نسخه قابل چاپ
رد کردن احساسات و هیجانات
اصولاً دو راه برای پر کردن مخازن عشق وجود دارد. بده و بستان عشق با خداوند، و بده و بستان عشق با والدین، خانواده، دوستان ، همگنان، خودمان، شریکمان، فرزندانمان، اجتماع، و پس از آن، دنیا. با تمرین مراقبه، با مشخص کردن اهداف خود و بیرون کردن حالات منفی و تنشها، شما همواره به تقویت پایههای خود میپردازید. برای آنکه خوابهای طلائی شما به حقیقت به پیوندد، باید مخازن عشق خود را پر نگاهدارید تا آنکه خوابهای طلائی شما به حقیقت بپیوندد، باید مخازن عشق خود را پر نگاهدارید تا آنکه همواره با حقیقت وجود خودتان در تماس باشید.
اولین مشکلی که در سر راه هریک از این مخازن عشق وجود دارد ناتوان بودن فرد در پر کردن آنها، و رها کردن احساسات و عواطف منفی است. پس از سالها کمک رساندن به افراد به منظور گذشتن از مسیر احساسات منفی که داشتهاند، من موفق به کشف دوازده احساس منفی پایهیی شدهام. اصولاً، به عقیدهی من دربارهی احساسات بطور کلی سوء تعبیر وجود دارد. در زیر شعار رها کردن احساسات و عواطف منفی، مردم بدون آنکه خود بدانند، آنها را سرکوب میکنند. سرانجام طوری میشود که نسبت به احساساتمان احساس شرمندگی کنیم. و این کار سبب شود که درجاتی که هستند باقی به مانند و رهائی، به عمل نیاید. تفاوت بسیار زیادی بین رها کردن احساسات منفی ، و حس نکردن آنها وجود دارد. وقتی میگوئیم آنها را رها میکنیم، یعنی باید آنها را حس کنیم. لازم است که اینها به سوی حقیقت وجود ما بازگردند. زمانیکه ما بطور منظم و مرتب، حالات منفی را حس نمیکنیم، و نداشته آنها را رها میکنیم، دیگر نمیتوانیم دست تنها مخازن عشق خود را پر کنیم.
یکی از علل عمدهیی که این روزها مردم به سرعت قادرند در مراقبه پیشرفت داشته باشند، اینست که میتوانند مخازن عشق خود را بیشتر پر کنند. از طریق احساس و رها کردن احساسات منفی،ما میتوانیم نیروهای منفی را بطور کامل از تن خارج کنیم. علت پیشرفتهای فوقالعادهی مادی، خلاقیتها، و قدرت در جهان، آگاهی بیشتری است که ما به احساسات وخواستههای خود داریم. عواطف و احساسات بنحوی از انحاء با تمایلات ما عجین شدهاند. احساسی که ما از عواطف خود داریم، چه منفی باشد و چه مثبت، انرژی ناب و خالصی است که ما را با خداوند و جهان، مرتبط میکند. به منزلهی سوختی است که مخزن عشق ما را پر میکند.
زمانیکه راه عواطف و احساسات ما سد شده است یا آنرا احساس نمیکنیم، یا به آن مقدار انرژی و عشقی که به آن نیازمندیم دسترسی پیدا نمیکنیم، یا اینکه قادر نیستیم نیرویی را که بوسیلهی آن بتوانیم تمایلات خود را اعلام و آنها را جذب کنیم بدست آوریم. تنها ادراک و احساس عواطف کافی نیست. باید اینها را با کمال دقت و مهارت تحت نظم درآورد و بعد آنها را رها ساخت. در رها ساختن احساسات منفی، ناتوانی ما کاملاً مشهود میشود و ما میدانیم بدنبال چه چیزی باید بگردیم و انگیزه ما از این گشتن، به دست آوردن همانهاست.
بعضی از افراد، پتانسیل خود را با سرکوب کردن، کرخت کردن، یا تحت فشار قراردادن احساسات خود سد میکنند ولی قادر به رها کردن آن نیستند. نتیجهیی که نصیب این افراد میشود درجا زدن و فروماندن در احساسات منفی خود و جذب موقعیتهایی در زندگی خودشان است که مانند آینه حالتهای منفی آنان را منعکس میکند. به همین علت است که بعضی از افراد به شدت از حالات منفی در وحشتاند. اگر شما در آن حالات، گیر کردید و راه پیش و پس نداشتید، هرچه در زندگی جذب کنید، همه موقعیتهایی است که شما را به آن طرف سوق میدهد.
دسته دیگری از افراد نیز وجود دارند که بطور گزینشی یا گلچین شده عواطف خود را درک میکنند. بعضیها هستند که در خود احساسهای غمگینانه میآفرینند. ولی نه از نوع آسیب پذیر آن که اختصاص به درد و غم، یا وحشت و اضطراب داشته باشد. بعضیها به فوریت شرمسار و متأسف میشوند ولی در مقابل احساسات خودشان مقاومت میکنند، از این نوع حالات مختلف و مخلوط بسیار زیاد است. صرف نظر از موقعیتهای خاص، نتیجهی همهی آنها یکی است. تا آن حدی که شما واجد احساسات منفی هستید آنها را در طول حیات خود جذب میکنید و تا آن حدی که شما عواطف خود را ا نکار میکنید، ارتباط خود با نیرویی را که هرچه به آن تمایل داشته باشید برای شما خلق میکند، از دست میدهید.
پالایش احساسات خودتان
پالایش احساسات، چنین معنی میدهد که شما احساسات منفی خودتان را به احصاء درآوید و با برقراری تماس با خواستهها وتمایلات، و احساسات مثبت خود، آنها را رها کنید. پالایش احساسات منفی این حسن رادارد که شما از خود آنها استفاده میکنید و اجازه میدهید که بصورتی مثبت بسوی شما بازگردند.
یکی از راههایی که میتوان مفید بودن احساسات منفی را تصور کرد این است که زندگی را در قالب روندی از سوار شدن بر روی یک دوچرخه در نظر مجسم کنیم. برای آنکه تعادل خود را حفظ کنیم، دائماً ما از چپ به راست و از راست به چپ، مشغول حفظ تعادل خود هستیم. برای آنکه به آنجائیکه میخواهیم برسیم، باید فرمان دوچرخه را به اینطرف و آنطرف حرکت دهیم. تماس گرفتن با آنچه به حقیقت خواستههای ماست مانند حرکت دادن فرمان دوچرخه است که ما را راهنمایی میکند. احساس شما از نفسانیات منفی و بدنبال آن رها ساختن آنها، چیزی است که شما را از افتاده باز میدارد. مراقبهی مرتب و درخواست کردن کمک از خداوند، به شما آن نیرویی را که برای جلو رفتن به آن نیازمندید میدهد. مراقبه، رکاب دوچرخهی شما را بالا و پایین میبرد و میگرداند.
مگر آنکه ما احساسات منفی خودمان را پالایش کنیم والا هنوز هم در تمام اوقات زمین میخوریم. تعادل ما موقعی برقرار میشود که به طور مرتب از مرکز دور شویم و دوباره بازگشت کنیم. لولیدن از یک طرف به طرف دیگر، روند برقراری این تعادل است. در شروع کار، این وول خوردنها، کمی نمایشی و مهیج است. اغلب اتفاق میافتد که ما زمین میخوریم، و باید دوباره از جای خود برخیزیم. موقعی که طرز آویختن را یاد گرفتیم، نحوهی جرح و تعدیلی را نیز کهب اید در حرکات خود برای حفظ تعادل خود بدهیم میآموزیم.
از تعادل خارج شدن، شباهت زیادی به حالات منفی دارد. شما هنوز با خود در ارتباطید ولی دارید از آن دور میشوید. یک احساس ناب و خالص، همواره با نفس انسان مرتبط است ولی اینکه ما ارتباطمان با خودمان قطع میشود، یک عارضه است. باید آنرا به منزلهی یک چراغ قرمز، یا هشدار تلقی کنیم که به ما میگوید به عقب برگردیم و تعادل خود را حفظ کنیم. هر موقع که ما از کانون خود دور شویم باید منتظر روشن شدن این چراغ باشیم.
تنها طریقی که میتوانیم تعادل خود را بر روی دوچرخه حفظ کنیم این است که متوجه شویم که از مرکز، در حال دور شدن به طرف چپ و راست هستیم. زمانی که ما بطرف چپ متمایل میشویم، لازمست دوباره براست گرایش پیدا کنیم تا متعادل شویم و باز، دوباره به چپ، و دوباره، به طرف راست. در این روند چپ و راست، ما تعادل خود را دوباره باز مییابیم. بر همین قیاس، روند زندگی را میتوانیم در نظر بگیریم. برای آنکه روح و روان انسان فعل و انفعال خود را در دنیا حفظ کند، یک روند تعادل وجود دارد. زمانی که ما از نقطهی مرکزی به طرف چپ متمایل میشویم، حالتهای منفی قد علم میکنند. به مجرد اینکه ما موضع خود را عوض کرده و به طرف مرکز گرایش پیدا میکنیم، بطرف نقطهی مقابل آن متوجه میشویم و حالت منفی دیگری سرو کلهاش پیدا میشود. دوباره با احساسی که از این حالت منفی در ما پیدا میشود، متوجه میشویم که زیاده از حد به آن طرف گرایش پیدا کردهایم و ناگزیر حرکات خودمان را متعادل میکنیم تا دوباره به مرکز نزدیک شویم.
تصور کنید تا چه حد دوچرخه سواری مشکل خواهد بود اگر شما مجبور باشید همواره بطرف راست حرکت کنید. غیرممکن است که در این حالت بتوانید تعادل خودتان را حفظ کنید. زمانی که مردم، فلان احساس خود را سرکوب میکنند، و بقیه را اجازه میدهند، نمیتوانند تعادل خود را حفظ کنند. عقب و جلو رفتنهاست که سبب میشود ما به تعادل دست یابیم.
پس از آنکه دوباره ما به کانون مرکزی بازگشتیم، میتوانیم برای مدتی در آنجا توقف داشته باشیم. پس از آن روند کار دوباره از اول شروع میشود. با یک دوچرخه، ما نباید انتظار داشته باشیم که تعادلی عالی داشته باشیم. کافیست که بر روی زین دوچرخه سرراست قرار بگیریم و یک سواری لذت بخش داشته باشیم. توقع نداریم که همیشه در مرکز باشیم و از طرفی میدانیم چگونه مرکز را پیدا کنیم. هنگامی که بحث احساسات منفی پیش میآید، به غلط تصور میکنیم که با متعادل ایستادن در مرکز، یا حقیقت خودمان، هیچگاه ما دچار درد، یا حالا منفی نخواهیم شد. با روند کار شروع به مبارزه میکنیم زیرا نمیدانیم که به چه طریق باید با حالات منفی خود مبارزه کنیم تا تعادل، مجدداً برقرار گردد.
هنگامی که تمرینات دوچرخه سواری شما پیشرفتهتر شد، حفظ تعادل بطور خودکار صورت خواهد گرفت. به وضعی مشابه آن، همینطور که شما یاد میگیرید تا حالات منفی خود را پالایش دهید، این کار، یکی از خصایص خستگی ناپذیر شما در سراسر عمر خواهد شد. برای آنکه شما غنا و مالامال بودن حیات را تجربه کنید، لازم است با عواطف و احساسات خود درتماس باقی بمانید. آنهم با کلیهی آنها. با در تماس باقی ماندن با احساسات خودتان، میتوانید به طور کامل از مظاهر حیات و خوشیهای سادهی آن بهرهمند شوید. میتوانید از وزش نسیم بر چهرهی خود، حرارت آفتاب، تازگی بهار، خنکی پائیز، لذت لباس پوشیدن بچهها در مراسم و اعیاد، عشقی که بین دوستان یکدل قسمت شده است لذت و هیجان رومانس، نشاط یاد گرفتن یک چیز جدید، غرورو افتخاری که از یک موفقیت بدست میآید، خلسهیی که از استفاده از نعم الهی و خدمت به او، به انسان دست میدهد، لذت برید.
