حساسات شدید چگونه باید خود را کنترل نماید.
حتی افراد بالغ نیز از کوره بدر رفته و خشمگین میشوند ولی اگر این کج خلقی و غیظ آنان سالم باشد، این نکته را فرا گرفتهاند که چه کنند که این اوقات تخلی آنان، احساس منفی آنانرا به دیگران منتقل نسازد. در بسیاری از موارد هنگامیکه ما، دیگران را برای ناخشنودی خودمان سرزنش میکنیم، احتیاج به پر کردن مخزن اول داریم. این را بدانید که زمانی که شما انگشت سرزنش خود را به سوی فردی متوجه میکنید، سه انگشت بسوی مخازن اولیهی شما نشانهگیری میشود. برای آنکه خودمان را عاری از سرزنش سازیم، باید احساسات خود را بنحوی که پدر و مادرها برای کودک خود عمل میکنن، بشنویم و بفهمیم. در فصل دهم کتاب، به این اشاره میکنیم که چگونه باید مخازن اولیهی عشق را بدون اینکه نیازی به بازگشت قهقرائی داشته باشیم و رفتاری مانند کودکان دو ساله داشته باشیم، پر کنیم.
لبریز داشتن این مخازن اولیه، جوهر و مایهی اطمینان و امنیت آدمی است. اگر فراموش شده باشیم، احساس ما بر اینستکه ما ارزش حمایت شدن را نداشتهایم. حتی در مواقعی که ما به امنیت خارجی دست مییابیم، به حقیقت نمیتوانیم احساس امنیت کنیم زیرا نمیدانیم که استحقاق چه چیزی را داریم. در بعضی موارد احساس ما بر اینست که همه چیز از ما گرفته شده است. فکر میکنیم که اگر خوب بودیم استحقاق عشق و محبت داریم. این، فشار بسیار زیادی بر روی یک کودک است که تحمل آن در توان او نیست. بچهها به یک دوستی و محبت بی قید و شرط نیاز دارند. زمانی که احتیاجات عاطفی اولیهی ما برآورده شد، میتوانیم لذت ارتباط با خود را لمس کنیم و آنرا بچشیم. اگر در دوران کودکی خود از سرچشمهی محبت سیرآب و تغذیه شده باشیم، هنگامی که بالغ شدیم بطور خودکار، خود را دوست داریم. بدون این پایهریزی بنیادی، هیچوقت قادر به مشخص کردن استانداردهای خود در طول حیات نخواهیم بود.
طبیعت و خصلت بشر، شاد، دوست دارنده، آرامش طلب و معتمد است. اینها صفاتیست که به ما داده شده است. کودکان بطور خودکار این احساسات درونی را تجربه می کنند، ولی اگر عشقی که به آن احتیاج دارند دریافت نکنند، به تدریج رابطه ی آنان با طبیعت واقعی خودشان قطع می شود. بر پایه ی همین عشقی که ما در دوران کودکی دریافت کرده ایم است که کم و بیش، به آنچه که هستیم مرتبط شده ایم.همین طور که عشق و محبت، ما را به دیگران مرتبط می کند، پیوند ما را با خودمان نیز بر قرار می کند.
همانطور که کودکان قادر به دوست داشتن خود نیستند، ما هم همانطوریم.تنها طریقی که بوسیله ی آن هوشیارانه خود را می شناسیم، طریق آیینه ی عشقی والدین خودمان، و نحوه ی رفتاری است که افراد خانواده و دوستان با ما دارند.هنگامی که اینان محترمانه با ما رفتار کنند، می آموزیم که ارزش این احترام را داشته ایم. زمانیکه اینان از ما مواظبت کنند، خود را نمونه حس می کنیم و زمانی که ما را کمک و مساعدت نمایند و مقداری از وقت و انرژی خودشان را صرف این کار کنند، احساس می کنیم که ما ارزش آن نوع حمایت را داشته ایم.
در طول مدت دبستان، یا بین هفت تا چهارده سالگی، بالاترین نیاز کوکان این است که ایمن و محفوظ باشند. همینطور که اینان برشد خود ادامه می دهند، و نسبت به مسائل جهان آگاهی پیدا می کنند و جای خود را در آن می یابند، به آن احتیاج دارند که هزاران اشتباه کنند و از آن اشتباهات پند گیرند. وظیفه ی والدین در اینست که زندگی کودک را اداره کنند و مانع از این شوند که در این روند فراگیری، کودک تحت تاثیر نفوذهای منفی قرار گیرد. این زمان، زمان بازی و تفریح و ابراز عقیدهی آزادانه ی کودک است. زیاده از حد تاکید برای رسیدن به کمال، آنهم در این سن و سال ، می تواند در رشد و توسعه ی کودک اخلال ایجاد کند.
بعنوان یک فرد بالغ، تمایل ما همواره بر این است که جدی وعلاقمند به کار و کسب خود باشیم، زیرا این همان انتظاراتی است که در مراحل اولیهی حیات، ما از خود داشتیم. از همان قدیم، تأکیدات بسیاری بر روی کارهای مربوط به خانواده، سخت کوش بودن، و قربانی شدن در راه خانواده در گوش ما خوانده شده است. در این دوره از حیات، کمال مطلوب این است که کودک با افراد دیگری که غمخوار او هستند درآمیزد و بهره گیرد. زمان، زمان معصومیت کودک و بخشیدن بدون قید و شرط است.
در این مراحل از حیات و نیز مراحل قبلی، مغز کودک آن قدر پرورش نیافته است تا معنای تشخیص را درک کند: «من یک کار بدی کردم، ولی خودم بد نیستم.» بجای این، کودکی ممکن است نتیجهگیری کند که «اگر کاری که من کردم بد است، پس من بدم». «اگر برای من اتفاقات بد بیفتد، پس من بد بودهام که اینطور شده است». بسیاری از افراد بالغی وجود دارند که هنوز هم تشخیص این موضوع را ندادهاند زیرا به عنوان کودک، والدینی نداشتهاند که این تفاوت را بداند. زمانی که کودک در برابر خواستهی شما مقاومت میکند، اصطلاح دیگری که در این مورد بجای رفتار بد کودک باید بکار برده شود «خارج از کنترل است» در این صورت هیچ نوع ارتباط منفی بین کودک و آنچه هست وجود ندارد.
بجای تنبیه کردن کودکان در زمانی که رفتار آنان نامناسب است، والدین احتیاج به تنفس یا استراحت دارند و آن یک دقیقه برای هر سال از جمع سالهای حیات کودک است. اگر کودکی هشت ساله است، در این صورت هشت دقیقه تنفس، زمانی مناسب است.
هنگامی که کودکان رفتاری نامناسب دارند، دیگر مطابق میل شما رفتار نمیکنند. از کنترل خارج شدهاند. با چند دقیقه استفاده از توقف و استراحت، به آن چیزی که نیاز دارند میرسند و دوباره تحت کنترل درمیآیند.
زمان تنفس، فرصتی برای کودکان است تا دوباره کنترل والدین را بپذیرند. کاری که شما باید انجام دهید این است که برای مدتی که خودتان آنرا در نظر میگیرید کودک را در اتاقی تنها بحال خود گذارید. اینکار مانع از آن میشود که کودکان کارهائی انجام دهند که برای دیگران مزاحت ایجاد نماید، و سبب میشود که گردنکشیهای درون، و احساسی که به آنان دست داده بوده است از بین برود. ممکن است که طی این مدت قهر کنند و اوقات آنان تلخ شود. کودک، به این نیاز دارد که اوقات تلخی خود را در همین دقایق تنفسی بیرون بریزد و نیز یاد گیرد احساسات خودش را بدون آنکه آنها را پایمال کرده باشد کنترل کند.
هنگامی که بزرگترها به اهمیت روان بودن احساس و عاطفهی کودک پی ببرند، و ارزش بینش عاطفی او را تشخیص دهند، به سهولت درمییابند که تنفس دادن به کودک برای بازیابی کنترل وی تا چه حد مفید و لازم است. اصلاً خداوند برای آن کودکان ما را کوچک خلق کرده است که ما بتوانیم زمانی که مقاومت میکنند آنها را از جای خود بلند کنیم، در محلی امن گذاشته و به آنان تنفس دهیم.
اگر تمایلی به ماندن در اطاق خودشان یا اطاق خواب دیگر ندارند، بهتر آن است که درب اطاق را ببندیم ولی آنرا قفل نکنیم. درست است که کودکان از این دقایق تنفسی خوششان نمیآید، ولی بهتر است که بدانند که آنها را تنها رها نکردهاند و کسی هست که بیرون اطاق منتظر آنان است. دقایق تنفسی منظم، کودکان را آزاد میکند تا با احساسات خود، بویژه آرزویی که همواره دیگران را از خود خشنود سازند در ارتباط باقی بماند.
به همین علت است که تنبیه کودک کارساز نیست. زندانها پر از افرادی است که مدام مزهی تلخ تنبیه اجتماع و پدر و مادر را چشیدهاند. نود درصد از افرادی که پشت میلههای زندان جای داده شدهاند مرداند و نود درصد از افرادی که وظیفهی ارشاد و پند آموزی به آنان را دارند، زن. هنگامیکه مردان تنبیه میشوند، وجدان مغفولهی آنان این بد رفتاری را متوجه دیگران میکند و حال آنکه زنان آنرا متوجه خودشان میکنند. بر روی همین اصل است که دختران بطوری ناگهانی در نزدیکیهای سن بلوغ در اعتبار معنوی خود احساس کمبود میکنند و پسران، گستاخ و جسور میشوند. پسران دنیا را از مان دریچه نگاه میکنند که با آنان رفتار شده است و دختران، با خودشان همان نوع بدرفتاری را معمول میدارند که با آنان شده است.
تنبیه، متدرجاً ما را در مقابل احساسهایمان بیحس میکند و ما تمایل طبیعی خود که آرزوی راضی و خشنود نگاهداشتن آنهاست، از دست میدهیم. افرادی که سبب رضایت و خشنودی غیر میشوند، بعدها در زندگی خودشان همان راه را انتخاب میکنند زیرا اینان هیچوقت قادر به راضی نگاهداشتن والدین و افراد خانوادهی خود نبودهاند. زمانی که پدر و مادرها، برای رضایت خاطر خودشان کار فرزندان خود را تسهیل میکنند، اعتبار و قدرشناسی کودک، سالم و پویا برجای میماند و به رشد خود ادامه میدهد.
در این مرحله، ممکن است که والدین در کمک به فرزند، خود را ناتوان و زبون حس کنند. فرق نمیکند که شما تا چه حد فرزندان خود را دوست دارید شما نمیتوانید کاری کنید که خودشان را دوست داشته باشد. ولی میتوانید آنان را کمک کنید. همین که حرف آنان را بفهمید و به آنان گوش دهید، همین کمک است. نگهداری بی قید و شرط والدین از فرزندان این پشت گرمی را به آنان میدهد که به آنچه در جمع خانواده و دوستان به آن نیازمندند دسترسی پیدا کنند. کمک دیگر والدین به فرزندان هنگامی است که آنان را کمک میکنند تا که از فرصتهای یکه به دست میآورند با سایر دوستان و همگنان خود آمیزش کنند و طرح دوستی بریزند.
قسمت عمدهیی از رشد در این مرحله از سن، کار کردن در زمینه های اجتماعی و چالشهای فکری است که خودبخود و بدون چون و چرا به وجود میآید. اگر چیزی نمیتوانیم پیدا کنیم که در حد کمال باشد، حمایت والدین از فرزندان هنوز در درجهی اول اهمیت است، ولی اینرا نیز باید بدانیم که حمایت زیاد نیز، چیز خوبی نیست. زمانی که والدین زیادتر از آنچه لازمست میدهند، بچهها آنان را از خود دور میکنند زیرا لازم است بکارهای خود برسند.
بحران تولد: تا سن هفت سالگی
از بدو تولد تا دورهی کودکی(نزدیک هفت سالگی ) ما در مرحلهیی از رشد خواب آلود و رویایی بسر میبریم. قدرت این را نداریم که بدانیم که هستیم، و استحقاق چه چیزی را داریم جز اینکه انتظار آنرا داشته باشیم که والدین ما با ما چه میکنند. بعنوان یک کودک، در بند پرستار یا مادر خویش هستیم، و سپس با حمایت و عشق آنان، رشد و نمو میکنیم. تمام طرز تفکر ما نسبت به دنیا و مافیها، و رشتهی الفت ما به آن، از بدو تولد آغاز میشود. معمولاً نوزاد، پس از خروج از رحم مادر، از اینکه نیازهای خود را برطرف کند بیچاره و زبون است. اگر کسی نباشد که از او پرستاری کند و تیمارش را به عهده بگیرد، تلف میشود. این، یک حقیقت فیزیکی و طبیعی است. کودک، یکی از دو روش و رفتار ذاتی را تشکیل میدهد: «من احتیاجاتی دارم و آن قدرت را در خود سراغ دارم که آنها را به دست آورم»، یا اینکه «من احتیاجاتی دارم ولی قدرت بدست آوردن و تهیهی آنها را ندارم». و این حقیقت تا واپسین دم حیات صادق است. یا توانایی نداریم، یا اینکه پرتوانیم.
کودک، در برآوردن نیازهای خود یا احساس میکند که پرتوان است ، یا ناتوان
اولین خاطراتی که ما از زندگی خود داریم، همیشه عمیقترین و دیرپاترین است. اگرچه مغز شما در زمان تولد هنوز رشد نکرده است، ولی شما قادر به برآورد و احساس موقعیت خود هستید. در همان روزهای اولیه، یا شما حس کرده بودید که هرچه احتیاج دارید میتوانید بدست آورید، یا نمیتوانید. بعلت روشی که از شصت سال قبل در بیمارستانها پایهگذاری شده و نوزاد را از مادر جدا میکنند، بیشتر پرورش دهندگان اطفال و بعد از آن، نسلها به این نتیجه رسیدهاند که آن چیزی را که میخواهند نمیتوانند بدست آورند. خوشبختانه این روش این روزها اصلاح شده است. ما به اهمیت رشتهی الفتی که بین نوزاد و مادرش وجود دارد واقف گشتهایم.
طرز تفکر ناتوان بودن نوزاد که به آن اشاره شد این معنی را نمیدهد که همهی ما، در یک حالت ناتوانی صرف، رشد میکنیم و به نیازهایی که داریم دسترسی پیدا نمیکنیم. در بسیاری از جهات، یک کمبود میتواند مرا تواناتر کند. هنگامی که حس میکنیم چیزی را که میخواهیم نمیتوانیم بدست آوریم، بطور خودکار، تعدیلات و تغییراتی در راههای خودمان به وجود میآوریم تا ما را تواناتر کند. احساس ما بر آن است که آنجا هیچکس نیست که مرا کمک کند، بنابراین اگر به چیزی احتیاج داریم خودمان باید آنرا به دست آوریم، متکی بودن به دیگران در این گونه موارد، راه حل مناسبی نیست.
اگر من حس کنم آن چیزی را که به آن محتاجم نمیتوانم بدست آورم، نتیجهگیری میکنم که باید بلافاصله رشد کنم و آنرا بدست آورم. ناگهان، مدتها قبل از آنکه من قاعدتاً باید کارهای خودم را انجام دهم، شروع به احساس مسئولیت و استقلال میکنم. ممکن است در این اوضاع و احوال، نیروی بیشتری را برای دست یابی به موفقیت خارجی تجربه کنم، و در درون خود، از موفقیتهای درون بیبهرهام.
زمانیکه کودکان رشدشان سریع است، بعضی از مراحل مهم رشد را از دست میدهند.
یکی دیگراز بازتابهای رایج و معمول ناتوانی ما در برابر انجام خواستههایمان، ناتوانی ما در دانستن این نکته است که چه میخواهیم و احتیاجات ما کدام است؟ اگر آنچه میخواهیم بدست نیاوریم، بسیار مشکل است که بتوانیم آن احتیاجات را از طریق احساس خود مشخص کنیم و اگر ما به طور وضوح، نیازهای خود را ندانیم چیست؟ مشکل بتوان ارزشی برای آنها تعیین نمود یا اینکه استحقاق نیل به آنها را داشت. از طرف دیگر، هرچه بیشتر چیزهایی را که میخواهیم بدست آوریم، بهتر متوجه میشویم که به آنها احتیاج داریم و حس استحقاقمان بیشتر میشود.
تجربه و دانش دقیق از آنچه به آن نیازمندیم، در ما حس استحقاق بوجود میآورد.
بدون داشتن احساس روشنی از استحقاق برای رفع احتیاجات خود چه بسا لازم شود که برای تحصیل آنها زحمتی بسیار متحمل شویم. برای آنکه والدین خود را خشنود سازیم و کاری کنیم که نیازهای ما را برآورده کنند، به اشتباه، خود را فراموش میکنیم. ناتوان بودن، یا ناتوان جلوه دادن خودمان، یا ما را زیاده از حد متکی به دیگران میکند، یا اینکه زیاده از حد مطمئن به خودمان. اگر شما برای بدست آوردن خود در مراحل اولیه، نیروئی باطنی در خود احساس کنید، سرانجام به تعادل سالمی از اعتماد، هم نسبت به دیگران و هم نسبت به خودتان، دست خواهید یافت.
زمانی که من مبنا را براین گذارم که به آن چیزی که احتیاج دارم دست نخواهم یافت، نظر خود را عوض میکنم و خودم آن کار را انجام میدهم و آنچه را که در طلب آنم بدست میآورم، تمیز قائل شدن در این فرض، تفاوت بین احتیاج داشتن و خواستن است. زمانی که ما احتیاج داشته باشیم، به دیگران نیازمندیم، و زمانی که بخواهیم، به خودمان متکی هستیم تا آن را بدست آوریم. به عنوان یک کودک، قبل از آنکه قابلیت تحصیل خواسهها در ما شکل بگیرد، به سالهای بسیار نیازمندیم تا آنچه را که میخواهیم بدست آوریم. تا رسیدن به دههی بیست سالگی، ما بیشتر به آنچه برای ما اتفاق میافتد متکی هستیم و در سن بیست و یک سالگی، نیروی بیشتری برای تحصیل احتیاجهای خود بدست میآوریم.
زمانی که بزودی یاد میگیریم از خود مواظبت کنیم، این فکر در ما قوت میگیرد که باید به خودمان متکی باشیم و دیگر برای کمک دیگران ارزش و اعتباری قایل نمیشویم. حتی کمکهای ذی قیمت افراد به خودمان را پس میزنیم. از اینکه زیاد به دیگران نزدیک یا صمیمی باشیم راحت نیستیم. به اطراف و اکناف جهان، در مکانهایی که پس از تولد کودک، نوزاد را از مادر جدا نمیکنند سفر کنید، آنوقت متوجه خواهید شد که تا چه حد والدین به فرزندان خود نزدیکند و قوام و پیوستگی خانوادهها با یکدیگر تا چه حدس است. اگرچه در کشورهای صنعتی و پیشرفتههای جهان که ما در آن زندگی میکنیم، ما از روان زخمی جدا شدن از مادر بلافاصله پس از تولد رنج میبریم. معالوصف، این جدا بودن برای ما مزایایی نیز داشته است. بعضی اوقات برای آنکه ما به جهتی تازه و بهتر دست یابیم، لازم میشود که راهی غلط و اشتباه را انتخاب کنیم. گو اینکه نسل مترقی امروز چرخشی بسوی نظر کردن به خود در بدست آوردن خواستههای خود داشته است، با این وجود راه بازگشت از آن مسیر را انتخاب کردهاند زیرا متوجه شدهاند به معجون دیگری که عشق نامیده میشود نیازمندند. انواع درمانها و تراپیها را به وجود آوردهاند تا ما را یاری دهند، به عقب برگشته و روان زخمی درونی خود را که به علت عدم دستیابی به خواستههایمان در مراحل اولیهی حیات که درمانده و مضطر، متکی به حمایت دیگران بودیم و هنوز در درون ما نهفته است، التیام بخشیم.
از جنین تا تولد
اولین تجربهیی که ما از حیات خود داریم، زمانی است که در رحم مادر بودهایم. طی این مدت، ما رابطهی خود با خداوند را تجربه کردهایم. بدیهی است که این ارتباط را نمیتوان رابطهیی ادراکی قلمداد نمود زیرا که مغز هنوز استعداد این کار را ندارد. با این وجود نوعی تجربه است. معمولاً ما این تجربه را در سن دو سالگی، در زمانی که مهارت سخن گفتن در ما ریشه میدواند، فراموش میکنیم.
برای بیشتر افراد، زمان به سر بردن در شکم مادر، تجربهیی بهشت گونه است. ما مسئول چیزی نیستیم. خداوند یا مادر طبیعت، همهی اینکارها را کرده است و دیگر لازم نیست که ما کاری انجام دهیم. افرادی که سالم، قوی، و رشدشان به قاعده است، به نیرویی که کالبد آنان را به وجود آورده است وابستهاند.
این نیرو، برای برقراری ارتباط بین ما و خداوند هر کاری را برای ما انجام میدهد. متأسفانه پس از آنکه ما متولد شدیم، اگر دیگران به خداوند ، یا نیروی خلاقهیی که ما را به وجود آورده است ایمان یا باور ندارند، ما نیز متدرجاً ارتباط خود با آن را قطع میکنیم و فراموش میکنیم که خداوند، همیشه آنجا حاضر و آماده برای کمک است.
سرچشمهی تمام این التیام بخشیها نیروی مافوق بشری است. پزشک ممکن است به بیمار دارو دهد تا روند شفابخشی وی تسریع شود ولی این، نیروی مافوق بشری است که سبب شفا یافتن بیمار میشود. بیمار شدن و شفا یافتن دو جزء لایتجزی از حیات آدمی است. زمانی که ما بیماریم، نشانهیی از این حقیقت است که باید با نیروئی که ما را به وجود آورده است مرتبط شویم.
چه بسا اتفاق میافتد در رحم مادر هم که هستیم، شروع به قطع رابطه با نیرویی که ما را به وجود آورده است میکنیم. اگر مادر ما احساساتی منفی داشته باشد، میتواند در سراسر عمر ما تأثیری منفی برجای گذارد. اگر شما طالب کودکی سالم و خوشحال هستید، اولین گام این است که به مادر طفل کمک کنید تا در دوران بارداری به هر چیزی که نیاز دارد دسترسی پیدا کند.
در ارتباط بودن مادر با خداوند دارای مزیتی آشکار است. اگر این احساس به مادر دست دهد که همهی کارها را خودش باید انجام دهد، در اینصورت این پیام غیر روحانی یا طرز تفکر مادر ، به کودک منتقل میشود. یک مادر باردار هوشیار، زمان بسیاری را برای رسیدن به خواستههای خود تعیین میکند و نسبت به اهداف و آرزوهای خود در زندگی نگرانی به خود راه نمیدهد. از همه مهمتر اینکه وی توجه خود را به عادی بودن رویدادها جلب میکند، از افکاری که در سر پرورانده است بیرون میآید و طبیعت را آزاد میگذارد تا هرچه میخواهد بکند. زمانی که مادر، طفل کوچک خود را میپروراند، آن قدر وقت دارد که نظر خود را بر روی خواستهها و آرزوهای قبلی خود متمرکز کند.
زمانی که مردم منحصراً به پزشک، و نه خداوند یا طبیعت متکی میشوند، کودکان به تقویتی که نیازمندند و به وسیلهی آن میتوانند درک کنند که جهان، مکانی دوستانه است و می تواند بنحوی اعجاب انگیز به خواسته ی ما پاسخ دهد، دسترسی پیدا نمیکنند. یک مادر، به این نیاز دارد که در برابر این تمایلات بایستد و با خواندن نوشتههای روحانی و اخلاقی و وقت گذرانی در دامان طبیعت خدا را فراموش نکند. چنانچه ما با نوای موزون طبیعت خود را همگام نکنیم و در ارتباط باقی نمانیم، دوران بارداری برای ما مشکلتر میشود.
با خواندن مراحل اولیهیی که به آن اشاره شد، بسیار ساده است در این اندیشه فرو رویم و نتیجهگیری کنیم که آنچه را که ما آرزو کرده بودیم به آن نرسیدهایم و بدنبال آن، گذشته را برای مشکلات فعلی خود سرزنش کنیم. به محض اینکه شما خود را ناتوان حس کنید، بلافاصله احساسات کودکی شما بیدار میشود . حالا، زمانی است که شما فرصت دارید به خودتان دستخوش بدهید و بگوئید همه چیز به خوبی پیش میرود. خبر خوب اینست که اگر شما این کتاب را تا آخر بخوانید، بزودی آن نیرو را در خود پیدا میکنید که مخازن عشق خود را پر کنید و نیازهای خود را برطرف سازید.
