موضوع: هیپنو آنالیز

نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ

اضطراب در افسردگی

اضطراب از علائم سندرم افسردگی است. درجات متغیری از افسردگی در اختلالات اضطرابی ودرجات متفاوتی از اضطراب نیز در اختلالات خلقی و به ویژه افسردگی نوروتیک مشاهده می شود. در میان انواع افسردگی ها ، نوعی وجود دارد که افسردگی تهییجی یا افسردگی اضطرابی نامگذاری شده است در این نوع ، افسردگی با واکنش های هیجانی و اضطرابی بارز دیده می شود به طوری که تهییج سبب تمایز این نوع از افسردگی گردیده است.
اضطراب از اجزای دائمی افسردگی شمرده نمی شود اما در افسردگی با شدت متوسط شایع است . بیمار افسرده غالباً با شرایط و حالات روانی خاصی چون کمی انرژی ، زود رنجی و کاهش اعتماد به نفس ، گاه در صدد بر می آید دست به عملی زند تا از ناراحتی مبهم ورنج های افسرده بودن خلاصی یابد اما به دلیل عوارض بیماری نه آرامش لازم را دارد و نه انرژی و نه اعتماد به نفس مورد نیاز برای عمل را . پی آمد چنین وضعیتی نوعی بی قراری، اضطراب و نگرانی درباره توانائی به سرانجام رساندن کار است. که در زندگی روزمرة فرد افسرده به نوعی بی قراری و اضطراب می انجامد به این ترتیب که بیمار در مواجهه با مشکلات جزئی و مسائلی از زندگی روزمره که حل و فصل آنها ضرورت دارد دستخوش بی قراری و اضطراب می شود علت این اضطراب قبل از هر چیز همان عدم اعتماد به نفس و عجز و زود رنجی در امور است.
اضطراب همچنین به صورت واکنشی در مقابله با افسردگی بروز می کند. ناتوانی فرد در مقابله با افسردگی یا بی نتیجه بودن تلاش های فرد بیمار برای درمان ، ممکن است به صورت اضطراب بروز کند در اینجا اضطراب حاصل پنداشت فرد دربارة این موضوع است که مشکل ( افسردگی) غیر قابل کنترل و درمان ناپذیر است. این اضطراب گذر است در گذر از این اضطراب ، سه واکنش متفاوت ممکن است شکل بگیرد:
۱- ممکن است فرد اضطراب را پشت سر گذاشته و افسردگی او شکل حادتری به خود بگیرد.
۲- ممکن است فرد اضطراب خود را به مکان ها وموقعیت ها نسبت دهد که به شکل گیری فوبی ها می انجامد.در این صورت درمانگر در مواجهه با این درمان جو با ترکیبی از اختلال خلق و اختلال اضطرابی روبرو است، که واکنش اضطرابی در آن شایع تر و چشمگیر تر است.

۳-فرد ممکن است با انرژی بیشتر و انگیزه های قوی تر در صد دریافت خدمات درمانی بر آید.
دردهای مزمن جسمی نیز به مانند واکنش های اضطرابی مزمن، به افسردگی منجر می گردد. فرد در واکنش به درد ، درصد مداوا و برطرف ساختن آن بر می آید و چون درد همچنان ادامه می یابد به تدریج برخی از عوارض بارز افسردگی بوجود می آیند:
۱- فرد احساس بی کفایتی می کند و چون اقدامات و تلاش های او بی نتیجه مانده است ناامید می شود.
۲- بیمار اتکاء به نفس خود را از دست می دهد، زود رنجی خواهد بود و وقتی قرار باشد به انتظار آگاهی از نتیجة کارهایش ( حتی جزئی ترین آنها) بماند بی قرار و نگران و ناامید است.
۳- احساس بی انرژی و کم انرژی بودن ، فرصت هر عمل و ابتکار عملی را از فرد می گیرد در عین حال فرد به تمامی اینها آگاه می شود و این آگاهی ممکن است بر درماندگی وافسردگی او بیفزاید و آن را حاد سازد.
افسردگی در اضطراب
افسردگی به صورت واکنشی در برابر اختلالات اضطرابی بروز می کند در این مفهوم باید به « درماندگی آموخته شده » اشاره نمود. بر اساس این فرضیه تلاش و تکاپوی پیاپی برای رهائی از یک محرک ناخوشایند ( در اینجا موقعیت ها و حالات اضطرابی) و شکست در تمامی این تلاشها فرد را ناامید و درمانده می سازد به طوری که دست از تلاش می شوید تلاش مجدد را بیهوده می انگارد و به گوشه ای می خزد. شکست پیاپی و ناامیدی بنیان این نوع افسردگی را پی می ریزند.
شکل خفیفی از افسردگی به همراه انواع اختلالات اضطرابی وجود دارد. نشانه های وجود چنین افسردگی در بیمار مضطرب به سهولت یافت می شود. بیماران از وجود نوعی افسردگی نهان در قبل از واکنش ، در عین واکنش و بعد از واکنش اضطرابی ، که آنها را می آزارد، شکایت می کنند.
وانگهی بی آنکه در این مورد ضرورتی برای اتکاء به تحقیقات و شواهد داشته باشیم می دانیم که آگاهی فرد از وجود یک نقصان یا بیماری یا مشکل رفتاری در وجودش ، فارغ از افسردگی نخواهد بود.
پدیدة اضطراب ، قبل از هر چیز باید به عنوان یک حالت زیستی – روانی مورد تحلیل قرار گیرد. اضطراب مانند هر هیجان و هر وضعیت و حالت عاطفی در زندگی انسان، جایگاه مصرف انرژی حیاتی و عصبی است. یعنی یک فرد در ضمن تجربة یک اضطراب ( از هر نوع مرضی و طبیعی ) مقادیر عظیمی از انرژی عصبی و حیاتی را به مصرف می رساند این میزان از انرژی حیاتی ، در نگاه نخست به نظر می آید فورانی از انبوه اثری اضافه باشد که در رفتار روزمره منفذی برای رهائی واتلاف می یابد اما از سوئی دیگر نقصی اساسی در این نظر می یابیم . بیمار اضطرابی در زندگی روزمره ، انرژی حیاتی لازم برای انجام کارهایش را در خود احساس نمی کند و یا نمی یابد. این در حالی است که وی به هنگام اضطراب ، انبوهی از انرژی حیاتی را به نمایش می گذارد. در اینجا سوال اساسی این است که کدام یک از دو مسئله فوق را می توانیم به عنوان منشاء مشکل مورد شناسائی قرار دهیم . آیا فرد در اثر واکنش های اضطرابی انرژی عصبی و حیاتی خود را اتلاف می کند و در اثر فقر این انرژی از ادامة زندگی معمول باز می ماند و کارکرد طبیعی بدن و ارضاء نیازهایش مختل می شود؟ یا آنکه فرد بیمار در اثر برخورد با موانع نمی تواند انرژی حیاتی و عصبی اش را با رفتار و اعمال روزمره و معمول ، صرف کند و در نتیجه انرژی انباشته شده به صورت واکنشها و رفتارهای اضطرابی و نوروتیک صرف شده و از منفذهای غیر معمول رها می شوند؟
به نظر می آید هر دو استدلال درست و مکمل یکدیگر باشد. استدلال دوم ( موانع در راه کامیابی و صرف انرژی در رسیدن به اعتلای فردی) درمانگر را با واقعیت انکار ناپذیر تأثیر وضعیت محیطی و اجتماعی بر سلامت روانی فرد ، مواجه و شدیداً درگیر می سازد. موانع محیطی در برابر صرف انرژی برای رسیدن به حداقل ایده آل ها و آرمان های فرد ، سبب انباشته شدن انرژی و در نهایت سیلان آن از کانال رفتارهائی می شود که نه تنها مطلوب فرد نیستند بلکه او را سخت می آزارند. این اساس یک معادلة پنهان است وقتی برای صرف انرژی در آنچه که مطلوب و ایده آل فرد است مساعدت وجود ندارد انرژی فرد متوجه اعمال و رفتاری می شود که برای وی نامطلوب هستند ، معادله ای که خشم از ناکامیابی ها در آن مشاهده می شود.
فرد ، با احساس اینکه راه های مطلوب و شایستة نیرو گذاری بر وی مسدود و بسته هستند ناگهان به مخزنی از انرژی عصبی و حیاتی تبدیل می شود. هر قدر احساس ناکامی و ناامیدی افزون تر باشد بر مقدار و شدت انرژی سرگردان افزوده می شود. افزایش انرژی در شکل فوق ، خود به نوعی از بی قراری منجر می گردد و فرد در نتیجة این وضعیت از تفکر و تصمیم معقول عاجز می ماند. در نهایت ، این انرژی در قالب عواطف و هیجانات افراطی و مرضی خود را نشان می دهند. در اینجا استعداد ارثی اهمیت می یابد این انرژی لجام گسیخته از طرق آن رفتارهای اضطرابی و مرضی عمل می کند که فرد استعداد ارثی برای ابتلاء به آنها دارد.
در یک وضعیت طبیعی و نرمال ، فرد از طریق تفکر در باب موضوعات و مسائل برگزیده و هدفدار ، بخش اعظمی از انرژی حیاتی را به مصرف می رساند. بامسدود شدن کانال طبیعی و ایده آل صرف انرژی ، فعالیت تفکر به مانند واکنش های رفتاری در اثر فشار و لجام گسیختگی انرژی حیاتی ، شکلی آشفته و بی هدف و نامعقول بخود می گیرد.