موضوع: روانشناسی موفقیت

نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ

درک مراحل ده گانه

مخازن ده گانه‎ی عشق که به آن‎ها اشاره کردیم دارای نظم و ترتیب خاص خود هستند. همین طور که ما از مرحله‎ی جنین گذشته و بسوی بلوغ پیش می‎رویم، زمان خاصی برای هر یک از این مراحل در نظر گرفته شده است. اینها مراحلی است که بنوعی از عشق، بیش از سایر انواع آن احتیاج داریم تا همه‎ی استعدادها و قابلیت‎های خود را پرورش دهیم. همین‌طور که در هر مرحله، از عشقی که به آن نیازمندیم برخوردار می‎شویم، شروع به پی افکندن پایه‎های دیگری برای دریافت سایر عشق‎ها می‎کنیم.

به مرحله‎ی بعدی که وارد شدیم، کمال مطلوب اینست که مخزن عشق قبلی خود را پر و مالامال نگاه داریم . اگر آنها پر نیستند، همینطور که موفق به پر کردن یک مخزن می‎شویم، لازم است که به عقب برگشته و سایر مخازن را نیز پر کنیم تا ارتباط ما با خودمان قطع نشود.

اگر در این مرحله از تکامل، زمانی فرا رسید که دریافتیم، قادر به دریافت عشقی که به آن نیازمندیم نیستیم، به این علت است که ما بعضی از جنبه‎های وجودی خود را نه می‎دانیم و نه آنها را پرورش داده‎ایم و هیچگاه به آن واقف نخواهیم شد مگر آنکه برگردیم و آن نوع خاص از عشقی را که دریافت نکرده‎ایم، بدست آوریم.

بعنوان مثال، موقعی که کودکان عشقی را که به آن نیازمندند دریافت نکنند و دقت و توجهی که باید به آنان مبذول شود در بوته‎ی اجمال بماند، هیچگاه این کودکان حقیقت وجودی و کامل خودشان را نه تشخیص می‎دهند و نه یاد می‎گیرند. بطور کامل نمی‎فهمند که چه موجود استثنایی هستند. در نتیجه، خود را کمتر دوست داشتنی می‎انگارند. بعدها، هنگامی که در طول حیات خود با موضوع قابلیت فردی و نمره دادن به افراد مواجه می‎شوند، رشته‎ی ارتباطی آنان با حب نفس، خوشی، آرامش، و اطمینان و اعتماد، گسسته می‎شود. از راههای مختلفی که تجسم آن برای ما مشکل است، در زندگی آینده‎ی خود کلاهشان در پس معرکه گیر خواهد کرد مگر آنکه بیاموزند چگونه باید مخزن‎های خالی یا نیمه پر عشق را که در گذشته در پر کردن آنها اهمال شده است پر کنند.

جدول زیر زمانهای مختلفی را نشان می‎دهد که برای دریافت انواع ویتامینهای عشق به آنها نیازمندیم تا اینکه بدانیم که هستیم؟ و همواره با حقیقت وجود خود در ارتباط باقی بمانیم.

زمان های ده گانه

مراحل مختلفه ی زندگی

نوع ویتامین عشق

نوع عشق

1 دوره ی جنینی ویتامین «خ» عشق به خداوند
2 تا هفت سالگی ویتامن «د» عشق به والدین
3 هفت تا چهارده سالگی ویتامین «ف» عشق به فامیل، دوستان و بازی
4 چهارده تا بیست و یک سالگی ویتامین «د» عشق به همگنان که هدفشان با ما یکی است.
5 بیست و یک تا بیست و هشت ویتامین «خ2» عشق به خودمان
6 بیست و هشت تا سی و پنج سالگی ویتامین «ر» برقراری ارتباطات و تخیلات
7 سی و پنج تا چهل و دو سالگی ویتامین «و» عشق به وابسته ها
8 چهل و دو تا چهل و نه سالگی ویتامین «ا» عشق و وابستگی به اجتماع
9 چهل و نه تا پنجاه و شش سالگی ویتامین «ج» عشق و وابستگی به جهان
10 پنجاه و شش سالگی به بالا ویتامین «خ3» خدمت به خداوند

همین‌طور که طی زمانهای یاد شده به سوی بلوغ و رسیدن به سرحد کمال گام برمی‎داریم، در پنجاه و شش سالگی، ویتامین عشق ویژه‎یی که مربوط به آن دوره از زندگی است، برای رشد ما از واجبات است. اگر بطور فعال این احتیاج ما برآورده نشود، بنحوی از انحاء به ما زیان می‌رسد. وقتی که ما این مراحل زمانی را پشت سر می‌‎گذاریم چیزهای مختلفی را که درجات آنها مختلف است از دست می‎دهیم.

درست مثل زمانی می‌ماند که شما کوشش به خواندن دارید ولی تاکنون کسی چیزی  برای شما نخوانده است تا بدانید خواندن چیست. یا اینکه کوشش می‎کنید اتومبیلی را برانید در حالیکه شما دوچرخه هم نمی‎توانید سوار شوید. یا اینکه مصمم می‎شوید بدون آنکه از ریاضیات و الفبای تجارت اطلاع داشته باشید به تجارت بپردازید. گو اینکه ممکن است بتوانید گلیم خود را از آب بالا کشید، که در این صورت به کشش و کوشش بیشتری نیاز دارید. به طریقی مشابه با این مسئله، هر یک از این ویتامین‎های عشق، پایه و ستونی می‌شود تا دیگری، رشد و توسعه یابد. بدست آوردن هر یک از این احتیاجات عشقی، به ما یاری می‎دهد تا با کلیه‎ی افرادی که می‎توانیم در ارتباط باشیم، یا مرتبط شویم، ارتباط خود را حفظ کنیم.

همین‌طور که پیش می‎رویم، پخته‎تر و آبدیده‎تر می‎شویم. بیشتر نارضایتی‎هایی را که تجربه کرده‎ایم، در حقیقت، ارتباطی به نیازهای ما در یک دوره‎ی معین از زندگی نداشته است. اغلب به این علت بوده است که آن چیزی را که می‎توانسته‎ایم با آن سایر مخازن خود را پر کنیم بدست نمی‎آورده‌ایم.

زمانیکه محیط زندگی زن و شوهرها پرتنش است، علت اصلی آن است که اینان خودشان را دوست نمی‌دارند. این تجربه در ازدواج خود من، سرانجام مرا رهنمون شد تا به وجود مخازن مختلفه‎ی عشق پی ببرم. اگرچه شما یک بار خواندید که عشقهای ده گانه از بدیهیات است، ولی من هیچگاه نشنیده بودم که به این سادگی درباره‎ی آنها صحبت شده باشد.

این تفاهم از مخازن عشق و مراحل مختلفه‎ی زمانی که درباره‎ی آنها صحبت شد، حقیقتاً به قضاوت صحیح و عقل سلیم نیازمند است. پدر و مادرها خودشان متوجه می‎شوند که زمانی که کودکان آنان به هفت سالگی نزدیک می‎شوند، بیشتر مستقل می‎شوند و اگر به حمایت نیاز داشته باشند آنرا از دیگران می‎گیرند و کمتر علاقه‎مندند که از والدین خود کمک بگیرند. بهمین علت است که بین محیط کلاسهای مقدماتی و کلاسهای دوره‎ی ابتدائی آنقدر اختلاف است.

البته تغییر عمده‎ی دیگر، بلوغ و بدنبال آن سن بیست سالگی به بالا است که فرد، بالغ و کامل شده است و کم و بیش، همه او را برسمیت می‌شناسند. برای بسیاری از جوانان، این سن، سنی است که جوان خانه را ترک می‎کند تا برای خودش خانه و کاشانه‌یی ترتیب دهد و استقلال داشته باشد. هر یک از این مراحل سه گانه شناخته شده است. چیزی که هنوز خوب آنرا نشناخته‎اند، مراحل آخرین است. مردم تصور می‎کنند که در سن بیست و یک سالگی، مرحله‌ی رشد و توسعه‎ی ما خاتمه می‎یابد که پنداری ناصواب و بسیار دور از حقیقت است. به دنبال این آهنگ رشد و بلوغ، هر هفت سال یک بار، ما از دالان تنگ تغییرات عمده در پخته شدن و آبدیده شدن باید بگذریم که هر یک از آنها با یکی از مخازن عشق، تطابق و هم‌آهنگی دارد.

وقتی که انسان به سن پنجاه و شش سالگی و بالاتر از آن میرسد، در حد کمال بودن به صفات انسان اضافه می‌شود. همین طور که شما می‌آموزید که کلیه‎ی مخازن خود را پر نگاه دارید، در پنجاه و شش سالگی به اوج پتانسیل خود می‌رسید. در آن زمان است که شما می‌دانید که هستید و چه می‎توانید بکنید. در بقیه‎ی دوره‎ی حیات خود، می‌توانید خدمت خداوند یا هر فرد دیگری را برگزینید و از اندوخته‎های خود در این راه استفاده کنید. حیات انسان همیشه روندی برای رشد و ترقی بوده است. زمانی که رشد شما متوقف شود لحظه‎ی مرگ شما فرا رسیده است.

روند بلوغ در سن بیست و یک سالگی متوقف نمی‌شود در سرتاسر حیات ما با ماست و ادامه دارد.

به عنوان یک نفر مشاور، متوجه شده‌ام که در حدود بیست و هشت سالگی، موکلین و دوستان من از مراحل تغییراتی عمده گذر می‎نمایند. مثل این است که همه‌ی آنان به زبان حال می‌گویند، برای آنکه زندگی خودم را وقف دیگری کنم آمادگی ندارم. من باید زندگی خودم را اداره کنم. زمان نزدیک به بیست و هشت سالگی وقتی است که افراد سرانجام از رشد و بلوغ کافی برخوردار گردیده‎اند و می‎توانند تصویر روشنی از آنچه هستند بدست دهند. از طرفی، این آمادگی را دارند که بتوانند با دیگران روابط صمیمی برقرار نمایند. اگر زمانی را صرف اینکار نکرده‌اند که خودشان باشند، آمادگی برای به جلو رفتن را نخواهند داشت. دلشان می‌خواهد دوباره به عقب برگردند و آزاد باشند.

هنگامی که افراد در اوائل دهه‎ی بیست سالگی خود ازدواج می‎کنند، در حدود سن بیست و هشت سالگی، مواجه با دست و پنجه نرم کردنی‌های حیات خود می‌شوند. آمار نشان می‌دهد که رقم طلاق در این سن بالاترین رقم است. اگر برای برقراری و پرورش یک رابطه‌ی صمیمی با یکدیگر عفلت ورزیده باشند، ناگهان متوجه می‌شوند که مثل اینست که از ابتدا با همسر خود ارتباطی برقرار نکرده، یا این که اصولاً ازدواج نکرده‌اند. این موضوع درباره‌ی هر دو نفر صادق است. همین طور که ما به جلو رفته و وارد در مراحلی که بین سنین بیست و هشت، و سی و پنج سالگی است می‌شویم. مطمئناً از خود سؤال می‌کنیم که آیا آمادگی داریم یا نداریم؟ علاقمندیم بدانیم که آیا در درون ما چیزی کم و کسر نیست؟ زیرا که ما بین سالهای بیست و یک و بیست و هشت، غفلت ورزیده و کمبودها را جبران نکرده‎ایم و به همین علت قادر به برقراری ارتباط با راهنمایی‎های درون خود نیستیم. بسیار مشکل است بدانیم در آن زمان که ارتباط ما با درون خودمان قطع شده است چه باید بکنیم؟ حتی مشکل‌تر خواهد بود اگر جلو رویم و سایر مخازن عشقی ما خالی باشند و بخواهیم، هم ارتباطی سالم، و هم موقعیت شغلی موفقی داشته باشیم.

بازگشت به عقب، برای جلو رفتن

بنظر می‎رسد برای آنکه جلو رویم ناگزیر باید عقب گرد کنیم. نمونه‌های بسیاری از این عقب‌گردها در زندگی افراد وجود داشته و دارد. بسیاری از مردم هستند که در دهه‎ی شصت و هفتاد، و بالاتر از آن، می‌توانند خاطرات کودکی خود را بیاد بیاورند. پدربزرگ‎ها و مادربزرگ‌ها اغلب داستان‎هایی در این زمینه دارند که هر موقع فرصتی بدست آمد آنها را برای جوانها تعریف می‎کنند. اینکار، بسیار سالم است. برای زنده ماندن و سالم بودن، اینان بطور خودکار به عقب بازمی‌گردند، داستان‎ها را به یاد می‌آورند و به لذت و آرامش دست می‌یابند. اگر اینان زخم‌های گذشته خود را التیام نبخشیده و مخازن آنان خالی از عشق و محبت باشد نمی‎توانند جلو رون مگر آنکه گذشته را التیام بخشند. بعضی از آنان حتی حافظه‎ی روزانه خود را از دست می‎دهند و تنها چیزی که برای آنان باقی می‎ماند، یادآوری گذشته است. عده‎یی دیگر، به راستی قادر به جلو رفتن نیستند و نمی‌توانند بطور کامل ، حضور خود را در زمان حاضر حس کنند.

زمانی که مردم بیمارند و بهبودی نمی‌یابند به عشقی که به آن نیازمندند دسترسی ندارند.

موقعی که یک اتومبی، بنزینی را که به آن نیاز دارد د رمخزنش ریخته نشود و روغن آن هم تعویض نگردد، از حرکت باز می‎ماند. زمانی که مخازن ما خالی است، نمی‎توانیم به نیرهای حیات‌بخش به وجود خودمان، که دوست داشتن و دوست داشته شدن است، غذا برسانیم. در بسیاری از موارد افراد سالخورده سیر قهقرائی طی می‎کنند و رفتار آنان مانند کودکان می‌شود. یا اینکه بعلت بیماری، استقلال خود را از دست می‌دهند و باید متکی به افراد دیگر شوند.

بحران بازنشستگی، سن پنجاه و شش سالگی

در نقطه‎ی انتقال یا برزخ بین مراحل است که ما، به تهی بودن سایر مخازن خود واقف می‌شویم و آنها را احساس می‎کنیم. همین لحظه است که در خود احساسی قوی برای بازگشت پیدا می‌کنیم. اگر ما در زمان انتقال از یک مرحله به مرحله‌ی دیگر، به اقدامات احتیاطی و بازدارنده دست نزنیم، به تکاپو و تلاش بی‌حاصل خود ادامه خواهیم داد زیرا قادر به تشخیص نیاز واقعی خود نیستیم.

اجازه دهید کمی دقیق‎تر به مسئله نگاه کنیم و ببینیم زمانی که سن ما به پنجاه و شش نزدیک می‎شود در نزدیکی‌های مخزن شماره‎ی ده چه می‎گذرد؟ بعضی از مردان محققاً نمی‎توانند صبر کنند تا بازنشسته شوند. اینان بدنبال کاری خواهند رفت که همواره آرزوی انجام آنرا در گذشته داشته‎اند. دلشان می‌خواهد استراحت کنند و خوش بگذرانند. علاقه‌مندند که به پیش روند و کارهایی را شروع کنند که برای انجام آنها قبلاً طفره رفته بودند زیرا علاقه نداشتند سواری بدهند. بنابراین به جای اینکه جلو روند، به عقب برمی‎گردند. بجای ورود در صحنه‎های رقابتی برای خدمت به خداوند، احساس می‎کنند که احتیاج بیشتری دارند تا به خود خدمت کنند. هنگامی که زندگی جدیدشان سرانجام ملالت آور شد، ناگهان دیده از جهان فرومی‎بندند.

شرکتهای بیمه گزارش می‎کنند هنگامیکه مردی بازنشسته می‌شود، این شخص فاکتور احتمالی زیادی برای مردن دارد. اگر این فرد، به کار کردن ادامه دهد، بیشتر از آنچه انتظار است زنده می‎ماند. راز پیرتر شدن یک مرد این است که به کار کردن ادامه دهد و ضمن آن از خوشگذرانی و عشق ورزیدن غافل نماند. مردانی که به کار خود ادامه می‎دهند، غالباً آن را خوب انجام می‌دهند زیرا کار خودشان را دوست دارند. در این مورد خاص، اینان حیاتی برای خود به وجود آورده‌اند که بیشتر مخازن عشقی آنان مالامال بر جای مانده است. هنگامی که شما کار خود را دوست داشته باشید، نشانه‎یی از این است که شما به درون خودتان متصل و با آن در ارتباطید.

مرد باید این احساس را داشته باشد که هم مورد احتیاج و هم مسئول دیگران است والا حس عزم، اراده و حیاتی بودن وجود خود را از دست می‎دهد.

زنان در حدود پنجاه سالگی استعداد کمتری برای مردن دارند ولی امکان سیر قهقرائی رفتن آنان موجود است. اگر اینان برای جلو رفتن آمادگی نداشته باشند، متمایل به یک دندگی و استبداد رأی خواهند شد. بجای آزاد بودن و استفاده از معرفت گرانبهایی که از حیات خود کسب کرده و می‎توانند با آن تغییراتی در جهان بوجود آورند، ممکن است سیر قهقرائی داشته و چه بسا با افکار دیگران مبارزه کنند. درست مانند فرد بالغی که می‎گوید : من هر کاری که دلم بخواهد می‌کنم و به من مربوط نیست که شما چه فکر می‌کنید. چیزهایی که من باید بدانم می‌دانم. استقلال زیاده از حد ممکن است زن را یک دنده و تدافعی بار بیاورد. برای سالم ماندن، زن، به این احتیاج دارد که حس کند تنها نیست و می‎تواند به کمک و مساعدت دیگران متکی باشد.

زن به این نیاز دارد که حس کند تنها نیست و می تواند روی کمک دیگران حساب باز کند. زیاده از حد خودمختاری، برای زن ، از سلامت بدور است.

زمانی که شما به سن پنجاه و شش سالگی می‎رسید و مخازن عشقی شما لبریز است، آماده برای پیشروی به سوی مرحله‎ی بعدی هستید، این احساس به شما دست می‎دهد که از نشاط فراوانی برخوردار شده‌اید و زمان آن فرا رسیده است که هر کاری که دلتان خواست انجام دهید. هم به شما کمک می‎رسد و هم اینکه به شما نیاز  دارند. موقعی که نحوه‎ی تفکر شما چنین است، دلیلی وجود ندارد که شما ناخوش شوید. سالم و با نشاط بر جای باقی خواهید ماند و سرانجام، پس از سالها سلامت زیستن و در خدمت خداوند و جهانی که در آن زندگی می‌کنید بودن، این جهان را وداع خواهید گفت.

بسیار اهمیت دارد که در هر یک از این مراحلی که به آنها وارد می‎شویم، به ندای قلب خود گوش دهیم و کاری کنیم که خلاء موجود پر شود. اگر در زمان انتقال، کاری برای رفع مشکل نکنیم، تقلای ما ادامه خواهد یافت و نمی‎توانیم به نیاز واقعی خود پی ببریم.

بحران خالی بودن آشیان: سالهای بین چهل و نه و پنجاه و شش

بحران معمولی و رایج دیگری که از آن سخن به میان می آید، بحران خالی بودن آشیان است. در حدود چهل و نه سالگی، بسیاری از زن و شوهرها، و پدر و مادرهایی که همسر خود را از دست داده‌اند در زندگی خود، احساس خلاء می‌کنند. زمانی که لازم شود برای مبارزه و درگیریهای حیات وارد گود شوند، ناگهان احساس می‎کنند که درون آنان تهی است. برای دادن، چیزی بسیار ناقابل دارند و در عوض، مدام به آن چیزهایی که فاقد آنند اندیشه می‎کنند. اگر متأهل باشند غالبا ًهمسر خود را برای ناخشنودی‎های موجود سرزنش می‎کنند. هرچقدر درجه‎ی محرومیت آنان از روابطی که به آن نیازمندند زیادتر باشد و مثلاً فرزندان آنان خانه را برای تشکیل زندگی مستقل خودشان ترک کرده باشند، محرومیت و نومیدی آنان بیشتر خواهد بود.

هم برای زن و شوهرها و هم برای افراد مجرد، ممکن است این مرحله، شروع آزادی بیشتری برای بهره‎گیری از مظاهر حیات، یا عکس آن، منبعی مملو از مشکلات باشد. در این سن، یا ما یاد گرفه‎ایم که خارج از موضوع ارتباط، چگونه به آن چیزهایی که نیازمندیم دسترسی پیدا کنیم یا اینکه در برابر همسر خود مقاومت بخرج دهیم که نه اینها برای ما کافی نیست. این زمان، زمانی نیست که ما شریک زندگی خود را سرزنش کنیم یا از نداشتن شریک، ناله سردهیم. این زمان، زمانیست که لازم است ما به رشد خودمان ادامه دهیم و از عشق کلی بهره‎گیری کرده آنرا با دیگران قسمت کنیم. زمانیست که باید در جهان تغییر و رفورم ایجاد کنیم.

یا ما برای این زمان خود را آماده کرده‌ایم، یا اینکه از کمبودهای موجود در حیات خود دل افسرده و رنجیده خاطریم. اگر یاد نگرفته باشیم که مخازن عشقی خود را چگونه باید پر کنیم، جلو رفتن برای ما هر روز مشکل و مشکل‌تر خواهد شد. پزشکان سرگرم پژوهش‌اند تا راه‌هایی برای طول عمر پیدا کنند. جواب اینکار بسیار ساده است. مخازن عشق خود را پر نگاهدارید. جوان و سالم باقی خواهید ماند.

راز جوان ماندن اینست که مخازن عشقی اولیه‎ی خود را پر نگاه دارید.

در این دوره از حیات احساسی از اخلاقیات خواهیم یافت و میل به جوان ماندن در ما باقی خواهد ماند. در حقیقت، این برداشت بسیار سالمی است. اگر در گذشته نسبت به مخازن عشقی خود قصور ورزیده باشیم، بیشتر اوقات این احساس را پیدا خواهیم کرد و ممکن است ارتباطمان با نیرویی که در گذشته، یعنی زمانیکه کودک بودیم و به نوجوانی و بلوغ رسیدیم، بطور کلی قطع شود.

مردان، به زنان جوان‌تر می‎نگرند تا احساسی در دلشان برانگیزند که اینان جوانند و حال آنکه زنان به اندام خود نظر می‌افکنند و کوشش می‎کنند جوان‌تر جلوه کنند. در این دوره از حیات اگر راهی برای جوان ماندن پیدا نکرده باشیم، همین موضوع سبب تلاش و جویندگی ما می‎شود. نظر کردن پرداختن به خود در این دوره، ممکن است ما را از مبارزات و چالشهایی که در این دوره از زندگی به آنها نیازمندیم بازدارد. در این دوره از حیات لازمست که ما آمادگی خود را برای خدمت و حمایت از جهان و هم نوع، اعلام کنیم. ایده‌آل، آنستکه ما باندازه‎ی کافی نیازهای خود را تأمین کرده باشیم و حالا آماده برای پس دادن آن به اجتماع باشیم.

اگر شما این آمادگی را دارید، بالاترین لذتی که برای شما متصور است اینستکه در مبارزاتی که گروه‎ها برای بهتر کردن جهان شروع کرده‎اند شرکت جوئید یا اینکه حداقل، به مسافرت‌های دور دنیا بروید، و نور و عشقی که در دل شماست با مردم دیارهای ناشناخته و دور قسمت کنید. این برهه از حیات، زمانیست که انسان می‌تواند سایر مردمی که فرهنگ و زبانشان با ما متفاوت است ملاقات کند و نفوذ معنوی خود را در دل افرادی خارج از اجتماع فعلی خود گسترش دهد. بسیار دیدنی و جالب است که انسان مشاهده کند افرادی که در دهه پنجاه یا شصت حیات خود هستند وقت خود را صرف جهانگردی و سیر آفاق و انفس کنند.

بحران میانسالی: سالهای بین چهل و دو و چهل و پنج

نقطه‎ی انتقال دیگری که بسیار درباره‎ی آن صحبت شده است، بحران میانسالی است. معمولاً این بحران زمانی عارض می‌شود که فرد به مرز چهل و دو سالگی یا حدود آن نزدیک می‎شود. قبل از آنکه به طرف مخزن عشقی دیگری حرکت آغاز شود، به بیشتر مردم احساسی از تهی بودن گذشته دست می‎دهد. اگر شما جزو گروه‎های ورزشی بودید که با چتر نجات، به بیرون هواپیما می‎پرند، یا به زبان خودشان، شیرجه می‌روند، طبعاً علاقه داشتید پاراشوت یا چتر نجات خودتان را قبل از پرش به بیرون هواپیما چندین بار بازرسی کنید. قبل از آنکه افراد حس کنند که آزادانه می‌توانند به اجتماع خود کمک کنند، لازم است که درون آنان «پر » باشد. شما نمی‎توانید ساختمان خانه‎یی را شرع کنید مگر آنکه ساختمان «پی» داشته باشد. اگر مقدار پولی که در حساب بانکی شما موجود است ناچیز باشد شما نمی‎توانید چک بکشید و آنرا به بنگاه‎های خیریه ببخشید.

وقتی که زمان حرکت فرا می‎رسد و شما بارگیری نکرده و پر نیستید، بجای حرکت به سمت جلو، به عقب می‎نگرید و با حسرت به همه‎ی چیزهایی که بدست نیاورده‎اید فکر می‎کنید.  ممکن است فردی پیدا شود که ناگهان چوب حراج بر شغل خود زند وبرود کوهنورد شود. یا اینکه اگر متأهل است، هوس کند و احساس تجدید فراش کند. اگر این شخص در طول زندگی خود محافظه کار بوده است، ممکن است تمایل پیدا کند که اتومبیل سریع‌السیری خریداری و با آن رانندگی کند، یا اینکه کاری را شروع کند که همواره در نوجوانی به فکر آن بوده و هیچگاه از قوه به فعل در نیاورده بوده است. تنها کاری که این شخص می‌کند اینست که دوباره یک ارزیابی مجدد، از زندگی خود و اولویت‎ها می‎کند. غالباً اتفاق می‎افتد که دلش می‎خواهد مسئولیت‎هایی را که سبب می‎شود احساس کند پیر شده است به دور اندازد. علت واقعی که وی فکر می‎کند پیر شده اینست که پر کردن مخازن اولیه را رها کرده است.

هنگامی که زمان جلو رفتن فرا میرسد ما معطل می‎شویم و اگر آماده نیستیم به عقب بازمی‎گردیم.

اشاره‎ها و زمینه‎هایی از گذشته که این شخص احساس کند خود را قربانی کرده یا آنکه آن چیزی را که می‌خواسته بدست نیاورده است، سوهان روح او می‌شود و برای وی ایجاد ناراحتی می‎کند. بدون آنکه در زندگی خود ایجاد هرج و مرج کند، یا آنکه افرادی را که دوست دارد بیازارد، یا برای آنکه در دوره‎ی رشد  و توسعه پیش رود، باید برای بدست آوردن نیازهای خود مبارزه کند. راه‌های فراوانی برای پرکردن مخازن عشق، بدون آنکه در زندگی فرد وقفه ایجاد شود وجود دارد.

برای جلو رفتن، باید هدف مرد آن باشد که بدون هیاهو و جنجال، یا اذیت و آزار افرادی که آنانرا دوست دارد به آنچه نیاز دارد دست یابد.

در حدود چهل و دو سالگی، یک زن نیز ممکن است در زندگی خود ناراضی باشد و غالباً از این موضوع شکایت کند که به چیزهایی که می‌خواسته، دست نیافته است. یک روز صبح، با یک لیست بالابلند از چیزهایی که داده و چیزهایی که پس نگرفته است، از خواب بیدار می‌شود. همواره احساس بی میلی و خستگی می‌کند. اگر این زن معرفتی به مخازن عشق نداشته باشد، به جای آنکه به عقب بازگشته و گذشته‎ی خود را التیام بخشد، بی میل نیست که گناه را به گردن زندگی جاری خود گذارد. از عشق، دوری می‌جوید و غالباً تصمیم می‎گیرد خود را وقف اجتماع کند. با وجود این کاملاً نسبت به این کار بی‌میل است. برای آنکه کارها را از بد بدتر کند، برای این بی‌میلی خود از زندگی، خود را مقصر می‌شناسد.

مطمئناً این احساس همه وقت به انسان دست نمی‎دهد. تهی بودن و خلاء گذشته بیشتر سرو کله‌اش به هنگام تغییر حالت از یک مرحله به مرحله‎ی دیگر، پیدا می‎شود. اگر به گذشته‎ی خودمان احترام نگذاریم و کاری نکنیم که با پر کردن مخازن اولیه عشق درد تهی بودن موجود التیام پذیرد، همینطور که در زندگی به جلو می‎رویم، از در ارتباط بودن با منابع داخلی خودمان سودی عاید ما نمی‎شود. باید این را یاد بگیریم که بدون برقراری ارتباط داخلی، هیچگاه زندگی به پایه‎ی آرزوها، امیدها و انتظارهای ما نمی‎رسد.

بحران مخفی، سن سی و پنج تا چهل و دو سالگی

پیرامون سن سی و پنج سالگی، بحران دیگری وجود دارد که هیچکس راجع به آن صحبت نمی‎کند. انتقال، در سن سی و پنج سالگی حرکتی است که انسان بدون چون و چرا عشق خود را به فردی که با وی در ارتباط است تقدیم کند. بچه‌ها و پس از آن نوه‎های انسان، ایده‌آل‌ترین افراد برای این کارند، ولی اگر ما فرزند نداشته باشیم چی؟ شاید یک گربه یا سگ، یا یک پرنده بتواند جای فرزند را بگیرد. در حدود همین سالها، روح انسان، بدنبال کسی می‌گردد که محتاج و نیازمند دیگران است.

دادن به فرزندان و وابستگان، بمنزله‎ی اولین تجربه از عشق بدون قید و شرط ما به حساب می‌آید. فرزند به والدین خود چیزی بدهکار نیست. بعضی از پدر و مادرهایی پیدا می‌شوند که بعضاً به این موضوع اشاره می‌کنند و می‌خواهند این پیام را به فرزند خود برسانند که به آنان مقروض است و حال آنکه چنین نیست. گفته‌ها و کنایه‌هایی از این قبیل: بعد از تمام کارهایی که برای تو کردم، تو به من مدیونی. این گفته به هیچ وجه صحیح نیست. در هر حال، اگر آنان آمادگی برای این دوره را ندارند، این احساس‌ها به وجود خواهد آمد.

بعضی از پدر و مادرها آگاهانه فرزندان خود را متهم می‎کنند که به آنان بدهکارند.

هنگامی که مخزن والدین پر است، تولید فرزند برای آنان هدیه‎یی بس بزرگ و فرصتی آزادانه است. فرصت یافتن انسان برای عشق ورزی با فردی که به غایت او را دوست دارد و فرزند نیز از مصادیق آنست، آنقدر لذت بخش است که به گفتن در نمی‎آید. این موقعیت به پدرو مادرها این فرصت را می‎دهد تا به رشد خود ادامه دهند. مشکلی که بعضی از پدرو مادرها دارند اینست که قبل از آنکه بیاموزند چگونه به خودشان برسند، اینان بچه دار شده‌اند.

وقتی که مردم قبل از آنکه آمادگی داشته باشند بچه‌دار می‎شوند، نزدیک سی و پنج سالگی که می‎رسند این احساس به آنها دست می‌دهد که در تمام دورانی که اینان برای پدر و مادر شدن، مقاومت ورزیده‎اند مقصرند. از این متأسف‌اند که چرا به فرزندان خود آن چیزی را که استحقاق آنرا داشته‎اند نداده‎اند. یا آنکه برعکس، از این موضوع در خشم‌اند که چرا آن قدر زیاده از حد داده‎اند و فرزندان در مقابل، چیزی به آنان نداده‌اند.

هنگامی که مخازن ما پر نیست، غیرممکن است که ما بدون قید و شرط عشق خود را به کسی تقدیم کنیم.

این، بحرانی صامت است. زیرا مردم دوست نمی‎داند راجع به بی‎میلی خود برای داشتن فرزند با کسی صحبت کنند. فرزندان خود را دوست دارند، و علاقه‌مندند به آنان بدهند، ولی در عین حال، در زندگی خود چیزی کم دارند. هنگامی که فردی صاحب اولاد می‌شود، برای آنکه بخاطر از دست دادن بعضی چیزها در زندگی، بی‌میلی در او ایجاد نشود، باید یاد گیرد که به چه طریق باید مخازن عشقی خود را از قبل پر کند.

افرادی که در این مرحله از حیات خود هستند، و فرزند یا فردی که مانند فرزند او را دوست داشته باشند ندارند. به نظر می‎رسد که چیزی در زندگی خود کم دارند. به جای آنکه اینان با دست و پنجه نرم کردنی‌های حیات خود را سرگرم کنند، به قهقرا می‌روند و به جای در اختیار گذاشتن قسمتی از وجود خود برای آسایش دیگران، بدنبال دل خود می‎روند و هر کاری که دلشان حکم کرد انجام می‎دهند و نمی‎دانند یا اینکه نخواهند دانست که چرا چیزی پیدا نمی‎شود تا آنانرا اقناع کند؟

چنانچه شما در این زمان فرزند ندارید، گذراندن وقت با خواهر زاده یا برادرزاده برای شما کافی نیست. این نوع سرگرمی‌ها مسئولیت دارد. افرادی که گربه یا سگ در منزل خود دارند آنها نیز مسئولیت دارند. باید به حیوان غذا دهند و آنرا مرتباً به گردش برند. این حیوانات مریض می‌شوند و شما باید در بهبود آنها بکوشید. ساعاتی وجود دارد که حیوان، مانند پدر و مادرها در برابر فرزندان، به خود گذشتگی شما نیازمند است. با این وجود، این کارها همه پرارزش‌اند. اگر نگهداری گربه در منزل با سبک زندگی شما جور در نمی‎آید، وقت خود را صرف پرورش و رسیدگی به گیاهان، یا باغچه کنید. اینها نیز میتوانند غریزه‎ی پرورشی شما را اقناع نمایند.

اگر شما در این زمان فرزند ندارید، وقت گذراندن با برادرزاه یا خواهرزاده برای شما کافی نیست.

جنبه‎ی دیگر بحران مخفی، تناوب روابط جنسی در ازدواج‌هاست. در این زمان، غالباً اتفاق می‎افتد که مرد کمتر به روابط جنسی اهمیت می‎دهد و برعکس او زن، علاقه‎ی بیشتری به این کار دارد. این موضوع، بویژه اگر اینان در دوره‎ی بیست سالگی ازدواج کرده باشند بیشتر مصداق پیدا می‎کند. پس از گذشت سالهای زیاد که در طلب روابط جنسی بیشتری است و به آن دست نمی‌یابد، سرانجام مرد علاقه‎ی خود را از دست می‎دهد. درعین حال چون بدن زن آمادگی بهتری برای داشتن کودک دارد، بیشتر اوقات تمایلات جنسی او افزایش می‎یابد.

نزدیک به سی و هفت سالگی، این زن است که از نداشتن امور جنسی کافی لب به شکایت می‎گشاید، و نه مرد.

در سمینارهای روابط که من آنرا اداره می‎کنم، از این صحبت می‎کنم که چه می‌‌شود که مرد کم کم علاقه‎ی خود را به روابط جنسی با همسرش از دست می‎دهد، بویژه اگر تمایل وی با مقاومت نیز روبرو شده باشد. در زنگهای تفریح و پس از آن، همیشه تعدادی از خانمها هستند که به من نزدیک می‌شوند و محرمان این مطلب را فاش می‎کنند که برای آنکه شوهرشان خجلت زده نشود اینان بوده‌اند که امور جنسی را متوقف کرده‌اند ولی باور من بر این است که خود اینها هستند که شوهرانشان آنانرا نفی کرده‎اند. این زن ارتباط جنسی می‎خواهد و مرد، بی‌علاقه است. وقتی که از سن آنان سؤال کردم، تقریباً همه‎ی آنان سی و هفت سال را داشتند. همینطور که زن به این مرحله از سن قدم می‌گذارد، به حمایت‎های رمانتیک نیز احتیاج دارد. بویژه اگر شریک زندگی آنان به نحوی از انحاء برای خودش سرگرمی دیگری، مثلاً بازی گلف را برگزیده باشد. اگر احتیاجات رمانتیک مردی برآورده نشود، معمولاً این شخص یک بازگشت قهقرائی بسوی احتیاجات اولیه‎ی خود خواهد داشت، تا از این طریق اقناع شود. بجای اینکه در ابراز عشق خود پیش‌قدم و با بازتابی منفی مواجه شود، ترجیح می‌دهد مسابقه‎ی فوتبال تماشا کند.

بر روی بحران انگشت گذارید: سن بیست و هشت تا سی و پنج سالگی .

من کیستم؟ و چه میخواهم بکنم؟ سؤالهای رایج دهه‎ی بیست سالگی است. اگر ما چندان وقتی صرف نکرده‌ایم تا خودمان را بیابیم و دوست بداریم، قبل از آنکه آماده برای حرکت به سوی مرحله‎ی بعدی باشیم، در سن بیست و هشت سالگی، این احساس در ما به وجود می‎آید که باید عقب گرد کنیم و خود را بشناسیم. احتمال دارد که از فکر ازدواج کردن منصرف شویم، یا در برقراری ارتباط با دیگران طفره رویم.

بسیاری از زنان مجردی هستند که در دهه‎ی سی سالگی خود بسر می‎برند و در تعجب و شگفت، که چرا وضع آنان این چنین است؟ به هر علتی که می‎خواهد باشد، آنها نتوانسته‎اند شریکی برای زندگی خود پیدا کنند. از نقطه‌نظر چشم‎انداز مخازن عشق، جواب به این مشکل این است که اینان در دهه‎ی بیست، خودشان را نیز نتوانسته‎اند پیدا کنند. کارهایی که در نظر داشتند را گم کرده‎اند. یا اینکه در بسیاری از موارد، بدنبال یافتن دلیل و مدرک برای عرضه کردن به افرادی که به آنان اجازه‎ی ابراز وجود و نشان دادن شخصیت حقیقی خودشان را نداده‎اند، وقت خود را تباه کرده‎اند.

سالهای دهه‎ی بیست، زمانیست که برای اکتشاف و تجربه‎اندوزی صرف می‎شود. اگر افراد کاملاً به خودشان فرصت اینکه خودشان باشند را ندهند، یا اینکه به دنبال خواسته‎ها و آرزوهای خود نروند، بعداً از دستاوردهای خود راضی و خوشحال نخواهند بود. زمانی که ما با حقیقت خودمان ارتباط برقرار نساخته‎ایم، یعنی زمانی که خودمان را دوست نداریم، برای فردی دیگر بسیار مشکل است که بتواند خودش را با استاندارد ما تطبیق دهد و با ما زندگی کند. هنگامی که ما خودمان را به اندازه‎ی کافی خوب و صالح نمی‎دانیم، همین‌طور ممکن است که زیاده‌طلب باشیم، انتظاراتمان از افراد نیز ممکن است بیش از حد معقول باشد. هیچ شریک زندگی پیدا نخواهد شکه اگر ما خود را دوست نداشته باشیم بتواند با ما برابری کند. نتیجه‎ی کار این می‌شود که زن در برابر برقراری ارتباط، از خود مقاومت نشان می‌دهد مگر آنکه طرف مقابل در برابر زن تسلیم شود که در عمل، برای بعضی از مردان از خیر موضوع گذشتن، بهتر از متعهد کردن خود است.

پیدا کردن یک همسر مناسب

هنگامی که زن برای مردی که باید همسر آینده‎ی وی شود زیاد مته به خشخاش می‎گذارد، قدر آن چیزی را که می‎تواند بدست آورد و آن چیزی را که نمی‎تواند کسب کند، درک نمی‎کند. شریک زندگی یافتن اینان شباهت زیادی به فروشگان رفتن برای خریدهای روزانه را دارد. به فروشگاه می‎روند ولی کسی با آنان بیرون نمی‎آید. احساس اینان بر این است که اگر قرار است با فردی محشور شوند، باید این شخص سری در بین سرها داشته و پتانسیل پیشرفتش در آینده بسیار زیاد باشد، دلشان نمی‎خواهد وقت خود را حرام کنند و فردی عوضی نصیبشان شود.

از یک نقطه‌نظر، عقیده‎ی بدی نست. ولی فاقد یک عنصر بسیار مهم است. لازم است که در این فرض، زن بسیار محتاطانه گام بردارد تا قبل از آن که فردمناسب خود را پیدا کند خود را زیاد متعهد نکرده باشد. در عین حال اگر خواستگاران دیگری نیز پیدا شدند باید فرصت انتخاب کردن را از دست ندهد. اگر مردی علاقمند پیدا شود که از نقطه‌نظر زن نیز جالب و صالح است، زمان خوشی و نشاط زن فرا می‎رسد حتی اگر این فرد بطور قطع و یقین همسر آینده‎ی او نباشد.

التیام بخشیدن به … گذشته

زمانیکه افراد به سن بیست و هشت سالگی می‌رسند، احساسی از ناراحتی‎های عاطفی دارند، بویژه اگر در گذشته جواب مثبتی به احساسات خود نداده باشند. اگر سن بیست و یکسالگی را مبنای بلوغ بدنی بدانیم، سن بیست و هشت سالگی زمان بلوغ عاطفی است. چنانچه ما احساسات حل نشده یا التیام نیافته‎یی در گذشته داشته‎ باشیم، این احساسات به سوی ما باز می‎گردند. و چون روح ما در برابر یک ارتباط دوستان و بی شائبه آسیب‎پذیر است، ناگهان ار آنچه در درون ما می‎گذرد و ما آنرا حس می‎کنیم باخبر می‎شویم.

اغلب، موج خروشانی از احساسات عاطفی مختلف ما را احاطه می‎کند و هرچه از گذشته لاینحل برجا مانده است رو می‎شود. آنچه را که در گذشته آموخته‎ایم و صحیح است، دوباره درباره‎ی صحت آنها از دیگران سؤال می‎کنیم. حالا زمانیست که ما با راهنمائیهایی که از درون به ما می‎شود، زندگی کنیم. محققاً دیگران نیز می‎توانند در این سفر ما را ارشاد و راهنمایی کنند، ولی حالا وقت آن است که ما در درون قلب خودمان تشخیص دهیم چه چیزی برای ما مناسب و عملی است و همان کار را انجام دهیم. چیزی که برای فردی دیگر مناسب است ممکن است برای شما نامناسب باشد.

اگر در دهه‎ی بیست سالگی ( یا عقب‌تر از آن)، در روابطمان با دیگران رنجیده خاطر شده‎ایم، لازمست قبل از آنکه خودمان را درگیر کنیم، آن رنجش‌ها التیام پذیرد. قل از آنکه مطمئن شویم که باز کردن کامل دریچه‎ی قلبمان برای ایجاد یک رابطه‎ی صمیمانه با دیگری، امن و بدون ضرر است، باید اطمینان پیدا کنیم که دیگر آسیبی متوجه ما نخواهد بود. اگر ما در درونن خودمان دردی التیام نیافته داشته باشیم، همواره این ترس را با خود یدک می‎کشیم. همین رنجهاست که سبب می‎شود بعضی از زنها زیاده از حد مو را از ماست بکشند و از برقراری ارتباط مجدد واهمه داشته باشند. ا گرچه این دودلی زن مرد را از اینکه به جلو گام بردارد باز نمی‌دارد، مع‌الوصف سبب می‌شود که با دست به عصا قدم بردارد و خود را متعهد نسازد و چنانچه زن بر متعهد شدن وی اصرار ورزد، این مرد است که این بار مته به خشخاش خواهد گذاشت.

مادامی که جراحت گذشته‌ی ما التیام نپذیرفته است، مشکل به نظر می‎رسد که در دهه‎ی سی سالگی قدم پیش گذاریم و به فکر برقراری ارتباطی جدید باشیم. خود را دائماً مشغول نگاه می‌داریم، روابط حسنه با دیگران برقرار می‎کنیم ولی زیاده از حد خود را درگیر روابط دوستانه‎ی نزدیک نمی‎کنیم. در فصل بعد به روش التیام یافتن آسیب‎های گذشته اشاره خواهم کرد.

بحران آموزشی: سن بیست و یک تا بیست و هشت سالگی

زمانی که فرزندان ما خانه را ترک گفته و به دانشگاه می‎روند، با بحران جدیدی که در تمام محوطه‎های دانشگاه‎ها وجود دارد روبرو می‎شوند. بعضی از دانشجویان نمی‎دانند که چگونه باید از آزادی که نصیبشان شده است استفاده کنند. به این که خود را منضبط کرده و به نظم درآورند عادت نکرده‎اند. سابقاً رسم بر این بود که در این سن، نوجوان پس از فراغت از دوره‎ی دبیرستان از خانه بیرون می‎شد تا برای خود شغلی دست و پا کند و گلیم خود را از آب بیرون بکشد. در هر دو صورت، این نوجوان بنوعی از آزادی که در طلبش بود دست می‎یافت بدون آنکه پختگی لازم را داشته باشد، اگر لازم بود که شما سرپا بایستید و زنده بمانید باید کارهایی که به شما دیکته می‌شد انجام دهید. هنگامی که شما در طلب لقمه نانی برای ارتزاق و حیات خود هستید، دیگر زمانی برای فکر کردن برای شما باقی نمی‎ماند که اندیشه کنید، که بوده‎اید؟ و چه می‎خواسته‎اید بکنید؟

در گذشته، ما آن زندگی تجملی را نداشتیم که سالهای متعددی از هجده سالگی تا بیست و یکسالگی و حتی بیشتر از آنرا به هزینه والدین خود صرف تحصیل و دانش‌اندوزی کنیم. خانه را ترک می‎کردیم، خودمان بودیم و خودمان و باید کاری دست و پا می‎کردیم. این روزها بسیاری از این افراد وقتی خانه را ترک می‎کنند بالغ‌اند و دیگر لزومی ندارد که دنبال کار پیدا کردن بروند. بجای آن، وارد در محیط دانشگاه (که شبانه‎روزی نیز ممکن است باشد – مترجم) می‌شوند و ناگهان، آزاد و رسته از بند، کنترل زندگی خود را بدست می‎گیرند. و چون نیاموخته‎اند که چگونه خود را منضبط کنند، افسار گسیخته می‎شوند و کنترل خود را از دست می‎دهند. از آزادی خود سوء استفاده می‎کنند، مواد مخدر مصرف می‎کنند و چه بسا کارهای ناشایست اجتماعی دیگر نیزانجام دهند.

چه به تحصیل خود ادامه دهند و چه ندهند، اگر افراد درسالهای اولیه، مخازن عشق خود را در این مرحله از تغییر پر نکرده باشند، احساسی از عدم امنیت خواهند داشت که منجر به افسار گسیختگی یا از بین رفتن آنان خواهد شد که در صورت اخیر به دنبال امنیت خواهند گشت. ممکن است که زودتر از موعد ازدواج کنند تا کسی پیدا شود و از آنان مواظبت کند، یا اینکه فاتحه‎ی خوابهای طلایی که برای  خودشان دیده بودند بخواننند زیرا که اینان، قابلیتی بیش از این در خود سراغ ندارند. برای آنکه جوانان خود را برای دهه‎ی بیست سالگی آماده کنند، به تعداد بسیار زیادی از دوستان مثبت و هم شأن خود در سنین نوجوانی نیازمندند. در تماس بودن با ناصحان مشفق و دوستانی که هدف مثبتی برای زندگی آینده‎ی خود دارند، به شدت سودمند است. حتی اگر منافع این افراد، یا نظرشان تغییر یابد، اینان تجربه‎یی از حس اعتماد در خود نهفته دارند که قادر به انجام کارهای بزرگند.

برای آنکه در جوانان اعتماد به نفس بوجود آید به فعالیت‌های گروهی نیازمندند.

اگر این دسته از جوانان با گروهی ناباب و ناصالح محشور شوند، بشدت تحت تأثیر قرار می‎گیرند و بعداً برای تحقق بخشیدن به خوابهای طلایی خود احساس بیهودگی می‎کنند. این احساس به آنان دست می‎دهد که محلی از اعراب در این جهان برای آنان وجود ندارد. باید این جوانان بدانند که دهه‎ی بیست سالگی، زمانی است که باید جای خود را در این جهان پیدا کنند. به هیچ وجه نباید امید خود را از دست دهند. بسیاری از افراد موفق را می‎شناسم که تا سن بیست و هشت سالگی هنوز تکیه گاهی در جهان برای خود نداشته‎اند. اگر شما این جای پا را زودتر یافتید چه بهتر، فقط گروهی انگشت شمار موفق می‎شوند.

در یک جلسه‎ی بزرگی که با حضور پدر و مادرها برای یکی از دخترانمان در کالج داشتیم، از مدعوین سؤال شد که کدام یک از آنان به شغلی اشتغال دارد که با رشته‎ی تحصیلی آنان مربوط است؟ تنها ده درصد حاضرین مصدر کارهایی بودند که مستقیماً با رشته‎ی تحصیلی آنان مربوط بود. همه از این امر حیرت زده شده بودند. نکته‎یی که در طرح این سؤال مخفی بود این بود که پدر و مادرها اطمینان یابند که فرقی نمی‎کند فرزندان آنان در چه رشته‎یی فارغ‌التحصیل می‎شوند. هدف از آموزش برای آنان این بوده است که علاقه‎ی خود را پیدا کنند و راجع به دنیا، و خودشان در آنچه باید بیاموزند کوتاهی نکنند.

بحران هورمونی: سن چهارده تا بیست و یک سالگی

در سن بلوغ، پسران و دختران از مقدار بسیار زیادی هورمون مردانه و زنانه بهره می‎گیرند که همین فرآیند طبیعی موجب تغییرات بسیاری در آنان می‎شود. اینکه اینان از نقطه‌نظر پسر بودن یا دختر بودن، که هستند؟ دوباره مشخص می‌شود. بطوری غیرمترقبه و ناگهانی، زندگی آنان بطور یکپارچه دستخوش تحول و تغییر می‎شود. این تغییر، اگر مخازن عشقی ما از قبل پر باشد، باندازه‎ی کافی مهیج و دراماتیک خواهد بود، ولی اگر به چیزی که به آن احتیاج داشتیم دسترسی پیدا نکنیم، همین زمان است که خود را به ما نشان می‎دهد.

در چند سال گذشته، صحبت بسیار شده است که ما برای پسران و دختران خودمان که مراحل بلوغ را طی می‎کنند چه باید بکنیم ؟ پژوهش‌ها نشان داده است که در این دوره تغییرات زیادی در اعتماد به نفس ختران به وجود می‎آید، و به وضوح، بسیاری از پسران مشکلات مربوط به طرز رفتار و سلوک خود را به نمایش می‎گذارند. اگرچه در گذشته نسبت به این مسئله سکوت شده است، ولی ویژه گران تربیتی در آن اندیشه‎اند تا راه حلهایی برای رفع این مشکل بیابند، و والدین و معلمین در تلاش، برای یاد گرفتن درسهایی که به فرزندان خود در این راه کمک کنند.

لازم است که ما به این مسئله چهارچشمی نگاه کنیم. از طرفی باید تشخیص دهیم که فرزندان ما مشغول گذراندن یک دوران برزخ از عمر خود و گام گذاشتن به مخزن بعدی عشق که جلب حمایت دوستان و همگنان است می‌باشند. در حال حاضر، اینان تهی بودن مراحل اولیه را احساس می‎کنند. اغلب اتفاق می‎افتد که ما قادر به درک خلاء در وجود خود نشده و احساس نمی‎کنیم که چه چیزی را از قبل کم داشته‎ایم، مگر آنکه وارد در سن بلوغ شویم. تنها در این موقع است که فرد تازه بالغ متوجه می‎شود و باید، با رنجی که از قبل، به علت عدم دستیابی به چیزیهایی که به آنها نیاز داشته است، راه چاره‎یی بیندیشد.

زمانی که فرزندان ما به سن دوازده تا چهارده سالگی می‎رسند، تغییراتی ریشه‎یی در آنان به وجود می‎آید. بچه‎های کوچک‎تر ما، نوجوانند و هر پدر و مادری به وضوع می‎تواند این تغییرات را در آنان مشاهده کند. نوجوانان “Teenagers” استقلال بیشتری از والدین و فامیل دارند ولی آسیب پذیری آنان در برابر دوستان و همگنان بیشتر است. خنده و شوخی و تفریح، دیگر در اولویت نیست. کوشش آنان بیشتر مصروف به تکالیف مدرسه می‎شود و نظر آنان بیشتر معطوف به تهیه‎ی پروژه‎ها و  هدف‎های آینده است. اگر اینان در سالهای اولیه از بازی و تفریح لازم بهره نگرفته باشند، ممکن است در برابر مسئولیت‎های جدید خود مقاومت نشان دهند و تمایل به زمان تفریح بیشتری داشته باشند.

درست است که نوجوانان ما به این احساس دست یافته‎اند که به حمایت دوستان و هم کلاسی‎های خود وابسته و به آن نیاز دارند، با وجود این، هنوز به خانواده و محبت والدین نیازمندند. عشق پدری یا مادری و حمایت آنان از فرزندان، همیشه به عنوان پایه مستحکمی برای رشد ما تلقی می‎شود، ولی در این مرحله از رشد ما بیشتر از والدین، به گفته‌ها و نصایح معلمان و ناصحان خود گوش می‎دهیم. پدر و مادرهای عاقل بطوری جدی فرزندان خود را تشویق و حمایت می‎کنند تا در سلک گروهایی که قدمهای مثبت برمی‎دارند درآیند و با آنات شریک مساعی کنند. در این مرحله از رشد است که یک بز گر، گله را گر می‎کند. هنگامی که پسری عضو دسته‎یی می‎شود، معمولاً تابع سردسته‎ی خود می‎شود که البته همه همان کار را می‎کنند. این حالت موقعی مصداق کامل پیدا می‎کند که نوجوانی فاقد نقش قوی و مثبت در بین آن جمع باشد.

لازم است که نوجوانان نظری نیز به خارج از خانواده و فامیل نزدیک بیندازند تا دریابند که هستند و چه کارهایی از آنان ساخته است؟ درست مثل اینست که اینان به خارج روند و از سایرین مطالب یا مسائلی بیاموزند و دوباره با چیزی که متعلق به خودشان است، به خانواده و در جمع فامیل بازگردند. در زندگی خود من، مادرم عاقلانه مرا تشویق  و حمایت کرد تا مربیانی برای خود. پیدا کنم و از طرفی در فعالیت‌های دسته‎جمعی گروه‎ها مشارکت داشته باشم. چه شرکت در کلاس کاراته باشد و چه توزیع روزنامه به خانه‎های مردم.

کارهای مورد علاقه‎ی مختلفی هست که نوجوانان می‌توانند انجام دهند. یک نوجوان به وقت و فرصت کافی برای آموختن، علاقه‎مند شدن و کسب فضیلت نیازمند است. این، همان دوره‎یی است که اعتماد در نوجوان شکل می‎گیرد. مهم این است که شما کشف کنید در چه زمینه‎یی استعداد و برتری دارید و کوشش کنید در همان زمینه خود را به درجه‎ی اجتهاد برسانید. انواع رشته‎های ورزشی، موسیقی، هنرهای دراماتیک، حتی کارهای پس از دوران تحصیل، همه ایده‎آل و مطلوب‎اند.

این بسیار مهم است که والدین، نوجوانان خود را منحرف نکنند. هرچقدر فرزندان ما قابلیتشان برای استقلال بیشتر می‎شود، نقش ما بعنوان والدین بحدی غیرقابل تصور تغییر پیدا می‎کند. اگرچه ما قبلاً مدیر خوبی برای فرزندان خود بوده‎ایم، از این پس، باید در نقش مشاور انجام وظیفه کنیم. نقش یک مدیر، اداره کردن امر است و حال آنکه مشاور، وقتی به خدمت فرا خوانده می‎شود که موکل به رایزنی و مشورت نیاز داشته باشد.

این موضوع، در بعضی موارد برای مادران و دختران جوان ایجاد مشکل می‎کند. خصلت دختران اینست که از مادر خود در سالهای اولیه‎ی حیات استفاده کنند. هنگامیکه وارد سالهای نوجوانی شدند، تا چه حد آمادگی برای پیروی از مادر و راضی نگاهداشتن او هستند، موضوعی قابل بحث است ولی قدر مسلم اینست که برای این گروه از دختران، سرپیچی و مقاومت در برابر دستورات مادرانه دور از ذهن نیست. بعضاً اتفاق می‎افتد که دختری بدون آنکه در مقابل مادرش بایستد، خود را کنار می‎کشد و از خیر موضوع می‎گذرد.

این را نیز باید قبول کنیم که برای مادران بسیار سخت و غیرقابل قبول است که به صرف اینکه دخترش نوجوان شده است از مدیریتی که سابق درباره‎ی وی معمول می‎داشته است دست بردارد. در این سن، غریزه‎های ذاتی که در سالهای اولیه برای بارور شدن کودک مؤثر و کارآ بوده‎اند، ممکن است برای یک نوجوان بصورت محدود کننده، یا کنترل کننده درآید. پدر و مادرها در این دوره از حیات فرزند خود، باید این موضوع را درک کنند که نفوذ آنان بر روی فرزند خود کاهش یافته است، و این بسیار خوب است. فرض بر اینست که نوجوان شروع به یافتن حمایت و پشت گرمی در خارج از خانواده کند. و همین طور که یکی از این نوجوانان گفته است، من دیگر به مادر خود مثل گذشته احتیاج ندارم، ولی خوشحالم که وقتی به خانه برمی‎گردم او در خانه است.

اگر شما یاد بگیرید که از این پس به فرزند خود نگویید چه بکند یا چه نکند، خودش می‎آید و آنرا از شما سؤال می‎کند. به جای اینکه به او بکوئید چه بکند، زمان آن فرا رسیده است که بپرسید، تو چی فکر می‎کنی؟ اگر این رویه بکار گرفته شود و شما بیشتر گوش دهنده باشید تا سؤال کننده ارتباط قبلی بین مادر و دختر برجای می‌ماند ولی باید مواظف باشید که نوجوانان زیاد به پند و اندرز احتیاج ندارند.

بحران سکوت، سن هفت تا چهارده سالگی

ترک کردن خانه و پدر و مادر،  نشستن در صندلی کلاس اول مدرسه، کودک را روان زخم می‎کند ولی اغلب نه کسی آنرا می‎داند و نه آنرا بیاد می‎آورد. این، بحرانی صامت است، زیرا هنگامی که کودک خانه را ترک می‌کند، والدین طفل آنجا نیستند، تا بدانند چه اتفاق می‎افتد. غالباً، اگر کودکان ایمن برای بیان احساسات خود نباشند، نه تنها چیزی به والدین خود نمی‎گویند، بلکه خودشان نیز نمی‎‎داننند چه باید بکنند. در حدود این سن، برای آنکه کودکان بیاموزند که چه در درون آنان می‌گذرد، به کسی نیازمندند که از آنان سؤالهای جالب کند تا با مراجعه به درون خود، راجع به تجاربشان، احساسشان و آرزوهایشان برای ما سخن گویند.

اگر کودک در مرحله‎ی اول باندازه‌ی کافی مواد تقویتی به وی نرسد، در مرحله‎ی دوم که وارد می‎شود، ممکن است برای شرکت جستن در بازی با سایر کودکان، یا انجام کارهای دسته‎جمعی، عقب‌نشینی کند و هنوز خود را کودک به حساب آورد. در این حالت ، کودک کج خلق می‎شود. رختخواب خود را خیس می‎کند، شست دست خود را می‌مکد، یا اینکه به نوعی دیگر از رفتارهای واپس‎گرایانه دست می‎زند. بجای سرزنش کردن فرزندان برای چنین رفتارها، پدر و مادرها باید تشخیص دهند که فرزندان آنان مشغول عقب گرد و پر کردن مخزن اولیه‎ی عشق خود هستند. در همین حال است که والدین می‎توانند اینان را کمک کنند و زمان و فرصت‎های ویژه‎یی را برای آنان در نظر بگیرند تا به پرورش و تغذیه‎ای که احتیاج دارند دست یابند.

زمانی که کودکان به مرز هفت سالگی می‌رسند، به یک محیط سراسر بازی و تفریح و دوستی احتیاج دارند. درست مثل آن است که ما از خواب بیدار شویم یا از حالت خواب گونه‌ی هفت سالگی خود به درآئیم. از سن هفت تا چهارده سالگی، زمان پرورش مهارت‌های اجتماعی ما و فراگیری بازیها و تفریح است. این سالهایی که به آنها اشاره شد فقط به منظور راهنمائی کلی است. مطمئناً بعضی از کودکانی هستند که زودتر از خواب بیدار می‎شوند و بعضی دیگر دیرتر و این موضوعی کاملاً طبیعی است. اگر ظرف چهارده سال اول برای مقابله با مشکلات، ایمن نباشیم و طبق احساسات مختلفه‎ی خودمان عمل کنیم، نمی‎توانیم شکل بگیریم و نشان دهیم که هستیم، یا چه می‎خواهیم؟

قدرت ما در به تأخیر انداختن خشنودی‌ها و لذائذ خودمان، در همین دوره‎ی بازیگوشی و شیطنت یاد گرفته می‎شود. با فراگیری نوبت و سهمیه، قابلیت ما رشد پیدا می‎کند، مزه‎ی خواستن و تمنا را احساس می‎کنیم و برای بهره‎جویی از آن صبورانه در نوبت می‎مانیم. قسمت عمده‎ی این فرآیند اینست که موقعی که ما را ه خود را پیدا نمی‎کنیم، کج خلق و خشمگین می‎شویم. این خشم و غضب ما، چنانچه از طریق مدارا و دوست داشتنی به آن رسیدگی شود، برای رشد عاطفی و سالم ما ضروری است. اوقات تلخی و کج‌خلقی، راه‌هائیست که ما یاد می‎گیریم تا بوسیله‎ی آنها بدون پایمال کردن آنچه که در طلب آنیم، احساسات عاطفی خود را فرونشانیم. زمانی که والدین در پاسخ به کج‌خلقی فرزند خود، کنترل خود را از دست نمی‎دهند، کودک یاد می‎گیرد که در برابر ا حساسات شدید چگونه باید خود را کنترل نماید.

حتی افراد بالغ نیز از کوره بدر رفته و خشمگین می‎شوند ولی اگر این کج خلقی و غیظ آنان سالم باشد، این نکته را فرا گرفته‎اند که چه کنند که این اوقات تخلی آنان، احساس منفی آنانرا به دیگران منتقل نسازد. در بسیاری از موارد هنگامیکه ما، دیگران را برای ناخشنودی خودمان سرزنش می‎کنیم، احتیاج به پر کردن مخزن اول داریم. این را بدانید که زمانی که شما انگشت سرزنش خود را به سوی فردی متوجه می‎کنید، سه انگشت بسوی مخازن اولیه‎ی شما نشانه‎گیری می‎شود. برای آنکه خودمان را عاری از سرزنش سازیم، باید احساسات خود را بنحوی که پدر و مادرها برای کودک خود عمل می‎کنن، بشنویم و بفهمیم. در فصل دهم کتاب، به این اشاره می‎کنیم که چگونه باید مخازن اولیه‎ی عشق را بدون اینکه نیازی به بازگشت قهقرائی داشته باشیم و رفتاری مانند کودکان دو ساله داشته باشیم، پر کنیم.

لبریز داشتن این مخازن اولیه، جوهر و مایه‎ی اطمینان و امنیت آدمی است. اگر فراموش شده باشیم، احساس ما بر اینستکه ما ارزش حمایت شدن را نداشته‎ایم. حتی در مواقعی که ما به امنیت خارجی دست می‎یابیم، به حقیقت نمی‎توانیم احساس امنیت کنیم زیرا نمی‎دانیم که استحقاق چه چیزی را داریم. در بعضی موارد احساس ما بر اینست که همه چیز از ما گرفته شده است. فکر می‎کنیم که اگر خوب بودیم استحقاق عشق و محبت داریم. این، فشار بسیار زیادی بر روی یک کودک است که تحمل آن در توان او نیست. بچه‌ها به یک دوستی و محبت بی قید و شرط نیاز دارند. زمانی که احتیاجات عاطفی اولیه‎ی ما برآورده شد، می‌توانیم لذت ارتباط با خود را لمس کنیم و آنرا بچشیم.  اگر در دوران کودکی خود از سرچشمه‎ی محبت سیرآب و تغذیه شده باشیم، هنگامی که بالغ شدیم بطور خودکار، خود را دوست داریم. بدون این پایه‎ریزی بنیادی، هیچوقت قادر به مشخص کردن استانداردهای خود در طول حیات نخواهیم بود.

طبیعت و خصلت بشر، شاد، دوست دارنده، آرامش طلب و معتمد است. اینها صفاتیست که به ما داده شده است. کودکان بطور خودکار این احساسات درونی را تجربه می کنند، ولی اگر عشقی که به آن احتیاج دارند دریافت نکنند، به تدریج رابطه ی آنان با طبیعت واقعی خودشان قطع می شود. بر پایه ی همین عشقی که ما در دوران کودکی دریافت کرده ایم است که کم و بیش، به آنچه که هستیم مرتبط شده ایم.همین طور که عشق و محبت، ما را به دیگران مرتبط می کند، پیوند ما را با خودمان نیز بر قرار می کند.

همانطور که کودکان قادر به دوست داشتن خود نیستند، ما هم همانطوریم.تنها طریقی که بوسیله ی آن هوشیارانه خود را می شناسیم، طریق آیینه ی عشقی والدین خودمان، و نحوه ی رفتاری است که افراد خانواده و دوستان با ما دارند.هنگامی که اینان محترمانه با ما رفتار کنند، می آموزیم که ارزش این احترام را داشته ایم. زمانیکه اینان از ما مواظبت کنند، خود را نمونه حس می کنیم و زمانی که ما را کمک و مساعدت نمایند و مقداری از وقت و انرژی خودشان را صرف این کار کنند، احساس می کنیم که ما ارزش آن نوع حمایت را داشته ایم.

در طول مدت دبستان، یا بین هفت تا چهارده سالگی، بالاترین نیاز کوکان این است که ایمن و محفوظ باشند. همینطور که اینان برشد خود ادامه می دهند، و نسبت به مسائل جهان آگاهی پیدا می کنند و جای خود را در آن می یابند، به آن احتیاج دارند که هزاران اشتباه کنند و از آن اشتباهات پند گیرند. وظیفه ی والدین در اینست که زندگی کودک را اداره کنند و مانع از این شوند که در این روند فراگیری، کودک تحت تاثیر نفوذهای منفی قرار گیرد. این زمان، زمان بازی و تفریح و ابراز عقیده‎ی آزادانه ی کودک است. زیاده از حد تاکید برای رسیدن به کمال، آنهم در این سن و سال ، می تواند در رشد و توسعه ی کودک اخلال ایجاد کند.

بعنوان یک فرد بالغ، تمایل ما همواره بر این است که جدی وعلاقمند به کار و کسب خود باشیم، زیرا این همان انتظاراتی است که در مراحل اولیه‎ی حیات، ما از خود داشتیم. از همان قدیم، تأکیدات بسیاری بر روی کارهای مربوط به خانواده، سخت کوش بودن، و قربانی شدن در راه خانواده در گوش ما خوانده شده است. در این دوره از حیات، کمال مطلوب این است که کودک با افراد دیگری که غمخوار او هستند درآمیزد و بهره گیرد. زمان، زمان معصومیت کودک و بخشیدن بدون قید و شرط است.

در این مراحل از حیات و نیز مراحل قبلی، مغز کودک آن قدر پرورش نیافته است تا معنای تشخیص را درک کند: «من یک کار بدی کردم، ولی خودم بد نیستم.» بجای این، کودکی ممکن است نتیجه‎گیری کند که «اگر کاری که من کردم بد است، پس من بدم». «اگر برای من اتفاقات بد بیفتد، پس من بد بوده‎ام که اینطور شده است». بسیاری از افراد بالغی وجود دارند که هنوز هم تشخیص این موضوع را نداده‎اند زیرا به عنوان کودک، والدینی نداشته‎اند که این تفاوت را بداند. زمانی که کودک در برابر خواسته‎ی شما مقاومت می‎کند، اصطلاح دیگری که در این مورد بجای رفتار بد کودک باید بکار برده شود «خارج از کنترل است» در این صورت هیچ نوع ارتباط منفی بین کودک و آنچه هست وجود ندارد.

بجای تنبیه کردن کودکان در زمانی که رفتار آنان نامناسب است، والدین احتیاج به تنفس یا استراحت دارند و آن یک دقیقه برای هر سال از جمع سالهای حیات کودک است. اگر کودکی هشت ساله است، در این صورت هشت دقیقه تنفس، زمانی مناسب است.

هنگامی که کودکان رفتاری نامناسب دارند، دیگر مطابق میل شما رفتار نمی‎کنند. از کنترل خارج شده‎اند. با چند دقیقه استفاده از توقف و استراحت، به آن چیزی که نیاز دارند می‎رسند و دوباره تحت کنترل درمی‎آیند.

زمان تنفس، فرصتی برای کودکان است تا دوباره کنترل والدین را بپذیرند. کاری که شما باید انجام دهید این است که برای مدتی که خودتان آنرا در نظر می‎گیرید کودک را در اتاقی تنها بحال خود گذارید. اینکار مانع از آن می‎شود که کودکان کارهائی انجام دهند که برای دیگران مزاحت ایجاد نماید، و سبب می‎شود که گردن‌کشی‎های درون، و احساسی که به آنان دست داده بوده است از بین برود. ممکن است که طی این مدت قهر کنند و اوقات آنان تلخ شود. کودک، به این نیاز دارد که اوقات تلخی خود را در همین دقایق تنفسی بیرون بریزد و نیز یاد گیرد احساسات خودش را بدون آنکه آنها را پایمال کرده باشد کنترل کند.

هنگامی که بزرگترها به اهمیت روان بودن احساس و عاطفه‎ی کودک پی ببرند، و ارزش بینش عاطفی او را تشخیص دهند، به سهولت درمی‎یابند که تنفس دادن به کودک برای بازیابی کنترل وی تا چه حد مفید و لازم است. اصلاً خداوند برای آن کودکان ما را کوچک خلق کرده است که ما بتوانیم زمانی که مقاومت می‎کنند آنها را از جای خود بلند کنیم، در محلی  امن گذاشته و به آنان تنفس دهیم.

اگر تمایلی به ماندن در اطاق خودشان یا اطاق خواب دیگر ندارند، بهتر آن است که درب اطاق را ببندیم ولی آنرا قفل نکنیم. درست است که کودکان از این دقایق تنفسی خوششان نمی‎آید، ولی بهتر است که بدانند که آنها را تنها رها نکرده‌اند و کسی هست که بیرون اطاق منتظر آنان است. دقایق تنفسی منظم، کودکان را آزاد می‎کند تا با احساسات خود، بویژه آرزویی که همواره دیگران را از خود خشنود سازند در ارتباط باقی بماند.

به همین علت است که تنبیه کودک کارساز نیست. زندان‎ها پر از افرادی است که مدام مزه‎ی تلخ تنبیه اجتماع و پدر و مادر را چشیده‎اند. نود درصد از افرادی که پشت میله‎های زندان جای داده شده‎اند مرداند و نود درصد از افرادی که وظیفه‎ی ارشاد و پند آموزی به آنان را دارند، زن. هنگامیکه مردان تنبیه می‎شوند، وجدان مغفوله‎ی آنان این بد رفتاری را متوجه دیگران می‎کند و حال آنکه زنان آنرا متوجه خودشان می‎کنند. بر روی همین اصل است که دختران بطوری  ناگهانی در نزدیکیهای سن بلوغ در اعتبار معنوی خود احساس کمبود می‎کنند و پسران، گستاخ و جسور می‎شوند. پسران دنیا را از مان دریچه نگاه می‎کنند که با آنان رفتار شده است و دختران، با خودشان همان نوع بدرفتاری را معمول می‎دارند که با آنان شده است.

تنبیه، متدرجاً ما را در مقابل احساس‎هایمان بی‎حس می‎کند و ما تمایل طبیعی خود که آرزوی راضی و خشنود نگاهداشتن آنهاست، از دست می‎دهیم. افرادی که سبب رضایت و خشنودی غیر می‎شوند، بعدها در زندگی خودشان همان راه را انتخاب  می‎کنند زیرا اینان هیچوقت قادر به راضی نگاهداشتن والدین و افراد خانواده‎ی خود نبوده‌اند. زمانی که پدر و مادرها، برای رضایت خاطر خودشان کار فرزندان خود را تسهیل می‎کنند، اعتبار و قدرشناسی کودک، سالم و پویا برجای می‎ماند و به رشد خود ادامه می‎دهد.

در این مرحله، ممکن است که والدین در کمک به فرزند، خود را ناتوان و زبون حس کنند. فرق نمی‎کند که شما تا چه حد فرزندان خود را دوست دارید شما نمی‎توانید کاری کنید که خودشان را دوست داشته باشد. ولی میتوانید آنان را کمک کنید. همین که حرف آنان را بفهمید و به آنان گوش دهید، همین کمک است. نگهداری بی قید و شرط والدین از فرزندان این پشت گرمی را به آنان می‎دهد که به آنچه در جمع خانواده و دوستان به آن نیازمندند دسترسی پیدا کنند. کمک دیگر والدین به فرزندان هنگامی است که آنان را کمک می‎کنند تا که از فرصت‎های یکه به دست می‎آورند با سایر دوستان و همگنان خود آمیزش کنند و طرح دوستی بریزند.

قسمت عمده‎یی از رشد در این مرحله از سن، کار کردن در زمینه های اجتماعی و چالشهای فکری است که خودبخود و بدون چون و چرا به وجود می‎آید. اگر چیزی نمی‎توانیم پیدا کنیم که در حد کمال باشد، حمایت والدین از فرزندان هنوز در درجه‎ی اول  اهمیت است، ولی اینرا نیز باید بدانیم که حمایت زیاد نیز، چیز خوبی نیست. زمانی که والدین زیادتر از آنچه لازمست می‎دهند، بچه‌ها آنان را از خود دور می‎کنند زیرا لازم است بکارهای خود برسند.

بحران تولد: تا سن هفت سالگی

از بدو تولد تا دوره‎ی کودکی(نزدیک هفت سالگی ) ما در مرحله‎یی از رشد خواب آلود و رویایی بسر می‎بریم. قدرت این را نداریم که بدانیم که هستیم، و استحقاق چه چیزی را داریم جز اینکه انتظار آنرا داشته باشیم که والدین ما با ما چه می‎کنند. بعنوان یک کودک، در بند پرستار یا مادر خویش هستیم، و سپس با حمایت و عشق آنان، رشد و نمو می‎کنیم. تمام طرز تفکر ما نسبت به دنیا و مافیها، و رشته‎ی الفت ما به آن، از بدو تولد آغاز می‎شود. معمولاً نوزاد، پس از خروج از رحم مادر، از اینکه نیازهای خود را برطرف کند بیچاره و زبون است. اگر کسی نباشد که از او پرستاری کند و تیمارش را به عهده بگیرد، تلف می‎شود. این، یک حقیقت فیزیکی و طبیعی است. کودک، یکی از دو روش و رفتار ذاتی را تشکیل می‎دهد: «من احتیاجاتی دارم و آن قدرت را در خود سراغ دارم که آنها را به دست آورم»، یا اینکه «من احتیاجاتی دارم ولی قدرت بدست آوردن و تهیه‎ی آنها را ندارم». و این حقیقت تا واپسین دم حیات صادق است. یا توانایی نداریم، یا اینکه پرتوانیم.

کودک، در برآوردن نیازهای خود یا احساس می‎کند که پرتوان است ، یا ناتوان

اولین خاطراتی که ما از زندگی خود داریم، همیشه عمیق‎ترین و دیرپاترین است. اگرچه مغز شما در زمان تولد هنوز رشد نکرده است، ولی شما قادر به برآورد و احساس موقعیت خود هستید. در همان روزهای اولیه، یا شما حس کرده بودید که هرچه احتیاج دارید می‎توانید بدست آورید، یا نمی‎توانید. بعلت روشی که از شصت سال قبل در بیمارستانها پایه‎گذاری شده و نوزاد را از مادر جدا می‎کنند، بیشتر پرورش دهندگان اطفال و بعد از آن، نسلها به این نتیجه رسیده‎اند که آن چیزی را که میخواهند نمی‎توانند بدست آورند. خوشبختانه این روش این روزها اصلاح شده است. ما به اهمیت رشته‎ی الفتی که بین نوزاد و مادرش وجود دارد واقف گشته‎ایم.

طرز تفکر ناتوان بودن نوزاد که به آن اشاره شد این معنی را نمی‎دهد که همه‎ی ما، در یک حالت ناتوانی صرف، رشد می‎کنیم و به نیازهایی که داریم دسترسی پیدا نمی‎کنیم. در بسیاری از جهات، یک کمبود می‎تواند مرا تواناتر کند. هنگامی که حس می‎کنیم چیزی را که می‎خواهیم نمی‎توانیم بدست آوریم، بطور خودکار، تعدیلات و تغییراتی در راه‎های خودمان به وجود می‎آوریم تا ما را تواناتر کند. احساس ما بر آن است که آنجا هیچکس نیست که مرا کمک کند، بنابراین اگر به چیزی احتیاج داریم خودمان باید آنرا به دست آوریم، متکی بودن به دیگران در این گونه موارد، راه حل مناسبی نیست.

اگر من حس کنم آن چیزی  را که به آن محتاجم نمی‎توانم بدست آورم، نتیجه‎گیری می‎کنم که باید بلافاصله رشد کنم و آنرا بدست آورم. ناگهان، مدتها قبل از آنکه من قاعدتاً باید کارهای خودم را انجام دهم، شروع به احساس مسئولیت و استقلال می‎کنم. ممکن است در این اوضاع و احوال، نیروی بیشتری را برای دست یابی به موفقیت خارجی تجربه کنم، و در درون خود، از موفقیت‎های درون بی‎بهره‎ام.

زمانیکه کودکان رشدشان سریع است، بعضی از مراحل مهم رشد را از دست می‎دهند.

یکی دیگراز بازتابهای رایج و معمول ناتوانی ما در برابر انجام خواسته‎هایمان، ناتوانی ما در دانستن این نکته است که چه می‎خواهیم و احتیاجات ما کدام است؟ اگر آنچه می‎خواهیم بدست نیاوریم، بسیار مشکل است که بتوانیم آن احتیاجات را از طریق احساس خود مشخص کنیم و اگر ما به طور وضوح، نیازهای خود را ندانیم چیست؟ مشکل بتوان ارزشی برای آنها تعیین نمود یا اینکه استحقاق نیل به آنها را داشت. از طرف دیگر، هرچه بیشتر چیزهایی را که می‎خواهیم بدست آوریم، بهتر متوجه می‎شویم که به آنها احتیاج داریم و حس استحقاقمان بیشتر می‎شود.

تجربه و دانش دقیق از آنچه به آن نیازمندیم، در ما حس استحقاق بوجود می‎آورد.

بدون داشتن احساس روشنی از استحقاق برای رفع احتیاجات خود چه بسا لازم شود که برای تحصیل آنها زحمتی بسیار متحمل شویم. برای آنکه والدین خود را خشنود سازیم و کاری کنیم که نیازهای ما را برآورده کنند، به اشتباه، خود را فراموش می‎کنیم. ناتوان بودن، یا ناتوان جلوه دادن خودمان، یا ما را زیاده از حد متکی به دیگران می‎کند، یا اینکه زیاده از حد مطمئن به خودمان. اگر شما برای بدست آوردن خود در مراحل اولیه، نیروئی باطنی در خود احساس کنید، سرانجام به تعادل سالمی از اعتماد، هم نسبت به دیگران و هم نسبت به خودتان، دست خواهید یافت.

زمانی که من مبنا را براین گذارم که به آن چیزی که احتیاج دارم دست نخواهم یافت، نظر خود را عوض می‎کنم و خودم آن کار را انجام می‎دهم و آنچه را که در طلب آنم بدست میآورم، تمیز قائل شدن در این فرض، تفاوت بین احتیاج داشتن و خواستن است. زمانی که ما احتیاج داشته باشیم، به دیگران نیازمندیم، و زمانی که بخواهیم، به خودمان متکی هستیم تا آن را بدست آوریم. به عنوان یک کودک، قبل از آنکه قابلیت تحصیل خواسه‎ها در ما شکل بگیرد، به سالهای بسیار نیازمندیم تا آنچه را که می‎خواهیم بدست آوریم. تا رسیدن به دهه‎ی بیست سالگی، ما بیشتر به آنچه برای ما اتفاق می‎افتد متکی هستیم و در سن بیست و یک سالگی، نیروی بیشتری برای تحصیل احتیاج‌های خود بدست می‎آوریم.

زمانی که بزودی یاد می‎گیریم از خود مواظبت کنیم، این فکر در ما قوت می‎گیرد که باید به خودمان متکی باشیم و دیگر برای کمک دیگران ارزش و اعتباری قایل نمی‎شویم. حتی کمک‎های ذی قیمت افراد به خودمان را پس می‎زنیم. از اینکه زیاد به دیگران نزدیک یا صمیمی باشیم راحت نیستیم. به اطراف و اکناف جهان، در مکان‎هایی که پس از تولد کودک، نوزاد را از مادر جدا نمی‎کنند سفر کنید، آنوقت متوجه خواهید شد که تا چه حد والدین به فرزندان خود نزدیکند و قوام و پیوستگی خانواده‎ها با یکدیگر تا چه حدس است. اگرچه در کشورهای صنعتی و پیشرفته‎های جهان که ما در آن زندگی می‎کنیم، ما از روان زخمی جدا شدن از مادر بلافاصله پس از تولد رنج می‎بریم. مع‌الوصف، این جدا بودن برای ما مزایایی نیز داشته است. بعضی اوقات برای آنکه ما به جهتی تازه و بهتر دست یابیم، لازم می‎شود که راهی غلط و اشتباه را انتخاب کنیم. گو اینکه نسل مترقی امروز چرخشی بسوی نظر کردن به خود در بدست آوردن خواسته‎های خود داشته است، با این وجود راه بازگشت از آن مسیر را انتخاب کرده‌اند زیرا متوجه شده‌اند به معجون دیگری که عشق نامیده می‎شود نیازمندند. انواع درمانها و تراپی‎ها را به وجود آورده‎اند تا ما را یاری دهند، به عقب برگشته و روان زخمی درونی خود را که به علت عدم دستیابی به خواسته‎هایمان در مراحل اولیه‎ی حیات که درمانده و مضطر، متکی به حمایت دیگران بودیم و هنوز در درون ما نهفته است، التیام بخشیم.

از جنین تا تولد

اولین تجربه‎یی که ما از حیات خود داریم، زمانی است که در رحم مادر بوده‌ایم. طی این مدت، ما رابطه‎ی خود با خداوند را تجربه کرده‌ایم. بدیهی است که این ارتباط را نمی‎توان رابطه‌یی ادراکی قلمداد نمود زیرا که مغز هنوز استعداد این کار را ندارد. با این وجود نوعی تجربه است. معمولاً ما این تجربه را در سن دو سالگی، در زمانی که مهارت سخن گفتن در ما ریشه می‎دواند، فراموش می‎کنیم.

برای بیشتر افراد، زمان به سر بردن در شکم مادر، تجربه‎یی بهشت گونه است. ما مسئول چیزی نیستیم. خداوند یا مادر طبیعت، همه‎ی اینکارها را کرده است  و دیگر لازم نیست که ما کاری انجام دهیم. افرادی که سالم، قوی، و رشدشان به قاعده است، به نیرویی که کالبد آنان را به وجود آورده است وابسته‎اند.

این نیرو، برای برقراری ارتباط بین ما و خداوند هر کاری را برای ما انجام می‎دهد. متأسفانه پس از آنکه ما متولد شدیم، اگر دیگران به خداوند ، یا نیروی خلاقه‎یی که ما را به وجود آورده است ایمان یا باور ندارند، ما نیز متدرجاً ارتباط خود با آن را قطع می‎کنیم و فراموش می‎کنیم که خداوند، همیشه آنجا حاضر و آماده برای کمک است.

سرچشمه‎ی تمام این التیام بخشی‎ها نیروی مافوق بشری است. پزشک ممکن است به بیمار دارو دهد تا روند شفابخشی وی تسریع شود ولی این، نیروی مافوق بشری است که سبب شفا یافتن بیمار می‎شود. بیمار شدن و شفا یافتن دو جزء لایتجزی از حیات آدمی است. زمانی که ما بیماریم، نشانه‎یی از این حقیقت است که باید با نیروئی که ما را به وجود آورده است مرتبط شویم.

چه بسا اتفاق می‎افتد در رحم مادر هم که هستیم، شروع به قطع رابطه با نیرویی که ما را به وجود آورده است می‎کنیم. اگر مادر ما احساساتی منفی داشته باشد، می‎تواند در سراسر عمر ما تأثیری منفی برجای گذارد. اگر شما طالب کودکی سالم و خوشحال هستید، اولین گام این است که به مادر طفل کمک کنید تا در دوران بارداری به هر چیزی که نیاز دارد دسترسی پیدا کند.

در ارتباط بودن مادر با خداوند دارای مزیتی آشکار است. اگر این احساس به مادر دست دهد که همه‎ی کارها را خودش باید انجام دهد، در اینصورت این پیام غیر روحانی یا طرز تفکر مادر ، به کودک منتقل می‎شود. یک مادر باردار هوشیار، زمان بسیاری را برای رسیدن به خواسته‎های خود تعیین می‎کند و نسبت به اهداف و آرزوهای خود در زندگی نگرانی به خود راه نمی‎دهد. از همه مهمتر اینکه وی توجه خود را به عادی بودن رویدادها جلب می‎کند، از افکاری که در سر پرورانده است بیرون می‎آید و طبیعت را آزاد می‎گذارد تا هرچه می‎خواهد بکند. زمانی که مادر، طفل کوچک خود را میپروراند، آن قدر وقت دارد که نظر خود را بر روی خواسته‎ها و آرزوهای قبلی خود متمرکز کند.

زمانی که مردم منحصراً به پزشک، و نه خداوند یا طبیعت متکی می‎شوند، کودکان به تقویتی که نیازمندند و به وسیله‎ی آن می‌توانند درک کنند که جهان، مکانی دوستانه است و می تواند بنحوی اعجاب انگیز به خواسته ی ما پاسخ دهد، دسترسی پیدا نمیکنند. یک مادر، به این نیاز دارد که در برابر این تمایلات بایستد و با خواندن نوشته‌‎های روحانی و اخلاقی و وقت گذرانی در دامان طبیعت خدا را فراموش نکند. چنانچه ما با نوای موزون طبیعت خود را همگام نکنیم و در ارتباط باقی نمانیم، دوران بارداری برای ما مشکل‎تر میشود.

با خواندن مراحل اولیه‎یی که به آن اشاره شد، بسیار ساده است در این اندیشه فرو رویم و نتیجه‎گیری کنیم که آنچه را که ما آرزو کرده بودیم به آن نرسیده‎ایم و بدنبال آن، گذشته را برای مشکلات فعلی خود سرزنش کنیم. به محض اینکه شما خود را ناتوان حس کنید، بلافاصله احساسات کودکی شما بیدار می‎شود . حالا، زمانی است که شما فرصت دارید به خودتان دستخوش بدهید و بگوئید همه چیز به خوبی پیش می‎رود. خبر خوب اینست که اگر شما این کتاب را تا آخر بخوانید، بزودی آن نیرو را در خود پیدا می‎کنید که مخازن عشق خود را پر کنید و نیازهای خود را برطرف سازید.