موضوع: هیپنو آنالیز

نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ

نظریات افراد برجسته در روانشناسی در مورد اضطراب

تئوری فرویدی
فروید اضطراب را « درد روانی» نامیده است که حاکی از نوعی اعلام موجودیت مشکلات روانی است.
او معتقد است اضطراب ها در اثر تعارض ها ایجاد می شوند و واکنش نوروتیک ، کوششی برای تسکین این اضطراب ها است. اضطراب واکنشی است به « خود» ، مبنی بر اینکه کشش غریزی نامطلوب که در گذشته موجب ناراحتی ودرد شده است ، مجدداً در حال ظهور است.
فروید معتقد بود تمدن با گذشت زمان بیشتر از پیش امکان کامیابی کشش های غریزی را با مانع مواجه می سازد به این ترتیب فروید اضطراب را در نهایت محصول تمدن معرفی کرد.
فرض این تئوری بر آن است که اضطراب به هنگام تحریک بیش از حد اگو(Ego)پیش می آید به عبارت دیگر اضطراب ، واکنش در برابر تهدید به ظهور یک انگیزه غریزی ممنوع است در چنین موقعیتی ایگو نسبت به این تهدید و خطر ، دستخوش ناامنی و درد روحی می شود پی آمد چنین احساسی ناامنی و بی قراری است در پی بی قراری ، ایگو به مکانیسم های دفاعی روانی متوسل می شود تا غریزه سرکش را به زیر کنترل آورد و یا به ظهور این انگیزه ها و اعمال ممنوع مشروعیت بخشد و آنها را توجیه کند. اضطراب ، هشداری است برای ایگو که یک غریزة ناپذیرفتنی می خواهد خود را به «خودآگاه» برساند و ظاهر شود.
این هشدار ایگو را بر می انگیزد تا در مقابل فشار روانی مقاومت کند. اگر دفاع موفقیت آمیز باشد ، اضطراب رفع و کنترل می شود اما بسته به نوع دفاع های روانی بکار بسته شده شخص ممکن است علائم نوروتیک متفاوت نشان دهد، کمال مطلوب اینست که با بکار گرفتن مکانیسم واپس زدن (Repression) تعادل روانی مجدداً برقرار شده و علامتی ظاهر نگردد چون این مکانیسم با انتقال غرایز و آثار و تصورات مروبوط به آن به ناخودآگاه ، به طور کامل آنها را تحت کنترل در می آورد. اما در خیلی از موارد مکانیسم واپس زدن موثر نیست و به مکانیسم های دفاعی فرعی نیز احتیاج پیدا می شود. این دفاع ها عبارتند از تبدیل (Converion) جابجائی
(Dis placement) و پسرفت (Regression) . با توسل به این مکانیسم ها اضطراب ، تظاهری تغییر شکل یافته پیدا می کند و بسته به نوع مکانیسم به صورت علائم هیستری ، اختلال فوبیک و وسواس ظاهر می شود .
فروید انرژی تحریک کنندة ایگو را به سه منبع احتمالی نسبت می دهد:
۱- دنیای خارج : این منبع به اضطراب واقع گرایانه می انجامد شکل طبیعی وگذرای اضطراب از دنیای خارج و از پدیده یا محرکی نشأت می گیرد که برای همگان باری از اضطراب دارد.
۲- اید: (Id) که منبع اضطراب نوروتیک است. خود:( ego) که با خطر ظهور غریزه ای ممنوع روبروست برای کنترل این غریزه ها منشأ و توسل به مکانیسم دفاع روانی می گردد.

۳- سوپرایگو: (super ego)منشاء اضطراب اخلاقی است. در دیدگاه فروید بیماری زمانی پیش می آید که ایگو در دوران کودکی به علت نارسائی های رشد تضعیف شده باشد.
در قسمت دیگری از تئوری روانکاری فرض می شود که اضطراب نخستین بار در زمان تولد احساس می شود ( اضطراب اولیه) در تئوری روانکاوی ، درمانگر در مقابل بیمار مبتلا به اضطراب باید دو سوال را برای خود مطرح سازد:
۱- غریزة درونی که بیمار از آن می ترسد چیست ؟(غریزه ای که تهدید به ظهور آن ایگو را بی قرار و یا سوپرایگو راتحریک و اضطراب اخلاقی را پیش می آورد.)
۲-نتایجی که بیمار از آن می ترسد کدامند؟( در صورت ظهور وعملی شدن تهدیدهای غریز درونی ومبادرت فرد به رفتار ممنوع ، نتایج خطرناک یا غیر قابل تحمل آن از نظر فرد چیست؟)
طبقات و ریشه یابی اضطراب در تئوری روانکاوی
براساس ماهیت نتایجی که بیمار از آنها می ترسد ، اضطراب به چهار طبقه عمده تقسیم می شود. این چهار نوع عبارتند از اضطراب سوپر ایگو ، اضطراب اختگی (Castration) ، اضطراب جدائی و اضطراب اید یا انگیزه های آنی . ریشه و شکل ظاهری فرم های مختلف اضطراب در مراحلی خاص از طیف رشد و پرورش دوران کودکی شخص نهفته است. اضطراب اید یا انگیزه های آنی را مربوط به احساس ناراحتی منتشر و اولیة طفل شیرخوار می دانند یعنی زمانی که خود را مغلوب نیازها و محرک هائی می یابد که درماندگی او را از اعمال هرگونه کنترل بر آنها ناتوان می سازد. اضطراب جدائی به مرحله ای بالاتر و به زمانی که بچه می ترسد به علت ناتوانی در تطابق با خواست ها و معیارهای والدین خود ، محبت آنها را از دست بدهد. تصورات اخته شدن ، که شاخص دورة ادیپال است بخصوص در رابطه با رشد انگیزه های جنسی طفل در اضطراب اخته شد بعد از بلوغ انعکاس می یابد. اضطراب سوپرایگو نتیجة مستقیم رشد نهائی سوپر ایگو است که سپری شدن دورة ادیپال وشروع دورة نهفتگی پیش از بلوغ را مشخص می سازد.
کارل گوستا ویونگ(Karel ciuslav jung)
انعکاس نظریونگ در مورد اضطراب را می توان در دو مفهوم «کهن الگو»( Introvesion) و طبقه بندی بیماران به « درون گرا» ( Introvesion) و « برون گرا»( Extraversion) مشاهده کرد. در دیدگاه یونگ هر نوع اضطرابی ممکن است به عنوان توارث از طریق کهن الگو یاصورت مثالی از پیشینیان به ما رسیده باشد. زمینة هر اضطرابی از طریق صور مثالی در ضمیر ناخودآگاه جمعی ما هست. در مفهوم دوم ، بیماران درون گرا ، آنهایی هستند که در زندگی بر تجارب ذهنی خود متمرکز هستند و در جهت گیری های خود از محتویات ذهنی و روانی خود تأثیر می پذیرند. این افراد در مقایسه با برون گرایان به پسیکوز(Psychos) یا روان پریشی مستعدتر هستند. برون گرایان، به الگوهای واقع گرایانه تمایل دارند و به محیط خارج متمرکز و علاقه مند هستند. بیماران نوروتیک افرادی برون گرا هستند. بنابراین دیدگاه ، افراد مبتلا به اختلالات اضطرابی ، افرادی هستند که نسبت به تغییرات و وقایع محیطی حساس هستند و شدیداً واکنش نشان می دهند و این امر با توصیف آسیب شناختی نوروزها نیز تطابق دارد.
اریک فرام (Eric Frum)
فروم معتقد است اضطراب محصول آزادی است وافراد برای اینکه خود را از این اضطراب رهایی بخشند به طریق گوناگون آزادی فردی خود را از دست داده ، خود را محدود می سازند. در جوامع سرمایه داری افراد با الگوگیری و تقلید از سبک ، مد و علائق سیاسی و فرهنگی رایج و پیروی از آنها آزادی خود را از دست می دهند و در جوامع دیکتاتوی اضطراب ناشی از آزادی را از طریق اجازه دادن به حکومت برای کنترل همه جانبة افراد ، می کاهند. آیا می توانیم چنین استنباط کنیم افرادی که مشکلات اضطرابی دارند نتوانسته اند به نحوی آزادی خود را به طرق گوناگون ، از طریق عناصر اجتماعی و هنری و یا عناصر ذهنی چون اصول خاص اعتقادی و … محدود سازند؟ و از طریق توسل ناخودآگاه به واکنش های اضطرابی آزادی خود را محدود ساخته اند؟
تجارب بالینی به خوبی مؤید این امر هستند که افراد دست به گریبان با اختلالات خود آفریده اند. اما اینکه آنها این محدودیت ها را برای خلاصی بخشیدن خود از اضطراب ساخته اند یا اضطراب پایه و مایة شکل گیری آنها گردیده جای بررسی و تعمق دارد. اما این مسئله که توفیق در روان درمانی غالباً زمانی بوجود می آید که روان درمانگر بتواند انرژی سرگردان فرد را بواسطه فعالیت های اجتماعی ، هنری و علمی مهار سازد. اصل به اثبات رسیده ای است. شاید بتوان وضعیت سرگردان در بیماران اضطرابی را به نوعی ، آزادی مورد نظر فروم دانست ، که روان درمانگر با کشف علائق خاص فرد و ترغیب او ، باعث تمرکز و نوعی محدودیت در فعالیت ها روانی فردی می گردد.
دیدگاه ژولین راتر(Julian Rotter)
در دیدگاه راتر روابط بین فردی در شکل گیری اضطراب و اختلالات عاطفی ، نفشی بسزا دارد. راتر « در روابط بین فردی» به نوع موضع گیری فرد در برابر وقایع و تمامی آنچه که در محیط می گذارد توجه دارد. راتر نحوة تفکر فرد دربارة وضعیتی که باید با آن مواجه شده و از عهدة آن بر آید را عامل اساسی موثر بر رفتار می شمارد، راتر در بسط دیدگاه خود ، از دو مفهوم که بازگو کنندة دو شیوة کاملاً متفاوت تفکر و موضع گیری هستند استفاده می کند. این مفاهیم عبارتند از تمرکز یا کنترل درونی ، و تمرکز یا کنترل بیرونی . تمرکز یا کنترل بیرونی ، توصیفی است از تفکر و روحیه ای انفعالی در برابر تغییرات محیطی. فردی که دارای تمرکز بیرونی است به راحتی بر تسلط عوامل محیطی گردن می نهد و یگانه راه حل را در آن می بیند که به انتظار وضعیت مساعدتر محیطی بنشیند. در مقابل فردی که دارای تمرکز یا کنترل درونی است، به آسانی آلت و بازیچة تغییرات محیطی قرار نمی گیرد و به ا ین اکتفا نمی دهد که در انتظار وارد شدن تحریکی بنشیند و به طور انفعالی به آن واکنش نشان دهد. بلکه وارد عمل شده ، با اتکاء به امکان کنترل از درون ، به عمل فعال می پردازد. به نظر راتر افرادی که دارای کنترل یا تمرکز بیرونی هستند بیشتر مستعد اضطراب و اختلالات روانی هستند. از دید او روان درمانگر باید تدبیری اتخاذ نماید که بتواند در سایة آن تمرکز بیرونی را به تمرکز درونی تغییر دهد و موضع فرد را به کنترل درونی بر اوضاع مبدل سازد.
دیدگاه آلبرت الیس (Allbert Ellis)
در دیدگاه آلیس ارزش های غیر منطقی و افکار و هیجانات نادرست علت اضطراب و اختلالات روانی بشمار می آید. آلیس معتقد است در هر فرد نظامی از باورها، و شیوه های تعبیر و تفسیر برقرار است در مواجهه با هر موقعیت این نظام شروع به تعبیر وتفسیر می کند و منجر به اتخاذ موضع از جانب فرد در برابر آن موقعیت می گردد. بنابراین رفتاری که متعاقب اتخاذ موضع می گیرد وابسته به این تعبیر و تفسیر است و نه . وضعیت عینی آن موقعیت . تا زمانی که تفکر فرد ، غیر عقلانی و غیر منطقی است اضطراب وجود خواهد داشت. انسان تنها تحت تأثیر دیدگاه وتصور و موضعی که از پدیده ها ، اشیاء ، و افراد و روابط دارد ، دستخوش اضطراب می شود. تفکرات موهوم که انطباق با تجربه و طرح عقلانی روابط و پدیده ها ندارند منشأ تمام مشکلات عاطفی و اضطرابی هستند. بازگوئی و تکرار درونی افکار وارزشهای غیر منطقی بر رفتار و هیجانات فرد تأثیر می گذارد.
آلیس تعدادی از افکار غیر منطقی ، و خیالی را بر می شمرد ، مانند: اعتقاد به اینکه عده ای بد ، مضر و شرور هستند و ضرورتاً باید تنبیه شوند. این باوری غیر عقلانی است زیرا ملا ک ثابتی برای سنجش و شناسائی به صورت فوق وجود ندارد. یا اعتقاد به اینکه همه افراد جامعه که فرد با آنها تعامل و برخورد دارد باید وی را دوست بدارند که تفکر و باوری غیر عقلانی است. یا اعتقاد به اینکه ناکامی و شکست به وسیله عوامل بیرونی به وجود می آیند. یا اعتقاد به اینکه اجتناب از برخی مشکلات زندگی، برای فرد آسانتر از مواجهه با آنهاست، آلیس معتقد است این باور عاقلانه نیست چرا که عواقب اجتناب آثاب منفی بسیاری دارد مثلاً اعتماد به نفس و ابتکار فرد رو به ضعف می گذارد. آلیس ، « مرور شناختی» و روش « توقف فکر» را به عنوان تکنیک های درمانی توصیه می کند و روش بازسازی شناختی را پیشنهاد می کند. آلبرت آلیس به نوعی درمانگری « عاطفی – هیجانی» باور دارد که در آن درمانگر به مراجع خود کمک می کند که در مورد ارزش ها و هیجانات و عواطف غیر منطقی خود فکر کرده ، آنها را زیر سوال برده و در آنها بازنگری نماید و به سازماندهی مجدد آنها بپردازد.
آرون بک(Aurin Beck)
بک ، شناخت های نادرست را منشأ ،بویژه افسردگی تلقی می کند. شناخت غلط سبب نقص دو سویه ای در فرد می شود او از یکسو مسائل و مشکلات را به طور اغراق آمیزی برای خود مهیب و طاقت فرسا ترسیم می کند و از سوی دیگر خود را فردی بازنده و پایمال شده تلقی می نماید. به این ترتیب چنان در مهابت تصنعی مسائل خود گرفتار می شود که جز عجز ، و متوجه کردن تیغ سرزنش و بی کفایتی به سوی خود واکنش دیگری نشان نمی دهد ، ذهن فرد در اثر این نوع شناخت از مسائل به نوعی خرفتی و محدودیت در بینش دچار می شود. همانطور که گفته شد دیدگاه بک بیشتر در حوزه مطالعة افسردگی ارائه شده است اما در حوزة اختلالات اضطرابی نیز چنین اشکالی از شناخت به وضوح قابل مشاهده است.
آلفرد آدلر(Alfred Adler)
آدلر واکنش نامتناسب در برابر عقده حقارت و جبران های نامطلوب را مایه اضطراب می داند. او معتقد است نوروز زمانی بوجود می آید که فرد از یادگیری محروم شده است. یادگیری محروه شده است. یادگیری اینکه او چگونه با مشکلات مواجه شود و به حل آنها بپردازد و یادگیری اینکه از چه راه هائی با عقده حقارت روبرو شود و به چه شیوه هائی و در چه فعالیت هائی نیرو گذاری کند، می تواند احتمال بروز نوروزها را محدود سازد. آدلر نوروز را بهائی می داند که آدمی در قبال تمدن می پردازد ( برخلاف فروید) آدلر معتقد بود که یکی از مشخصه های اساسی نوروز این است که در بستر زندگی اجتماعی عمل نمی کند و فرد را از اجتماع و پیوندهای اجتماعی جدا می سازد و به تصورات و تخیلات معطوف و متمرکز می کند، در این وضعیت فرد برای رسیدن به موقعیت های ایده آلی ، دست به اعمال و واکنش هائی می زند که از همان آغاز رنگ آنرمال داشته و پیدایش نوروزها و سایکوزها را سبب می شوند.
آدلر، افکار و اهدافی را که محتوای اساسی آنها خدمت به جامعه است مثبت می داند و شاخص رفتار و واکنش سالم وغیر نوروتیک به شمار می آورد. آدلر معتقد است فرد در جریان خدمت به جامعه و با ارجح شمردن ترقی اجتماع ، به نوعی پالایش نیز می رسد. قدرت طلبی ، تعیین کنندة طرز عمل انسان و مسیر رشد اوست. آدلر معتقد است نوروز پایه و اساس جز یأس ندارد و درمانگر باید علائق اجتماعی در فرد را بیدار ساخته و او را در یافتن راه های بکر برای عمل یاری رساند.
دیدگاه «کلی»( George Kelly)
کلی ، ساختارهای شخصی را مطرح می سازد، تعبیر او از ساختارهای شخصی ، پاسخ های هیجانی و عاطفی فرد در مواجهه با موقعیت های گوناگون است .ساختار شخصی نظامی متشکل از پاسخ ها و واکنش ها در تعامل با وضعیت ها و موقعیت هاست. رفتار و طرز عمل شخص در یک موقعیت ، همان است که ساختار شخصی او در خود دارد و به هنگام نیاز ارائه می دهد. در این دیدگاه اضطراب زمانی به وجود می آید که ساختار شخصی فرد نمی تواند مسئله و موقعیت ایجاد شده را زیر پوشش گیرد و واکنش مناسب را ارائه دهد. به عبارت دیگر وقتی شخص نداند که در یک موقعیت چگونه رفتار کند مضطرب می شود و وقوف فرد به اینکه ساختار شخصی او نمی تواند مسئله را تحت پوشش گیرد، او را دچار اضطراب می سازد. کلی روان درمانی را عبارت از کمک به مراجع برای ایجاد تغییر در ساختار شخصی و تبدیل ساختارهای مثبت و سازگارانه می داند.
دیدگاه «رولومی»( Rollo May)

رولومی، معتقد است اضطراب زمانی ظاهر می شود که فرد با مسئله انتخاب روبرو می شود. اضطراب واکنش فرد در برابر شکست در انتخاب است. دیدگاه کلی و دیدگاه رولومی شباهت زیادی به هم دارند هر دو بر فقدان انتخاب و واکنش مناسب در شکل گیری اضطراب تأکید دارند.
کارل راجرز(Carl Rogers)
راجز، ناهماهنگی و فاصلة بین خود واقعی و خود آرمانی را منشأ اساسی اضطراب می شمارد . راجرز معتقد است افراد مضطراب دارای خود احترامی پائینی هستند. در فرد مضطرب تجارب با « خود» انطباق ندارند یعنی مفهومی که فرد از خودش دارد با تجربیات او مغایرت دارد. در نتیجه این عدم تطابق، اضطراب شروع می شود و فرد برای ایجاد انطباق و برطرف کردن اضطراب به مکانیسم های دفاع روانی توسل می جوید. راجرز ناهماهنگی بین خودپنداری و تجربه راتعیین کننده می شمارد. راجرز خود پنداری مثبت ، پذیرفتن خود ( خود فهمی) و ایجاد ارتباط، وحدت و هماهنگی هر چه بیشتر را از عناصر بنیادین روان درمانی می شمارد. راجرز معتقد است اشخاصی که در کودکی از خود پنداری مثبت برخوردارند در مراحل بعدی به شکل کارآمدتر و عقلانی تر و هماهنگ تری با مشکلات مواجه می شود. در این دیدگاه میزان احترام اجتماع به فرد بویژه در کودکی ، خودپنداری او را سازمان می دهد. اما شخص مضطرب فاقد خودپنداری مثبت بوده ، ایده آل های او ، با خود واقعی مبتنی بر تجربیاتش تفاوت فاحش دارد و در مواجهه با مسائل ، قبل از بررسی و ارزیابی داده ها ، به عمل مبادرت می کند.
ابراهام مازلو(Abraham Maslow)
مازلو با ارائه سلسله مراتب نیازها، اهمیت نیازهای حیاتی را آنطور که ضرورت دارد مطرح می کند در دیدگاه های دیگر نیازهای حیاتی و فیزیولوژیک تا بدین حد پایه و اساسی تلقی نشده اند. سلسله مراتب نیازهای مازلو در برگیرنده واقعیتی است که در دیدگاه های دیگر یا به طور غیر مستقیم اهمیت آنها انکار شده یا خیلی ناچیز تلقی شده و در حاشیه قرار گرفته اند . نیازهائی که مازلو آنها را به صورت سلسله مراتب ذکر می کند عبارتند از:
۱- نیازهای جسمانی و فیزیولوژیک
۲- نیاز به امنیت.
۳- نیاز به محبت و احساس تعلق.
۴- نیاز به دوست داشتن و عشق.
۵- خود احترامی و قدردانی از خویش.
۶- خود شکوفائی.
مازلو معتقد است رسیدن به کمال مستلزم برآورده شدن نیازها به ترتیب اولویت و نقش حیاتی آنهاست. برای کسب که نیازهای فیزیولوژیک او که اساسی ترین نیازهاست برآورده نشده است نیازهای بالاتر که در ضمن از نظر اهمیت حیاتی پائین تر هستند، برآورده نخواهند شد.
دیدگاه مازلو از جهتی انعکاس دهنده نقشی است که اجتماع می تواند در کمال فرد داشته باشد این نظریه ساختار اقتصادی ، اجتماعی هر جامعه ای را (چون عدالت اجتماعی و اقتصادی و خدمات مربوط با رفاه عمومی و …) در بررسی مشکلات فرد ، درگیر می سازد.
مازلو اضطراب را ناشی از برآورده نشدن ، و به مانع برخوردن ارضای نیازها می داند. وقتی نیاز به مانع برخورد می کند فرد مضطرب می شود چاره آن است که به فرد کمک شود موانع را از میان برداشته یا از آنها گذشته و یا با تغییر مسیر ، نیازهای خود را ارضا نماید.
فردریک پرز(F.Perls)

پرز به عنوان نخستین روان درمانگر گشتالتی شناخته می شود. گشتالت ، به ارتباط تمامی آنچه که در حال وجود دارد تاکید می ورزد. در دیدگاه پرز اضطراب ، محصول فاصله و شکاف میان حال و آینده است. پرز، در شکل گیری اضطراب ، توجه و نیروگذاری برآینده و آنچه فرد در آن انجام خواهد داد را عامل اساسی می شمارد. وقتی فرد از حال و وضعیت موجود ، بریده و به آیندة موهوم خیره شود و در مورد آن به تفکر پردازد مایة اضطراب خویش را فراهم می آورد زیرا فرد در ضمن تفکر و تصور نقش و عملکرد خود در آینده ، احتمال برخورد با ناکامیها را نیز از نظر دور نمی دارد و همین پیش بینی موجب اضطراب در فرد می شود پرز می گوید فرد باید با پی بردن به ریشه و منشأ این اضطراب ، آینده را ترک گفته و با تمام وجود در زمان حال باشد. اگر فرد در زمان حال باشد هیجانات و عواطف او به طور مستمر در تعاملات و رفتارهای «اکنون» او جریان می یابند و به خلاقیت می رسند.

پرز اصلی گشتالتی را که بر طبق آن ارگانیزم قادر نیست در هر زمان حواسش را بر بیش از یک چیز متمرکز کند بکار می گیرد. او معتقد است نوروز زمانی شروع می شود که فرد با ایفای نقش خود در آینده متمرکز میشود و به همین دلیل نمی تواند به رفتاری که در حال جریان دارد و منجر به رشد می شود تمرکز کند.
پرز معتقد است کسی از نظر روانی سالم است که آگاهی او بدون برخورد با موانعی مسدود کننده ، گسترش می یابد چنین شخصی می تواند در هر لحظه از زمان نیازهای خود و امکانات محیطی را به طور کامل و روشنی تجربه کند.

نظریة ویلیام گلاسر(William Glaser)

گلاسر، اضطراب و مشکلات روانی را محصول نادیده گرفتن و انکار واقعیت می شمارد. گلاسر می گوید فردی که واقعیت را منکر می شود خود، از انکارش آگاه است. ولی برای فرار و دوری جستن از درد و رنج و تلخکامی ناشی از احساس بی ارزش بودن ، بدان متوسل می شود.

همچنین گلاسر رفتار غیر مسئولانه را مطرح می کند و می گوید رفتار غیر مسؤولانه موجب بروز اضطراب و اختلال روانی می شود و اشتباه است اگر بپنداریم رفتار غیر مسؤولانه این افراد نتیجة اختلال آنهاست بلکه باید گفت رفتار غیر مسئولانه علت و منشأ مشکلات آنها بوده است.